تبليغاتX
پاش

پاش

مقالات

 

 

 

 

  اوضاع ِفعلی ( سرکوب شدید جنبش‌های دانشجویی و مدنی ، اردنگ زدن مقتدرترهای حاکمیت به ماتحت مابقی‌شان ( تکنوکرات‌ها ، اصلاح‌طلبان ( مصطلحاً ) و . . . ) ) که بد است ، فرصت احیای حافظه امّا به ما داده . این‌طور بگویم که شرایط ِفعلی بهانه‌ای‌ست الآن برای من تا باری دیگر یادآور دروغی که برخی وجیه‌المنظرها هِی می‌گویند و جا می‌اندازند شوم : « اوایل انقلاب و دهه‌ی 60 گروه‌های سیاسی-اجتماعی خشونت‌ورزی می‌کردند و حاکمان را به ناچار وادار به مقابله به مثل کردند » در صورتی که کافی‌ست اندکی از نظریّه‌ی ولایت ِفقیه و امّت و امامت و . . . بدانیم تا بدانیم که آنها اصولاً برای حذف ِتمام ِمظاهر ِشهروندی آمده بوده‌اند و در تمنای احیای امّت ِواحده . پس روشنفکران ، اقلیّت‌ها ( زنان ، کارگران ، اهل ِسنت و . . . ) سیاسیون و . . . هر رفتاری می‌کردند دیر یا زود حذف و رانده به حاشیه می‌شدند . شاید بهتر باشد میانه‌روها و معتدل‌ها ممنون رادیکال‌ترها باشند که سیبل ِاصلی خشونت حکومتی شدند و بلاگردان . چون آن شمشیر ِآخته به هر حال خون می‌خواست و سوای این اصولاً میانه‌روها در عافیت‌ ِتحرّکات رادیکال است که امکان میانه گرفتن ، لابی کردن و لاس ِسیاسی می‌یابند . به یاد بیاوریم گفتگوی فالاچی با بازرگان را . مهندس ِپیر به جهد ِبلیغ تمام ِآن نشانه‌ها که خبرنگار ِمعروف دیده بود و بعد همه دیدند چه خوب دیده را ماست‌مالی می‌کرد و انشاءالله گربه بود برایش . شورای نویسندگان ِحزب ِتوده در خدمت ِخطّ امام و علیه کانون ِنویسندگان را به یاد آوریم که ته ِخوش‌خدمتی ممکن به نظامی فاشیستی بود . چه بر سر ِاین ماست‌مالی‌کنندگان و خوش‌خدمت‌ها آمد ؟ این درست که سال ِ67 چندهزارتای‌شان را که به اسارت برده بودند نکشتند ( قتل ِعام اسرا و اسیرکشی تنها بدعت ِاین مهرورزان نبود ) امّا مگر اهالی مماشات و ماست‌مالی سرجمع چندهزار هوادار داشتند ؟ اگر این‌ها نیز همان برد ِتوده‌ای ِرادیکال‌ها ( فدایی‌ها ، مجاهدین و چپ‌های دیگر ِآن‌روزگار ) را داشتند ، بعید می‌نمود بی‌بهره از آن شدّت ِعمل بمانند . اصولاً عرصه‌ی مطلق جای اندیشه و دگراندیشی نیست . جای مدنیّت و فردیّت هم نیست . در بهترین حالت امید رعیّت‌نوازی‌ست . بگویید با منش ِلیبرالی چگونه می‌شود از پس ِاین بنیادگرایان برآمد ؟ بگویید دیگر ! به جای بد و بی‌راه گفتن به رادیکال‌ها بگویید

 

 

/

 

‌       

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 8:44  توسط کرگدن  | 

 

 

 از بازداشت و حبس انفرادی غیرقانونی آرش پاکزاد در ساری بیش از یک ماه گذشت . از شدت شکنجه قادر به راست ایستادن نیست و از چند روز پیش خانواده کاملاً بی‌خبر از او مانده‌اند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 9:37  توسط کرگدن  | 

 

 

در برابر اعدامها

 

 

 

 

سکوت ؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 11:20  توسط کرگدن  | 

« ما شهروندان ِمحترم »

 

 ما اراذل و اوباش را چگونه تعریف می‌کنند ؟ رئیس‌جمهور سابق این نام را بر دانشجویان ِمعترض می‌نهاد و بسیار این تسمیه را وقت ِسرکوبی شورش‌های شهری شنیده‌ایم . این نیز مانند ِنام‌های بسیاری در این ملک بیشتر از این که صرف دقّت‌بخشی شود به حجیم ساختن ِفضای توهّمی آمده است . پرسش این است : اگر جامعه‌ای آن‌قدر مدنی شده که قانونش به میان آید ضرورت ِاین تعابیر در سطح ِگفتمان ِرسمی و حکومتی چیست ؟ اگر چیزی را به عنوان ِجرم تعریف کرده‌ایم ، لاجرم مصداق‌پذیر است و طیّ مراحلی تبیین ِموردی می‌شود که یکی‌شان برخورداری ِمتّهم از حقوق ِمصرّحه در قانون است . پس مدعّی‌العمومیّت محلّی از اعراب ندارد . پس آن نمایش‌ها چرا ؟ سر ِگوسفند به دلیل ِگوسفند بودن بریده نمی‌شود . سر ِگوسفند بریده می‌شود چون قصّاب می‌خواهد سر ِگوسفند را ببرد / می‌برد . البتّه قصّاب هست که من و تو گوشت بخوریم . این تمثیل ِشاید نه چندان مرتبط را آوردم جهت ِاشاره‌ای در پاسخ ِآن سوأل در باب آن نمایش‌ها و آیین‌ها . بسیار اشتباه ، بلکه اشتباه‌تر خواهد بود گشتن پی ِدلیل ِرنده شدن در چوب یا تبر خوردن در درخت ( علی‌رغم ِدسته تبر ) . یعنی این‌که در مقطعی نیاز می‌شود به جعل ِتیتری به نام ِ« اراذل و اوباش » و بعد پی ِسوتیتر گشتنش و این یعنی این :

 شهروندان ِمحترم ، شما دو انتخاب دارید : شهروند ِمحترم بودن / اراذل و اوباش بودن . کدام را برمی‌گزینید ؟ و ما شهروندان ِمحترم می‌دانیم بسیار بسیار بسیار خطر ِبزرگی‌ست برگزیدن ِدوّمی . امّا چون 1- تعریف ِقدرت از دوّمی طفره از دقّت می‌رود و 2- اوّلی بیشتر نه-دوّمی‌ست تا چیزی ایجابی ، ناگزیر مستمر چشم به دست و دهان ِقدرت می‌مانیم تا تعیین تکلیف شود از سویش موضع‌مان در این لحظۀ به خصوص ( بیشتر کدام وری‌ست ؟ بازگشت‌پذیر است ؟ )

 کمی مصداقی‌تر : سوای مثلاً آن دو موردی که در ابتدای نوشته اشاره کردم و جای‌شان [ . . . ] آمد ، می‌توان در عرف و هنجار ِبازتولید کنندۀ مکانیسم‌های سلطه هم پی ِتقریبی را در این اسطوره‌های شرارت گرفت : بدها : عموماً دو دسته‌اند : بدهای آگاه و بدهای ناآگاه ( این عرف زیاد تن به حالات ِبینابینی نمی‌دهد ) . بدهای آگاه همان روشن‌فکران ، یا به قول ِقدرت ، روشنفکرنماهای خودباختۀ فاسد ِغرب‌زدۀ . . . هستند و مصداق ِدزد ِبا چراغ . بدهای ناآگاه را امّا من معتقدم این عرف با الگویی جنسیّتی طبقه‌بندی می‌کند به دو دسته : زن‌صفت‌ها و مردهای نابه‌جا . خود ِزن‌ها چون در این عرف نقشی بیش از ابژگی ِصرف ندارند ، احتمالی از این که مورد و موضوع اخلاق‌نگاری‌اش قرار بگیرند را نمی‌برند . بدهای آگاه را هم عموماً این عرف و قدرت ِفائقه‌اش در حیطۀ زن‌صفت‌ها می‌داند . آنجا که بدهای آگاه ، مرد ِنابه‌جا شوند ، دیگر نیستند که بد باشند و می‌شوند سرخ‌پوست ِخوب . این عرف و ملحقّاتش مشکل ِعملیّاتی ِچندانی با زن‌صفت‌ها ندارد . منظور از زن‌صفت‌ها البتّه صرفاً کسانی با الگوی رفتار ِجنسی ِغیر ِمتعارف نیست . آن ( عرف ) سوسول‌ها و فوفول‌ها ، نوجوانان و جوانان ِآلامد و . . . در دستۀ نخست بازشناخته ، در سپهر ِاخلاقی‌اش بیشتر واجد ِمفعولیّت ( لااقل در معنا ) دانسته ، عملاً نیم‌-آدم و آدم ِناقص می‌شناسدشان ( آدمیّت در این عرف ، مردی‌ست ) . این‌ها همان شاهدان و . . . فرهنگ ِکهن و غنی ِما هستند با آن جنبه‌ها که می‌دانیم . در این عرف و فرهنگ ِیک‌سر نرینه که صحّت و اعتبار ِوجودی به مردتر بودن است ، این دسته به نوعی خدازده انگاشته شده ، ذیل ِترحّم بیتوته می‌کنند ؛ چرا که آن خاورمیانه‌ای-ابراهیمی نهایت ِفقدان و مصیبت ِمحتمل برای انسان را از دست دادن ِآلت ِرجولیّت ( لااقل در معنا ) می‌داند .

