مقالات
چند روز پیش فیلمی از کامران شیردل میدیدم از فقر و فلاکت مردم خزانهی تهران. میدانیم انگیزهی انقلاب 57 چیزی نظیر صحنههای این فیلم نبود. قبل و بعدش از این چیزها بیشتر بود بی تکان خوردن آب از آب. انگیزهی بن لادن هم از ترکاندن دوقلوها بیشک مقابله با جنایات آمریکا یا جهان هی تبعیضآمیزتر نبوده. خود از خاندانی بود به غایت بهرهمند از این معادلات و آکنده از افکار بنیادگرایانه. بلوک شرق هم به واسطهی نقض حقوق بشر فرو نپاشید. کفهی جنایات آمریکا به مراتب سنگینتر از شورویست و سر و مر و گنده مانده. پس چرا این ربط را مییابیم بین آن بیعدالتیها و جنایات و چیزی که میخواهیم واکنشی به آنها باشد. چون اینطور میخواهیم؟ چون میخواهیم فروپاشی امپراطوریها را پیامد طبیعی ظلم و فسادشان بدانیم؟ چون ترجیح میدهیم نوعی عدالت غایی را در جهان محتمل بدانیم؟ یا چون واقعاً اینطوریست؟ میتوان کلّی دلیل نوشت برای ربط این وضعیّتها و رخدادها به هم و بعد با کلّی دلیل ردّشان کرد. ولی همین خواست ما برای مربوط دیدنشان خود، بیش از هر دلیلی اینها را به هم میچسباند.
وقتی میزنند توی گوشت، چیزی داغ در تنت فرو میکنند، به زور میکنندت و... لااقل یکی از پیچیدگیهای هستی کم میشود: روبرویی داری (گاهی پشت) که خشم، نفرت و...ات سمتش نشانه برود. زبان (اینجا ادبیّات) دچار رستاخیزی هدفمند میشود... شوریدگی، خلجان، انباشت احساسات همجهت و... دیگر کارکردگرا یا استعاریک یا آنتروپیک و... نیست و تا جایش درد میکند، همین بیواسطگی با پیرامون را دارد؛ آنقدر که پیش از گفتن شنیده باشی.
خوب این زبان اضطراری (اینجا ادبیّات) که بیش از بودنش در کام و کتاب، در رگ و هواست، هر چقدر هم حسابش پر و پیمان باشد، این نوشته میشود به پایش که که سطحیست، سادهانگار است، شعاریست و... و وضعیّت اضطرار که خوابید و ملال و یأس و روزمرّگی و... جایش آمد، کلماتی که از رگ و هوا به کام و کتاب آمدند، هستند و آن زبان نه. خوب یک سوأل وضعیّت اضطرار همان "چه میتوانم بکنم؟" است که نزد هنری جماعت ایرانی (اینجا ادبیّات) پاسخ شوقانگیزی نمییابد.
خوب یک حرف بیربط با این چند خط این است که حتی متعهّد یا ملتزم یا دغدغهمند یا... بودن هنرمند هم، به معنی تعهّد، التزام، دغدغهمندی و... هنری که خود را با آن مندیده (نموده) (هنرش) نیست. میشود از جایگاهی که این نسبت برایمان در جامعه میسازد به نفع اهدافمان بهرهبرداری کنیم. این شاید معقولتر باشد از زورچپانی حرف به چیز.
برگردیم (گاهی پشت): چیزی که آن اضطرار را به زبان میآموزد، همگانی شدنش (لااقل نزد بعضی) و امکان تسرّی ویروسوارش است؛ ابتلایی که آنقدر طبیعیست که گویی به یاد آورده میشود. وقتی که این همگان کم شود از اضطرار، وقتی این اضطرار رجعت به همان زبان بیبانی کند، وقت معمول، میشود اضطراری بودن یاد آدم بماند، وضعیّتش احضار شود، اضطراری شود، همراه دائم باشد (تا) چیزی که هرگز نشانه نرفتهای راست به هدف بخورد.
یک چیز دیگر وضعیّت اضطرار این است که صرفاً از ناچاری نیست؛ خواستنیست (اینجا ادبیّات).
"يعني چي ميشه؟" اين پرسش در مواجهه با امر پيش رو چقدر جاندار و تامّهست! آتي نزديك الزاماً هميشه اينقدر سايهانداز بر حالمان نيست؛ هر چند، هميشه يقين به آخر و عاقبت اوضاع است كه عوامانگيمان را اقناع ميكند. امّا آنوقتها كه اين خوف و رجاء آتي نزديك (آن بعدي كه تكليف الآن و گاه معني قبل را روشن ميكند) مهمتر از معمول ميشود و ما ايرانيها را (بالفرض) كمي از عادت معمول در جيب داشتن كليّهي پاسخها، ميكَند و شنوا و درگير تحليل ميشويم و باز بنا به عادت تحليلها را متجسّد در تحليلگرها ميشنويم، چه نامهايي زنگي بيشتر در گوشمان مييابند و چه چهرههايي آشناتر ميشوند؟ عوام و خواص ندارد. بيرودربايستي شيوهي استدلال، تسلّط به زبان، توانشهاي اجرايي، دقت نظر و ... (هر چه به اين فهرست بيافزاييد) هيچيك در مقايسه با صحّت پيشبيني، اقناعكننده و اعتمادآور نيست. در نهايت شَمَن است كه بر عقل ايستاده. البته آنكه تازيانه بر حريف دستبسته گرفته باشد و بگويد ميزنم و بزند، اين جادو و عقل را همراه نكرده، امّا اگر آن دستبسته بگويد نميزني و آن نتواند بزند، چه دكاني كه گرم از دهان دستبسته نشود! آن دوّمي كه دكانش گرم شد، همان روشنفكر است كه تحليل ميكند و اشاره به اين كه سرحدّات قدرت بيكرانه نيست.