 گیری و گره‌ای در این فرهنگ و عرف : نیروی جسمی ، جنسی و . . . انسان ِنر ( آدم ) معمولاً در سنینی به اوج می‌رسد که انطباقی با سنوات ِجایگاه‌یابی در شبکه‌های قدرت ِاجتماعی ندارند . . . /  پی ِاین مفصّل اگر گرفته شود ، بسیاری از قبض‌وتناقض‌های این فرهنگ ، دیدنی در آینه و طَبَق می‌شوند .

 الآن : عجالتاً اشاره به همین کافی‌ست که کلّ فرآیندی که قرار است صورت بگیرد ، تبدیل ِمردهای نابه‌جا به رعایای مطیع و اگر نشد به زن‌صفت‌ها و پیش‌گیری از احتمال ِتبدیل ِزن‌صفت‌های خوش‌بروبازو به مردهای نابه‌جا و زنان به شهروندان است .

 اقتصاد : البتّه یکی از دلائل ِشاید فرعی ِنوع ِبرخورد ِخشن‌تر ِقدرت ِفائقه با مردهای نابه‌جا ( لات‌ولوت‌ها فی‌المثل ) در مقایسه با زن‌صفت‌ها ( سوسول‌ها و . . . ) این است که خاستگاه ِاجتماعی ِاوّلی‌ها را معمولاً در طبقات ِکم‌بضاعت می‌توان شناخت و دوّمی‌ها را در مرفّه‌ترها . به عنوان ِمثال آن جوان ِمرفّه ِخوش‌بروبازو ، با تغذیه و مراقبت‌های بسیار پرهزینه‌اش می‌تواند سر از مسابقات ِقوی‌ترین مردان ِایران درآورد و نیازی ندارد برای امرار ِمعاش راه بر اهل ِمحل ببندد ( سنّت ِلوطیان ) یا رو به خرده‌فروشی و بزه‌های حاشیه آورد .

 اشارتی و کفایتی : دوست‌داران ِرضاشاه از کفایت‌هایش آن تنگ کردن ِعرصه بر جاهلان و لوطی‌ها می‌دانند . چرا ؟ واضح است : قلدر با زدن ِقلدرهای دیگر قلدر می‌شود ( در فارسی : در خانه اگر کس است ، یک حرف بس است ) و اگر نمانده بود قلدری ، بدلش را باید بتراشد و بعد بشکند ( بر زمین بزندش ) جهت ِاستمرار قلدری و بسطش حتّی به حیطۀ ستایش ِعقل .

 گفتمان ِما ایرانی‌ها حالا گفتمان زد و خورد نیست ؛ گفتمان ِزد و زد و خورد و خورد است ؛ گفتمان ِریا و حقارت ، خوف و خفّت . خائفین ، ریاکاران و حقیران هرگز بخشنده ، مولّد و اهل ِگذشت و گفت‌وگو نیستند و فرصتی گیر اگر بیاورند برای آسیب رسانیدن به دیگری ، لحظه‌ای درنگ نمی‌کنند . همان‌طور که در توجیه ِاخلاقی و . . . این عمل نیز بی‌درنگ و حیّ و حاضرند . این در تمام ِسطوح ِمناسبات ِسلطه ساری و جاری‌ست و در حیطه‌های شسته‌رفته‌تر و رسمی‌تر ، پنهان‌تر ، بنیادی‌تر . حتّی آن عقل ِآفرین‌گو نیز بی‌نصیب از این خلق‌وخو نمی‌ماند وقتی اقناع در این ملک ، خود نوعی تجاوز می‌شود .

 نقشۀ هوایی-زمین : کاشتن ِتخم ِکینه در آن معدود اهل ِزد و خورد مانده و تن‌زده از خفّت ِاین مُلک ، هر نتیجه‌ای می‌تواند داشته باشد جز تأمین ِامنیّت ِاجتماعی . آخوندی که پسر جوان را در متروی کرج به ضرب گلوله کشت و به واسطۀ ایّام ِانتخابات خبرش مجال ِدرز و بروز یافت ، الآن کجاست ؟ قاتلین ِقتل‌های محفلی کرمان کجا هستند ؟ . . . و . . . کجایند ؟ امنیّت کجاست ؟ اقتصاد کو ؟ از اقتصاد نوشتم . این را هم می‌نویسم که این کینه‌کردگان اگر ناچار شوند به تشکّل ، اقتصاد ِرانتی ِما نمی‌گذارد گَنگ شوند . بی‌تعارف گروه ِفشار می‌شوند. احتمالاً یارگیری خیلی زودتر از این‌ها شروع شده . این ماییم که همه چیز دیر دارد برای‌مان می‌شود . به چه چشم و دل ببندیم ؟ به نفتی که دارد ته می‌کشد ؟ به نفتش ؟ یا به ته کشیدنش ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 1:13  توسط کرگدن  | 

مساله‌ي زنان  در كشورهاي حاشيه‌اي مثل ايران ، الآن و بعدن و بعدن و بعدن و بعدن بيش از هر چيز در شمايل جنبشي اجتماعي براي احقاق حقوق از دست رفته ، قابليّت طرح شدن و ادامه يافتن را دارد. امّا نمي‌توان منكر تفاوت‌هاي اساسي‌ي اين خيزش آتي با مثلن معضل اقليّت‌هاي قومي و مذهبي ، با مثلن معضل سنديكاهاي كارگري ، با مثلن معضلات روشنفكري و . . . با عرف و حكومت موجود شد . اين درست كه : جنبه‌اي كه الآن در ايران اولويّت و اهميّت دارد ، مواجهه با و تدبير عبور از عرف و حكومت و قانوني‌ست كه سخت ريشه و آشتي‌ناپذير از در عناد با بشر و حقوقش برآمده است و مساله‌ي زنان و حقوق‌شان پتانسيل احتمالن بالقوّه دير‌پايي براي اين مبارزه و اين راه بي‌نهايت دارد. شايد از بين جنبش‌هاي اقليّت هيچ‌يك تا اين حد قابليِّت تسرّي به حيطه‌هاي مختلف موجود و ممكن و احتمال منشوري شدن را نداشته باشند . اين ، بي شك بي ربط با پيچيدگي و درهم ‌تنيدگي‌ي امر جنسي و مساله‌ي جنسيّت نيست .

 ميليون‌ها هم‌جنس در كنار هم نمي‌توانند بقاء نوع و جامعه را محتمل كنند و حضور و نزديكي‌ي دو ناهم‌جنس اين احتمال را ممكن مي‌كند . اين چيز كوچكي نيست . پس اگر ما الآن هستيم و بنياد انواع منقرض نشده از تمايزي اساسي‌ست كه انسان و حيوان و حتّا برخي گياهان را در نظامي دودويي و قرينه‌انگار نر و ماده مي‌كند . يعني شرط بودن ، « رابطه » ي دو شقّ تفكيك‌التفاكيك است . دين و فكر و زبان و تمايز بخش‌هاي ديگر در مقايسه با اين شوخي مي‌نمايند . حتّا نژاد كه چسبيده به تن آدمي‌ست نيز از لحاظ اهميّت قابل مقايسه با اين نيست . زيرا در نظام اجتماعي بيشتر و به قاعده موقعيّتي اعتباري دارد و سواي آن « دورگه‌ها چي؟» البتّه دورگه‌هاي سياه و سفيد در جمع سياهان بيشتر سفيدند و سياه در جمع سفيدان ؛ امّا مانند دوجنسيّتي‌ها بيمار و ناهنجار تلقّي نمي‌شوند . . . يعني هر جور حساب كني ، اين رشته سر دراز دارد .

  پس :  فقط چند اشاره به مقوله‌ي جنسيّت مي‌كنم :

-         احتمالن جنسيّت بيشتر از اين كه تاكيدي بر تمايز باشد ، اشاره به رابطه مي‌كند ( به نظر من مساله‌ي خيلي مهمّي‌ست )

-         جنسيّت فرض تن را پررنگ مي‌كند ؟ تن  به عنوان مثال در حين بيماري هم كم مهم نمي‌شود ! امّا ربط و رابطه‌ي مستقيم ايّام نقاهت با بروز و مدّ ميل جنسي را چه مي‌گويي ؟ شهوانيّت درد را چه ؟ انگار تن جنسي شده خيلي هم تن نيست . مثل تن شهدا تني استعلايي‌ست و اگر نه مثل آن تنان ، بيشتر . اين تن از خيلي هم تن نبودنش خيلي تن است . « تن » براي ما مقيمان صورت‌بندي‌ي ابراهيمي‌ي دين ، مفهومي مذهبي‌ست . وقتي « جسم» و« جان» در رويكردي ديرين سوا شوند ، چيزي به اسم « تن » آبستن مفاهيم سلبي مي‌شود ؛ مفاهيمي كه در نظامي دودويي ، موقّتي در برابر دائم ، پايين براي بالا و. . .  شناخته يا ناشناخته مي‌شود . پس : عجيب نيست كه من « تنانگي» را نوعي متافيزيك وارونه مي‌دانم و دچار لوپ شده در بازي‌ي متا . دم پازوليني گرم كه تميز زيرآب اين مذهب نوي مسبوق به سابقه ( تنانگي و حيطه‌ي لذّت و . . . ) را زد . اگر تن حيطه‌ي رام و خودماني‌ي لذّت شده است ، اين فرض ماوراء است كه اين امكان و قابليّت را به آن مي‌دهد . والّا تن بي‌حافظه لذّت عمّه‌ات را مي‌خواهد ببرد ؟

-         انگار جنسيّت براي ما هم‌واره كاهنده و دور كننده از « خود» بوده‌است . بديهي‌ست : اين كاهندگي و سلبي بودن ، چيزي از اهميّت و نقشش كم نمي‌كند ؛ مثلن جنگ به عنوان چيزي سلبي گفت‌مان ميان دو كشور را شكل مي‌دهد . قبلن صلح بوده‌است . در تاريخ صلح‌ها ثبت نشده‌اند ؛ مگر پس از جنگ .

-         جنسيّت كه شايد به عنوان رابطه « بيشتر» درك شود تا تمايز ، در حدّت ارتباطي‌اش امر غايب را احضار مي‌كند . ما هميشه به سوّم‌‌شخص فكر مي‌كنيم ؛ حتّا وقت فكر كردن به من يا . . . و هميشه سوّم‌شخص مفرد . آن « او» اين‌جا « خيلي» مي‌شود .

-         تجاوز : در ماجراهاي خفّاش شب و بيجه و . . . مساله‌ي تجاوز جنسي در ظاهر بسيار بيشتر از كشتن حسّاسيّت‌هاي اجتماعي را برمي‌انگيخت . فوكو كم روي اين مساله كار نكرده . برويد بخوانيد . حتّا يادم مي‌آيد همين اواخر در جمعي درباره‌ي ازاله بكارت‌هاي سازمان يافته ( ازاله‌ي بكارت نوعي تجاوز جنسي‌ست كه به صريح‌ترين شكل با چيزهايي مثل نقطه عطف ، پايان و ابتدا ، آيين‌هاي الياده ‌پسند و . . . ربط پيدا مي‌كند و در كشور توسعه نيافته‌اي مثل اين ملك پر گهر . . . ) صحبت مي‌كرديم كه يكي از دوستان براي تلطيف فضا از شنيده‌هايي گزارش داد كه مي‌گفتند اين عمل با ابزار انجام مي‌شده است 

 

 

 و واقعن مثل اين‌كه فرق مي‌كند . چرا ابزار در اين مورد خاص اين‌قدر خشونت و شناعت ماجرا را كم مي‌كند ؟ چرا در مورد شكنجه‌هاي غير جنسي با يا بي ابزار بودن‌شان اهميّتي تعيين كننده ندارد ؟ ظاهرن تجاوز جنسي و محتمل بودنش ، بيشتر در حوزه‌ي نرها و مردان معني ‌مي‌يابد . تجاوز كردن اثبات مردانگي‌ست ؟ تعارف كه نداريم : در فرهنگ ما اگر خودش هم گاهي مذموم باشد ( كه گاهي هست ) داشتن قابليّتش كه نيست ( تيرهايي كه به شرط شليك نشدن مقبول و مؤثّر مي‌افتند ) . توانايي‌ي كشتن : « بلدي مرغ سر ببري ؟»  توانايي‌ي تجاوز            ناتواني و معصوميّت    آسيب‌پذيري

پاشنه آشيل جنبش زنان : نهضت معصوميّت‌ها ؟ چرند است : « نيما صفّار»

  اسطوره‌‌ي تمام كنندگي : مي‌دانيم كه كارها تمام نمي‌شوند ؛ مگر اين كه قرار محتوم‌شان تمام شدن باشد ( گل زدن ) و قرار است بدانيم آغازگري زنانه‌تر است و تمام كنندگي مردانه‌تر . شايد به همين خاطر در فرهنگ به شدّت نرينه‌ي اين مرز و بوم ، ابداع و بدعت سخيف و نحيف و . . . هستند و ختم كلام حال مي‌دهد .

 جنبه‌اي ديگر :

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 14:22  توسط کرگدن  | 

 

دیدن ِتوانش‌های پنهان و آشکار ِجنبش ِاجتماعی ِزنان

 

 از اینجا مثلاً : از سر ِاتّفاق نیست که عصمت و معصومیّت هم‌خانواده‌اند . عصمت البتّه در افواه و روزمرّگی ِکلام کنار ِپاک‌دامنی ِزنانه‌مآب می‌نشیند و معصومیّت کنار ِاقتدار ِپیامبرانه . ظاهراً برای گناه‌ورزی مقادیری بلوغ لازم داریم و آن معصومیّتی که خاصّ برگزیدگان است با معصومیّت ِطفل ِمعصوم و حیوانکی فرق می‌کند ولی بی‌ربط نیست . این‌طوری آن معصومیّت می‌شود غلبه‌ی پیشاپیش بر گناه و وسوسه‌اش یا غلبه بر غلبه بر معصومیّت . گناه ظاهراً چیزی‌ست که بعد از اختیار و تشخیص ممکن می‌شود . عجیب نیست که در تاریخ ِابراهیمی خیزش‌های شهود و استقرارهای عقل دو نمود ِمنش ِشیطانی بوده‌اند‌ و هر متوسّط نبودنی مستعدّ دست‌یاری ِشیطان . این وسط و این طور می‌توانیم ببینیم مفاهیم و علاقه‌هایی چون معصومیّت ، عصمت ، پاک‌دامنی ، حجب ، طهارت و . . . که سویه‌ی آشکار و در نورشان معمولاً سمت دیگر را مغفول می‌گذارد ، چطور با ریزش‌هایی از سنّت منتقل به برخی گرایش‌های جنبش زنان می‌شوند . یعنی آن همه تأکید بر نقصان و تحت‌الحمایگی و از این قبیل ، توان شیک و لوکس شدن را نیز به واسطه‌ی همان که در ابتدا اشاره شد ، دارد و این صفات به واسطه‌ی همان حدانگاری ِپیامبرانه می‌توانند توانش و مزیّت هم خوانده شوند . شاید بی اغراق بتوان حتّی در برخی از امروزی‌ترین نحله‌های ایرانی ِجنبش زنان ارتزاق از روحیّه‌ی گناه‌مدار را تشخیص داد ؛ گناه‌کاران توان‌گر و مذکّر و کم‌گناهانی ناتوان و آسیب‌پذیر . البتّه جنبه‌ای از این که نوشته شد می‌تواند به شفقّت ِعادت‌شده‌ی ما به مظلومین و نفرین شدگان ، اعم از سیاه‌پوست ، کودک ، یهودی ، عرب ، فارس و . . . مربوط باشد و جنبه‌ای نیز به واکنش ِتحقیرشدگان ، که مثل ِهر واکنشی متأثّر از کنشش و مبتلا به صفات و خصلت‌های آن است . امّا حجم و سخت‌جانی ِاین روحیّه را شاید نتوان تنها به این‌ها نسبت داد . شاید تمایلی به هویّت‌سازی در میان باشد که به التزام ِناگزیری‌های عمل اجتماعی همراه با فوریّت ، فراگیری و تعیین‌کنندگی می‌شود و بالطبع دچار ِتمام ِکپی‌کاری‌های ناشی از این حالت‌ها . این است که به قول دوستی در نهایت نگاه غالب بر مسأله‌ی زن گاه صرفاً ارتقاء ضعیفه به ضعیف می‌شود یا به صراحتی بیشتر ، ستایش ِنتوانستن .

 یک مثال : خشونت ِخانگی : می‌دانیم که اینجا این پدیده اگر واجب نباشد ، مباح و بلکه مستحب هم هست ؛ اشارتی و کفایتی . امّا سوای مکث در چند و چون خشونت که خود فصل ِمفصّلی را می‌طلبد ، بیاییم و نگاه ِخود را به نوعی از خشونت ِفیزیکی ، ضرب و شتم ، محدود کنیم . اینجا که خوب . . . [ . . . ] و قانون حقّ اعمال این خشونت را برای یک طرف ِمعامله ( مذکّر ) محفوظ می‌داند ( دوّمین اشاره ) . امّا آیا فغان ِفعّالین ِزنان علیه خشونت خانگی در کشورهای توسعه‌یافته هم کم برمی‌خیزد ( آن هم طوری که گویی درک ِتفاوت ِبنیادین اینجا و آنجا را از دست داده‌اند ) ؟ باز هم به اشاره برگزار می‌کنیم : حالت ِاوّل : یک مرد ِورزشکار ِنود کیلویی در درگیری و برخورد ِفیزیکی با یک مرد ِغیر ِورزشکار ِشصت کیلویی برنده شده ، له و لورده‌اش می‌کند : کبودی‌‌ها ، شکستگی‌ها و آثار ِضرب و شتم ِباقی‌مانده روی بدن ِمرد ِدوّم . . . حالت ِدوّم : مرد ِورزشکار ِنود کیلویی به صورت ِزن ِغیر ورزشکار شصت کیلویی سیلی می‌زند . . . وجدان ِاجتماعی ( چه نرینه و چه مادینه ) و عرف و . . . کدام حالت را بیشتر محکوم می‌کند ؟ اینجا حتّی حالت ِاوّل مفرّح هم می‌شود : « دَندِت نرم ! تا تو باشی با گنده‌تر از خودت در نیافتی » و حالت ِدوّم نکوهش می‌شود . رجوع به حافظه کنید اگر ، می‌بینید زن‌ها بسیار بیشتر از مردان سیلی ِخوب ( بله خوب و بد دارد ظاهراً ) به صورت ِجنس ِمخالف می‌زنند تا مردان . کم در فیلم‌ها آدم‌های بد را از زن‌زنی‌های‌شان نشناخته‌ایم . آدم خوبه‌ی فیلم‌ها که مثل ِآب ِخوردن مردان را به رگبار می‌بندد بسیار به ندرت شلیک به مؤنّثی می‌کند . این فیلم‌ها ار ناچاری ِبازار هم که شده ، عرف و اخلاق را آیینگی می‌کنند . متوجّه‌ی این کلیشه و تبعیض هستید که ! متأسّفانه بسیاری از فعّالین ِزنان نسبت به کلیشه‌هایی از این دست ( تقدّم نسوان و . . . ) حسّاسیّتی نشان نمی‌دهند هیچ ، با سکوتی هم‌دستانه و گاه تأیید ضمنی همراهی‌شان هم می‌کنند . صحنه : مرد می‌آید جلو و می‌گوید « زنم مرا زده » ( مثلاً مرد ، میرزا بنویسی چلمن است و زن ِگنده‌اش دان ِشش ِکاراته دارد ) آیا به حال ِمرد افسوس می‌خوریم ؟ به او می‌خندیم چون وضعیّتش خنده‌دار است . چقدر فعّالین جنبش‌های اجتماعی ( زنان مثلاً ) روی رهایی‌بخشی ِاین خنده‌ها مانور می‌دهند ؟

 اخلاق ِفرودستان : به ستایش ِاخلاق ِفرودستان بنشینیم ؟ حق با مظلومان است ؟ آره ؟ شبیه این گرایش را قبلاً در دیکتاتوری ِپرولتاریای بی پرولتاریا و در تمام ِخیزش‌های خون‌خواهانه‌ی تاریخ که حکومت ِوحشت را جای‌گزین ِحاکمان ِفرسوده می‌کنند ، تجربه کرده‌ایم . اخلاق ِفرودستی و اخلاق ِمظلومیّت ، اخلاق ِرهبری و پیش‌روی نیست و فرودستان ، ستم‌دیدگان و . . . تنها می‌توانند مستمسک ِآن قرار بگیرند که داعیه‌ی زیر و رو کردن ِهمه چیز را دارد . این که می‌دانیم باید بی‌محابا و بی‌وقفه در افشای ترفندها و فریب‌های حکّام و فرادستان بکوشیم ، معنی ِترویج ِاخلاق ِفرودستان را هم باید بدهد ؟ آیا نمی‌دانیم باورها و مناسباتی که بازتولید ِنظام ِسلطه می‌کنند ، بسیار انبوه‌تر در منش و اخلاق ِفرودستان نمود دارند ؟ به قولی : « جز یکی همه چیز را فرودستان تولید می‌کنند و فرادستان مصرف . آن یک چیز که فرادستان تولید می‌کنند و فرودستان مصرف ، اخلاق است » می‌توانید بگویید ستایش ِتأنیث چه راهی می‌گشاید ؟ بسیاری از خلق‌وخوها و رفتارهایی که مردانه به شمار می‌روند را می‌توان چندان مرتبط با نرینگی و ارگانیسمش و مسائل فیزیولوژیک و روان‌-تنانه‌ی مربوطه‌ ندید و تنها ناشی از حضور ِبیشتر در صحنه‌های اجتماعی و الزامات ِآشکار و پنهانش دانست . آن پرهیز از مردگونه شدن که کم توصیه‌ی ِقدرت نیز به فعّالین ِزنان نبوده است را شاید با این درک بتوان ترک کرد . سوای این ، شاید در مقاطعی از انتقال چاره‌ای جز تقلید نباشد . این شاید عملاً در عمل حتماً می‌شود .

 این بحث‌ها . . . : این بحث‌ها و بسیاری دیگر باز هستند و بسیار جای پرداختن دارند . امّا شاید فوریّت ِتبلیغی-ترویجی نداشته باشند . یک معنی استمرار ِتسلّط صورت‌بندی‌های ابراهیمی بر جهان می‌تواند لزوم ِتأکید بر بدیهیّات و تکرار و بازتکرارشان باشد . این عمل ِاجتماعی است و تفاوتش با کنش ِاندیش‌ورزانه ؛ تفاوتی که نفی ِرابطه نمی‌کند . پس این بحث‌ها لوکس نیست حتّی در این ملک که عرف بسیار از قانون پیش افتاده و سیبل و آماج به ما شناسانده : قوانین . این از این ! پس بی‌نیاز از بحث‌های کلان نیستیم حتّی اگر دیگر قائل به استخراج ِروش‌مندی‌های پراتیک از تئوری نباشیم ( من یکی که نیستم ) . این بحث‌های کلان هم اشراف به بازی آورنده‌اند هم کادرساز . بهتر است جای سیاهی‌لشکرها و سربازان ِوظیفه ، نیروهایی « خود-نهاد » در عمل ِاجتماعی داشته باشیم ( البتّه انصافاً جنبش ِزنان از این لحاظ بسیار پیش از باقی جنبش‌های سیاسی اجتماعی ِبعد ِمشروطه است ( قبلش را ولش ) ) .

 توانشی دیگر : می‌گویند زمان ِخاتمی گروهی از خاخام‌های سنّتی و ضدّ صهیونیسم دعوت به ایران شدند . مهم‌ترین توصیّه‌ی آن‌ها به دعوت‌کننگان این بود که به زنان رو ندهند تا فتنه برپا در جامعه نشود . آگر بخواهم باز هم مثال بزنم تا ظهر ِفردای این کاغذها جا دارد ؛ امّا این میل ِآشتی‌ناپذیر به تحوّل را کجا بیش از جنبش ِزنان می‌توان ردیابی کرد ؟ کدام اقلیّت این‌قدر فراگیر و ماندگار است ؟ روی این کمی مکث کنیم .  

 

     نیما صفّار

           کمی پیش از 8 مارس ِ2007

           سنه‌ی 13/12/1385 شمسی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 1:24  توسط کرگدن  | 

 

 این‌جا روشن‌فکری را نه به مثابه‌ی فضیلتی حاضر یا غایب می‌نویسم که در مقام ِوضعیّتی که خواه‌ناخواه « ما » دچارشیم . این که این و آن بگویند این روشن‌فکری هست یا نیست یا اگر هست ، تعریفش چیست یا در یک کلک‌مرغابی باژگونه کنیم فضیلت را و بزنیم توی سر ِآن چیز ( روشن‌فکر مثلاً ) می‌تواند چند بازی بی‌هیجان و مقلّدانه فرض شود که فوقش شاید همین‌قدر یا بیشتر اشاره بطلبد و این هم که بخواهیم « منوّرالفکر » و « عوام‌النّاس » را در برابر و به مدد ِهم تعریف کنیم هم همین‌طور . حدّاقل از « فردید » به این‌ور گروهی پیرو ِاین « مُد » یا « دستور » ( فرموده‌ی مقام ) بوده‌اند ، شده‌اند و می‌شوند که هر چه دارند بکوبند توی سر ِاین موجود ( روشن‌فکر مثلاً ) . بعد از آنها می‌توان پرسید « خود شما چه هستید ؟ » آخر الگوی این‌ها سه‌تایی نیست که ! که بگویند « روشن‌فکر » ، « عوام » و « ما » . این می‌شود مصادره به مطلوب و زرنگ‌بازی ؛ یعنی هر چه جنبه‌ی نیروزا در یک واژه باشد را برداری و خرج ِخودت بکنی و تفاله‌اش را بگذاری جای خودش . نردبان کردن هم به این می‌گویند ؛ یعنی پاهایت را بگذاری روی شانه‌های طرف و بروی بالا و برای خالی نبودن عریضه پی‌پی‌یی هم بکنی . پس می‌شود فرض کنیم که چیزی نیست که باقی‌اش را هم بخوانیم و اگر هست ، بیایید قرار بگذاریم که چیست .

 حتّی اگر روشن‌فکری را بروز ِصفتی بشناسیم ، دلیلی ندارد این صفت را « متعلّق به » موصوفی بدانیم . یعنی روشن‌فکری حالت و وضعیّتی‌ست که در افراد ، نوشته‌ها ، تحرّکات و . . . تشخیص می‌توانش داد و در مناسبات ِبا آن‌ها می‌توان هم تأثیرگذار دانستش و هم متأثّر و شکل‌پذیر از آن‌ها . این‌طوری با به یاد آوردن ِاین که یک قصّاب یا جرّاح در تمامی ِلحظات ِزندگی و ژن و سلّولش قصّاب یا جرّاح نیست ، تکلیف ِخود را با چیزی روشن می‌کنیم با در نظر آوردن این که آن‌ها نه تنها تعیّن ِاجتماعی دارند ، که در مناسبات قدرت هم نقش ِمقدّری ایفاء می‌کنند و اتیکت‌مند می‌شوند . حتّی هنرورزی که در این مُلک عبث محسوب می‌شود هم دچار حدّاقلّی از تعیّن هست . شاعر کیست ؟ آن‌که شعر می‌گوید . شعر چیست ؟ آن‌چه شاعر وقت ِشعر می‌گوید . پس اگر این چیز ( روشن‌فکری ) این‌قدر محو و مِه و در بخار است و نه توی جیب جا می‌شود و نه در اندازه می‌گنجد ، پس چرا قدرتمداران این‌قدر از آن‌ها هراس دارند ؟ اگر کالبد ِقصّابی را در قصّاب ببینیم ( یا در گوسفند ؟ ) و جرّاحی را در جرّاح ( یا در بیمار ؟ ) روشن‌فکری چطور می‌تواند فرض ِکالبد کند ؟ روشن‌فکری در ایران کالبد ندارد ؛ چون نهاد ندارد . این خیلی بد است . این‌طوری فرد ِدچار و ناچار به روشن‌فکری ناچاری ِمضاعفی می‌یابد : ناچار می‌شود کالبد ِخود را در اختیار ِاندیشه‌اش بگذارد و « خود – نهاد » شود . پس جای شگفتی نیست اگر شکنجه شدن ِفردی ( البتّه قبل از انقلاب ها ! ) به خاطر ِایده‌ای که داشته یا دارد ، حکم ِاقامه‌ی دلیل بر صحّت ِایده و مدّعایش را بیابد ؛ چون این کالبد احتمال ِجای‌گزینی ِایده را یافته است . این‌طوری‌ست که کشورهای توسعه‌یافته « گل‌سرخی » و « چه‌گوارا » ندارند و به‌ جایش بسیار « جیم موریسون » ، « مایکل جکسون » و . . . دارند . کالبد ، بدن می‌شود و بدن مشاهده .

 می‌خواهیم این‌جا روشن‌فکری را تعریف کنیم ؟ می‌خواهیم تخمینش بزنیم ؟ به تقریب ، حدسش بزنیم ؟ فرقی نمی‌کند زیاد ، ولی بیشتر اوّلی ! اجازه بدهید کمی از این دسیسه‌ی اساسی ِشناخت ، یعنی تفکیک ِبین ِدو نوع تعریف ، اوّلی به مثابه‌ی « تبیین ِآن‌چه هست » و دوّمی « آن‌چه قرار می‌گذاریم باشد » یا تمایز ِ« پیش » و « پس » فاصله بگیریم . تعریف ِما این‌جا ( اگر باشد ) به حافظه‌ی جمعی و اطمینانی که بنا داریم تا حدودی به آن بکنیم ربط دارد و به چیزی که می‌خواهد « معنی » بدهد به شرایط ِحال . خلاصه « همینه که هست » ( با در نظر گرفتن ِاین که هر معرفتی « همینه که هست » است ) . حالا می‌نویسم : « در ایران می‌توانیم آن دسته از دانسته‌ها و توانایی‌های فکری که ِابراز و اعمال‌‌شان منجر به پاداشی نمی‌شود که هیچ ، متعاقبش آدم‌های‌شان مستوجب ِعقوبت و مجازات هم می‌شوند را روشن‌فکرانه بشناسیم » قبلاً عرض کرده ‌بودم خدمت‌تان که « همینه که هست » . به این ترتیب دو داعیه‌دار ِامر ِفکر ، یعنی حاکمیّت و نظام ِآموزشی ( که سخت در هم تنیده‌اند ) آدم‌های خودشان را خواهند داشت : متخصّصین ِاجرایی ( مشاورین و . . . ) و متخصّصین ِآموزشی ( آکادمیسن‌ها و . . . ) . هم‌سان دانستن ِکنش ِمتخصّصین و آکادمیسن‌ها با کنش ِروشن‌فکری اشتباه ِگنده‌ای‌ست . آن‌ها حیطه‌های خود را دارند و هرگز از این یک در آن ‌یکی مسأله‌گشایی نمی‌شود . البتّه باید یادآوری کرد که : 1- یک آکادمیسین هم مثل ِیک قصّاب و شاید هم بیشتر می‌تواند دچار ِدغدغه‌ها و موقعیّت ِروشن‌فکری شود یا کند – 2-  منکر ِتأثیروتأثّرهای متقابل ِحیطه‌های تخصّصی ( چه اجرایی و چه آموزشی ) و روشن‌فکری نمی‌شوم . امّا شکل و نحوه‌ی بروز ِاین آثار معمولاً خیلی اجق‌وجق‌تر است از  تصوّری که داریم ( شاید می‌خواهند داشته باشیم ) .

 خوب ، این‌طوری‌ست که روشن‌فکری ِایرانی پیوندی ناگسستنی با سرکوب می‌یابد ؛ یعنی دقیقاً سرکوب می‌شود . البتّه آن‌که تَنَش خرج ِروشن‌فکری شده ( پاراگراف‌های قبل ) و پس سرکوب شده ، مثل ِبیشتر سرکوب‌شده‌ها توانایی ِسرکوب کردن را هم یافته ( یاد گرفته ) و شاید پایش که برسد ، سرکوب هم بکند . امّا مگر قرار نبود ما صفت را « متعلّق‌به » موصوف ندانیم و مگر نمی‌دانیم کنش‌ها و حالات ، مستقر در افرادشان نیستند ؟ به‌هرحال اگر کسی سرکوب را روشن‌فکرانه می‌داند ، من حرفی برای نوشتن به او ندارم . این گره خوردن ِروشن‌فکری ِایرانی با توسری و اردنگی و . . . خواه ناخواه مظلومش می‌کند . وارد ِبحث ِهمیشه گشوده‌ی مرغ و تخم ِمرغ نمی‌شوم . نمی‌پرسم که آیا اصلاً این مظلومیّت پیشینی ِامر ِابلاغ و بیان در ایران نیست ( ؟ ) چیزهای نپرسیدنی زیادند ؛ ولی انصافاً این هم هست که وقتی به سخن درآمدی و گفتی و نوشتی و توی دهنت نزدند ، باید در چیزی شک کنی . خوب ، قبول که مشتبه شدن ِامر بر خود و تلاش برای هر چه زودتر تودهنی ِموعود را خوردن هم محتمل است . امّا توازن ِهزینه و فایده بسیار به ندرت اجازه‌ی ظهور ِاین ترفند را می‌دهد . وقتی که قرار به درآوردن ادای شهداء باشد ، باید وسواس بسیار به خرج دهیم برای در موقعیّتی امن تودهنی ِخفیف خوردن و در وقت ِامن سرش قشقرق به پا کردن که ریسکی‌ست بسیار غیراقتصادی و جنون‌آمیز و اگر هم فرض کنیم که بشود و بشود اسباب ِبُل‌گیری ِاین و آن ، حالت ِنادری‌ست که نافی ِاصل ِماجرا نمی‌شود . این که پسره گوشش را لای در می‌گذارد دلیل دروغ بودن گوش ِشکسته‌ی کشتی‌گیرها نمی‌شود که ! بشود هم اگر بالفرض ، جرأت داری بگذار ! اگر به متصلّب بودن ِقدرت در ایران و کم‌اهمیّت بودن ِقوای دیگر برابر ِقدرت ِفائقه توجّه کنیم ، می‌بینیم که این مظلومیّت و سرکوب‌شدگی ، ناگزیر ِروشن‌فکر ِایرانی می‌شود ( یادآور می‌شوم که روشن‌فکر را تنها در موقعیّت ِروشن‌فکری تعریف می‌کنم ) . همین است که سخن گفتن را همراه با درد می‌کند و سخن ِبی‌رنج را یاوه می‌نمایاند . همین است که دیگرگویی را در این مُلک یاوه‌گویی می‌سلزد ( مثل ِاین ) و حتّی به دانش ِشاد ِنیچه ( فی‌المَثَل ) این‌جا رنگ و بوی محرّم می‌دهد . چرا ما باید تن به بازتولید ِوضع ِموجود بدهیم ؟ چرا وضعیّت ِمبتلابه را وانمود به خویش کنیم ؟ آیا ما ناگزیر به انتخاب میان ِ« آن‌چه هست ، هست » و « آن‌چه هست ، پس نباید باشد » هستیم ؟ چرا با خوش نشستن در نقش ِمظلوم ، شکستی محتوم برای خویش بسازیم ؟ خیلی وقت‌ها فرا رفتن از یک بازی همان وقوف به بازی‌ست .

 

              نیما صفّار                                               بهمن 85 

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 3:23  توسط کرگدن  | 

 

 دوستی این را نوشته . بخوانید و لطفاْ نظر بدهید :

 

وظيفه‌ي دولت، تنها فروش نفت نيست. حفاظت از ميراث فرهنگي و زيست محيطيِ اين سرزمين، وظيفه‌اي جدي و آزموني مهم براي كارآيي دولت است.

 

حفظ ميراث فرهنگي، صيانت از مرزهاي فرهنگي يك كشور است. آيا اهميت آن از حفظ مرزهاي جغرافيايي كمتر است؟

 

بياييد هزينه‌ي پروژه‌هاي سدسازي را با كل هزينه‌ي آموزش در كشور مقايسه كنيم!

 

آيا رتبه‌ي سوم سدسازي در دنيا، رتبه‌ي كشاورزي ما را ارتقاء داده است؟

 

توليد انرژي برق- آبي به چه قيمتي؟!

 

سازندگي آري، تخريب نه!

 

به آيندگان چه پاسخي خواهيد داشت؟!

 

توسعه‌ي پايدار با تخريب محيط زيست و ميراث فرهنگي مناسبتي ندارد.

 

چرا دنيا ايران را به نفتِ آن مي‌شناسد، نه ميراث فرهنگي و تمدن پرسابقه‌ي آن (مانند مصر و هند) ؟!

 

رتبه‌ي سوم در سدسازي و رتبه‌ي اول در فرسايش خاك و بيابان‌زايي!

 

800 سد در دست احداث يا در حال مطالعه!‌ چند محوطه‌ي باستاني و چند صدهزار هكتار زمين كشاورزي نابود خواهد شد؟!

 

عصر سدسازي‌هاي كلاسيك به دليل خسارات غيرقابل جبران آنها مدت‌هاست به سر رسيده است. ولي ما تازه آغاز كرده‌ايم!

 

اعتراضات مردميِ گسترده به احداث سد سيوند چه پاسخي يافته است؟ شروع آب‌گيري سد سيوند!

 

آيا دولت بدون كارشناسانِ خودي مي‌تواند اثبات كند كه سدسازي‌ها ضرورتي اجتناب‌ناپذيرند؟!

 

مجوز سازمان ميراث فرهنگي براي آب‌گيريِ سد سيوند، مجوز مردم و متخصصانِ مستقل نيست!

 

آيا دولتمردان نمي‌دانند سدسازي چه بر سر درياچه‌ي اروميه و رود كارون آورده‌ است؟! و آيا اهميت مي‌دهند؟!

 

آيا با سرمايه‌گذاري بسيار كمتر بر روي انرژي آفتابي يا احياي قنات‌ها به نتايج بهتر و پايدارتري نمي‌رسيم؟

 

آيا سازمان ميراث فرهنگي و سازمان حفاظت محيط زيست «چرخ پنجم» دولت‌اند؟!

اين سازمان‌ها چگونه مي‌توانند با تخريب ميراث‌هاي طبيعي- تاريخي كشور مقابله كنند؟

 

چه بر سر ميراث فرهنگي و محيط زيست اين سرزمين مي‌آيد؟

 

خواست دموكراتيك ما: انتخابِ روساي سازمان‌هاي محيط زيست و ميراث فرهنگي بايد با مشاركت و تاييد نهادهاي غيردولتيNGO)-ها) و كارشناسان مستقل انجام شود.

 

كميته‌اي متشكل از كارشناسان و متخصصان غيردولتي بايد پرونده‌ي سد سيوند و اساسا كارنامه‌ي سدسازي در ايران را بررسي كند.

 

ما چه مي‌گوييم:  درد دل صدها هزار ايراني دردمند

ما چه مي‌خواهيم: پاسخ‌گويي دموكراتيك و شفاف

 

هر تمدن تاريخي، حتي يك تمدن گمنام، شايسته‌ي صيانت و حفاظت است.

سدسازي يا استفاده‌ي بهينه از آب؟

كار مهم‌تر از سدسازي و انتقالِ آب از يك حوزه به حوزه‌ي ديگر، ارتقاي روش‌هاي آبياري است كه در ايران تقريبا هيچ توجهي به اين امر نشده است.

 

با جلوگيري از فرسايش خاك كه منجر به كم شدن حجم مفيد سدها مي‌شود، مي‌توان سالانه به اندازه‌ي ساختن يك سد (در حد سد كرج) به ظرفيت ذخيره‌ي آب كشور اضافه كرد.

 

در سدسازي‌هاي ايران، احداث شبكه‌هاي آب‌رساني زير سد چنان به كندي پيش مي‌رود، كه تا تكميل آن‌ها، عمده‌ي حجم مفيد سد از رسوب انباشته مي‌شود! طول شبكه‌هاي اصلي و فرعي آب‌رساني (كه وجودشان به اندازه‌ي خود سد در امر آب‌رساني به كشتزارها مهم است) در محدوده‌هاي زير سدهاي ساخته‌شده‌ي ايران، كمتر از يك چهارم ميزان مورد نياز است.

 

از تجربه‌هاي ديگران استفاده كنيم:

در امريكا از سال 1912 تاكنون، 465 سد را خراب كرده‌اند تا رودخانه‌ها به وضع طبيعي برگردند و از آب، در امتداد مسير استفاده شود.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 4:14  توسط کرگدن  | 

 زمانی پیش‌تر ( آن‌وقت‌ها ) می‌خواستم مطلبی درباره‌ی گلدکوئیست و قبیلگی بنویسم ؛ وقتی بحث اوّلی داغ بود و دوّمی جای طرح داشت که چگونگی‌ی ننوشتنش خود جای تأمّلی اندک دارد . گوشه‌ای از آن مطلب نگاه داشت به فرهنگ و جامعه‌ی ایران آن‌طور که می‌شناسیم و می‌شناختیم و نمی‌شناختیم و هنوز هم نه و بعض ِآن‌چه مبتلابه ِاین جامعه نشونده است و اگر از شرح و حدیث ِدیروز خارج شویم در نوشتن ، این‌جا نوشته شده که پر بی‌راه نیست نگاه داشتن نسبت‌ها یا بی‌نسبتی‌های این بالفرض جامعه با آن بالقطع و یقین حاکمیّت برای چند لحظه هم که شده ! می‌بینید ؟

-    در آن‌چه در «  ترس » نوشتم و به شرم رسیدم نه در وضع ِبدیل و نه به واهمه و دلهره و . . . خارج از نگاه انضمامی نیز نبودم و مبتلابه‌های وضع ِموجود . اگر الآن به این درد دل از خودمان به خود افتاده‌ایم ( بالفرض ) این هم هست که نمی‌توانیم انگشت روی خود بگذاریم . روی کجای این توده‌ی بی‌شکل ِداخل ِمرزهای ایران ، این به اصطلاح جامعه‌ی توده‌وار و چهل تکّه لحافی که نقشی در هیچ تکّه سوای نقوش ِکلّ مملکت ِلحاف ندارد ، می‌شود انگشت گذاشت و گفت : « این است » ؟ تنها جای ممکن و موجود برای انگشت‌گذاری از وقتی که یادمان می‌آید و حالا حالاها همان حاکمیّت و حکومت است و بس . این‌طوری چیزی پیدا می‌شود که بنده و جناب‌عالی و بقیه ، به قهر و آشتی ، به سلب و ایجاب ، با همراهی یا ناهمراهی با آن ، خود ، اخلاق ، منش و اقتضائات خود را تعریف و تماشا می‌کنیم . حالا حدیث ترس را بهتر همان که به اشاره و کفایت واگذاریم . شرم و وقاحت که به تعریف ِهم می‌آیند هم ، مقیم ِهمین صورت‌بندی‌ی ابراهیمی‌ی دین هستند با توصیه‌ها و توصیف‌هایش در همین ساخت ِاخلاقی ( سوای منش‌ها و دستورات ِمشخّص ) که مشهود در سویه‌ی تعارف‌مدار و رسمی‌ی عرف است . توضیح ِواضحات : این بعید نیست و کاملاً محتمل و حتّی معمول است که دو نفر در دو سو با خُلق و خوها و باید و نبایدهای متباین یا حتّی متضاد که شمشیر هم حتّی برای هم کشیده‌اند ، کاملاً پا در یک صورت‌بندی‌ی اخلاقی داشته باشند . 

 پس به عنوان ِمثال می‌توانیم بپرسیم در مواجهه بین ِآن اخلاقی که سریال‌های درپیت ِصدا و سیمای وطنی می‌خواهند تحمیل کنند و اخلاقی که در تعارض با آن شکل می‌گیرد ، به قول ِجامعه شناس‌ها احتمال ِبرون‌رفت چقدر است ؟ کلّاً در کشوری مثل ِایران که چاه‌های نفت و به تبع ِآن اکثر ِچیزهای دیگر ( حدّاقل بعد از ملّی شدن ِنفت ) همیشه دست گروه خاصّی بوده که این وسط معضلی به نام ِملّت هم داشته‌اند ، دو نوع اخلاق ، دو نوع عادت و مسلک ، دو نوع تحریک‌پذیری و واکنش‌دهی و . . . همیشه موجود و محتمل بوده : آن‌چه گفتمان ِحکومتی تبلیغ می‌کند و آن‌چه در تعارض با آن شکل می‌گیرد . . .  و البتّه همیشه همراه با ناخالصی‌ها و دقیق نبودن‌های بسیار . یعنی هم این است که حکومت و جامعه‌ای که به تبع ِآن فرض می‌شود ، چندتکّه‌تر از این حرف‌ها است و هم این که این‌ها کم دچار ِتداخل و درهم‌روی نمی‌شوند . به این نمی‌پردازم .

 وقتی به قطع و یقین از فروپاشی‌ی اجتماعی در ایران می‌گوییم و می‌نویسیم ( با فرض ِاین‌که چیزی قبلاً بوده که حالا دیگر نیست ) و این باور را نه تنها در محافل ِترس‌خورده‌ی روشن‌فکرانه ، که بین ِعامّه‌ی مردم هم مشاهده و شکار می‌کنیم ، بد نیست لااقل متفنّنانه از چرایش هم بپرسیم ( خوب ، خودمان هم این وسط لمس و کرخت شده‌ایم ) . سوای پرسیدن از چرا ، باید یادآوری کنیم به خودمان که آن‌چه لازم است بدانیم را می‌دانیم . می‌دانیم جامعه‌ی توده‌وار باید تبدیل به جامعه‌ی نهادمند بشود ، باید سرمایه وارد ِبدنه‌ی اجتماع بشود ، باید چرخش ِسرمایه داشته باشیم ، مطبوعات ِنسبتاً آزاد ، احزاب ِنه خیلی فرمایشی ، سمن‌ها و . . . و . . . ولی چه‌طور ؟ می‌دانیم که نشدنی‌ست . پس می‌شود همین وضعیّت الآن : مردمی که حتّی بی‌اعتماد به هم هم نیستند . اگر در دوره‌ی سردار ِسازندگی فرهنگ ِبخور تا نخورندت رواج یافت ، حال نه دندان ِقناعت ، که بی‌دندانی پیشه شده است .

 آن‌چه داشته‌ایم : کسانی که گشتی در دنیا زده‌اند یا آدم‌های دنیا را اینجا دیده‌اند و . . . می‌دانند که ما ایرانی‌ها این‌جا و آن‌جا بیش از هر چیز متّصف به صفت ِدروغ‌گویی هستیم . راست و دروغش گردن ِگوینده‌ها . ولی مثل ِاین که این سوأل به لهجه‌ها و زبان‌های گوناگون پرسیده شده : « چرا شما ایرونیا اینقدر راحت دروغ میگین ؟ » شاید خاصیّت ِزبان ِفارسی باشد ؛ زبانی اصالتاً وندادی که افتاده در ابواب ِعربی ، زبانی که بیش از هر چیز راه به صنعت ِایهام می‌دهد . جان می‌دهد برای دوپهلوگویی و طعنه و کنایه و . . . و البتّه بسیار دشوار است سخنی به دقّت در آن گفتن . این را می‌دانیم که در زبان می‌اندیشیم و وقتی حافظ و دیگر بزرگان ِفرهنگ را بیش از هر چیز « رند » بدانیم ( و این رندی چه مفهوم ِمسحورکننده‌ای‌ست ) کمی بعدتر خواهیم دانست با یکی دو پهلو به پهلو شدن و ورود به روزمرّگی و یک قران دو زارهای کوچه و بازار ، ریاکاری هم می‌شود همان رندی‌ی آب به آب شده و این البتّه همه‌اش هم نیست . این ریا جاهای دیگری نیز تشدید می‌شود که عقوبت دارد اشاره به آن‌ها .

- اصلاً قصد ِنق زدن نیست . امّا جامعه شناسان می‌دانند که بزرگ‌ترین سرمایه‌ی هر جامعه‌ای « اعتماد » است . « مگه نق زدن چشه ؟ »

 فوتبال : یکی از چیزهای دیگری که می‌دانیم این است که در فوتبال بهترین دفاع ، حمله است . حالا تصوّر کنید 22 دروازه و 22 توپ را به ازای 22 بازیکن . حال کدام مقرون‌به‌صرفه‌تر است ؟ دفاع از دروازه‌ی خودی یا یورش بردن به دروازه‌های حریف ؟ بسیار بعید می‌دانم کسی گزینه‌ی اوّل را درست‌تر بداند . اگر بداند لابد یا از کره‌ی مرّیخ آمده یا از مرفّهین ِبی‌درد ِخارج‌نشین که فرصت و رخصت پرداختن به احساسات ِانسانی و فضائل ِاخلاقی ِخود را داشته‌اند ، بوده . پس در یک چنین اقتصادی که بزرگ‌ترین رمز ِموفّقیّت نزدیک شدن به سرچشمه‌های فیّاض ِرانت است ،  آن‌ها که دورترک مانده‌اند ، نیک می‌دانند که اقتصادی‌تر این است که به جای صرف ِوقت ، فکر و انرژی برای حفظ ِمایملک ِخودی ، آن‌ سه را خرج ِقاپیدن ِمال ِدیگران کنی ؛ چون تازه در آن صورت است که روش ِمراقبت ِمال ِخودت دستت می‌آید . جالب این است که این تجویزات و القائات ِمختصّ ِسرمایه‌داری ِپیرامونی ، مطلقاً جایی در خود ِکشورهای صنعتی ندارند . در چنین جامعه‌ای رشد ِگفتمان ِقبیله‌ای یا خشم ِمشترک شاید تنها آلترناتیوهای اضمحلال باشند /

 . . . امّا این همه توصیف ِدیروز است . این درست که امروز این هم حتّی نیست و آمیزه‌ای فرسایشی از خوف و رجاء آنومی ِایرانی را فرجام می‌دهد ؛ امّا آیا جز در حالت ِرونق ِبطئی و بهبود ِنسبی می‌توان روی خصائص ِچیزی مکث کرد ؟ رفتار ِناامیدی و رفتار ِترسیدگان که فقط به کار ِشگفتی آفریدن می‌آید . اگر دیروز چیزی ایجابی نظیر منافعی که مشترک تعریف شوند ، مجموعه شدن ِگروهی ایرانی را محتمل می‌کرد ، امروزه این مجموعه‌ها گاه به گاهی ، ناگهانی و جبری رصد می‌شوند . از میان این همه خرابی ، ظهور ِچه اخلاق و هنجار ِنوینی محتمل می‌شود ؟

-    شرم ، ترس ، ریا ، اطاعت و . . . همه اخلاق ِبندگانند . آن که آزادی پیش می‌نهد و دچار ِخرد ، عشق ، نفرت ، پوزخند و . . . می‌شود چه راه ِبازگشتی به امنیّت ِبندگی دارد ؟ رشد و نموّ پرسش‌گری و خرد ، بر خلاف ِآن تصوّر ِسنّتی ، هیچ منافاتی با مدّ احساسات و تخیّل ندارد . « سلام دکترجون ! چی تجویز می‌کنی برام ؟ »  « خودتو ! » « خودتی ! » بی‌شکلی ِاین نوشته‌ها می‌تواند لحظاتی با بی‌شکلی ِتصوّر ِما از ما متناسب که نه ، لااقل مرتبط باشد . آن چه خصوصی‌تر می‌توان نوشت ، این است که بنده اخلاق ِبندگان را دوست نمی‌دارم سرور

-         این آخرین لغت ِبالا هم استعداد ِدو فتحه داشت ، هم دو کسره //

 

                  نیما صفّار                     دی ِ85     

   

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 2:45  توسط کرگدن  | 

 

    

همیشه دلیلی برای ترسیدن وجود دارد . چرا دائمن موظّف هستیم بترسیم ؟ وقتی نمی ترسیم که ترس خرج چیز دیگری شده باشد . پس ترس که قابلیّت تبدیل را دارد ، می تواند بدل آن چیز دیگر انگاشته شود ؟ دشواری ِپاسخ به این سوال شاید اشارتی بر منش غیر روزمرّه و بنیادی ِترس باشد . انگار ترس هست سر ِجای خودش و بعد هِی « از چه چیز » هایش می آیند . ترس خیلی با تنهایی مرتبط است . نه ؟

 « من می ترسم » جمله ی درست تری ست یا « من می ترسیدم » ؟ به هر حال در وصف حال اوّلی آن که گزارش ِترسیدن می دهد همان ترسنده نیست . ترس استمرار دارد . انگار فارغ از ماست . نباید انسان نمایی اش کنیم . فاعلیّت و مفعولیّت ، کنش گری و پذیری و . . . مال ِاین روزمرّگی اند و کتمان ترس می کنند . آن که ترس می پراکند و عمله های ترس ، این طوری در موقعیّت خدایگانی قرار می گیرند ؛ نشانه ای از دیگر سو می شوند و حضورشان انکار جسم شان می کند . بدون ِترس ، تکلیف ِخدای ادیان ِابراهیمی چه می شد ؟ چقدر رقیق می شدند و دارند می شوند ؟ البتّه آن ها نیز ترس را خرج و مصرف می کنند ؛ نه فقط در نفس ِمطمئنّه و ذکر و از این اباطیل . جهنّم نیز با مارهای هفت سر و آتش ِبی وقفه اش ترس را خرج ِچیزهای آشنا و روزمرّه ای مثل ِعذاب کشیدن می کند . ترس هر وقت و هر چقدرمحمِلی برای ارائه پیدا کند ، کم تر . . . به هر حال تبدیل به چیزی روز مرّه و قابل گفتگو می شود ؛ « ترس از » می شود . این طوری ست که شهامت و نترسیدن و دور زدن ترس ، قدرت می شود ؛ قدرتی که حس می کنی و پر ازش می شوی در فرصت هایی که پیش می آید . من فکر نمی کنم که ما « ترس » را منتزع از ترسیدن هایمان کرده باشیم . چرا صفات خدا در صیغه ی مبالغه و فاعلی اند ؟ چرا خدای بهشت و جهنّم ِمسلمین ، « جبر » به جای « جبّار » مثلن نیست ؟ آن وقت ها عقل شان نمی رسید که خدای شان این طور دست ِدو می شود ؟

 رابطه ی ترس و آتی روشن است . اصلن آتی با ترس است که محمِل ِامید و غیره می شود . امّا قدیم هم هست . این ترس همه اش در پس و پیش ِماست و فی الحال نمی شود . چون حال به نفی و اثبات ربط به پیوستار دارد .

 وقتی که نوشتن هم غلبه بر ترس بشود ، دیگر بیش از این نمی توان گزارش داد .

 

 جهان ِشرم ساران جهان ِمطمئن تری از جهان ترسندگان است . جهان ِشرم آوران جهان ِمطمئن تری از جهان ِترس آوران است . کِرمی که داریم ما در پرهیز از دروغ بالاخص به خودمان ، ما را از این اطمینان به آن خلاء می راند . خلاء خود آیا تمثیل ِاطمینان بخشی از ترس نیست ؟

 یکی دوتا دیالوگ ِباحال :

 لورنس ِعربستان : او : « نمی ترسی ؟ » لورنس : « ترسم به خودم مربوطه »

 بیلی کید و پت گارت : او : « اسمت چیه ؟ » الیاس : « چه سواًل ِخوبی کردی »
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 10:31  توسط کرگدن  |