آنچه آتي نزديك را داغ ميكند و آن دهانها را قهرمان، بايد شبيه تعريف منافع باشد. به عنوان مثال فارغ از فلسفهي علم با تمام زيرشاخهها و بحثهاش اين كاركردگرايي تكنولوژيست كه حكمران جهان ميشود، در فوتبال آن كه برد و باخت را درست حدس بزند، سواي دليل، موضوع را ميفهمد و در هنر اقبال عامّه (فروش يا ماندگاري يا ...) تكليف درستي و نادرستي نحلهها و حركتها را روشن ميكند. ظاهراً همه ميخواهند سوار اتوبوس برندهها شوند؛ حتي اگر سمت بازندهها جا خالي باشد و بيشتر خوش بگذرد.
بديهيست كه تعريف منافع به تمامي در آتي نزديك صورت نميگيرد و دورنمايي شگرف است كه معمولاً حس برد و باخت ما را در رخدادها روشن ميكند. اينجاست كه "يعني" اوّل سوأل، مهم ميشود. ميشد به سرعت پرسيد:"چي ميشه؟" به وضوح اينجا پرسنده، طلبكار معنيست. تحليل خوب فقط حدس درست نيست؛ بايد اين حدس معنيدار هم باشد و معنيدار بودن اينجا صرفاً به معني القاء معاني مشخص در گزارههاي صحيح نيست ... يعني ياوه نبودن، يعني داشتن حجم و كلانپذير شدن، يعني برانگيزاننده و محرّك بودن ... به خاطر همين چيزها كه همه دچارشيم، معمولاً تحليلها و پيشبينيهايي كه اقبالمند تر ميشوند، اوضاع را بهتر يا بدتر از آنچه ميشود ميبينند و گاهي با سماجت اين درك از وضع را در تبيينها هميشگي ميكنند. چون اين طلب معني هميشه يا فاجعهاي را پيش رو ميگذارد و يا رهايشي را و انگار فراموش ميكنيم كه روزمرّگي با همهي زشت و زيبايش اصل ماجراست و عموماً اوضاع همينطور كه هست، با بهبودها و مرگهايش ادامه مييابد. كمي مصداقي: با ظهور مدرنيته و خروج بشر از زمان ادواري و رونق مفهوم تحوّل، بيشتر چشماندازهايي كه در عرصههاي گوناگون (فلسفه، هنر و ... ) ترسيم ميشد، يا بهشتي را خوشامد ميگفتند يا از جهنمي بر حذر ميكردند و اگر تشريف ميآوردند و ميديدند، ميديدند كه هيچكدام از آن دو نشده و اوضاع "همينجوري كه هست" ادامه دارد و ... واجب ميدانم تذكّر دهم كه يقين به چيزهاي توي اين يادداشت شايد آنقدر اشباع از وضع موجود كندمان كه چارهاي جز تن دادن به آن برايمان نماند، شايد اميدوارمان كند به ناچاريهايمان، شايد هم فرصت مكالمهاي با خواستههايمان باشد.
براي اين كه فلسفيش كنم اين نوشته را نظري از دكارت ميآورم؛ اين باور كه تا ما گوشت ميخوريم، صلح بين انسانها محال است، تا در صفحهي امين مرئي بخورد. امّا طرح اين سوأل: اگر ما رنج حيوان را چون در مرتبهي فروتر از بشر فرضش كردهايم بياهميّت بدانيم، قدمي بيش داريم تا رواداري رنج بر شهروند درجه 2؟
آيا پس از بياهميّت دانستن رنجي كه بر جانوران به خاطر هوش كمترشان روا ميداريم، نوبت كمهوشها و ناتوانها نخواهد رسيد؟ ... و همچنين توانمنداني كه بر روال نيستند؟
يادمان دادهاند از رنجهاي عظيم متأثر شويم. منظور از رنجهاي عظيم، رنجهاي آدمهاي بزرگ است؛ آدمهاي نزديك به رأس هرم و قدسي؛ نه رنج ما آدمهاي عادي. يادمان دادهاند اگر به آن بزرگان دشنامي داده شود، آسمان به زمين آمده. امّا هر بلايي سر ما آدمهاي عادي بيايد، بياهميّت است.
توجّه كنيد: به دو اخلاق كاملاً متعارض اشاره شد. يكي مايه از رنج ميگيرد و درك حضوري حواس و رابطه و ديگري قامتي خردكننده دارد؛ چيزي سواي پوست و گوشت و استخوان ما كه سرنوشت ما را دستخوش مفاهيم كلان ميسازد. يكي بازمان ميكند به جهان و ديگري ميبنددمان به همان. در يكي ميتوان در كاستن از رنج ديگري شريك شد و در ديگري عمرالبشير شد.
اگر انسان معاصر، بيشتر و بيشتر به رنج و ديگري پي ميبرد و خالي از آن مفاهيم كلان ميشود، ناچار نميتواند خطّ توقف را در حيطهي بشري تعريف كند. اگر ترس سود و زيان نباشد، تفاوت اين رنجها در چيست؟ افسانه برزويي ميگويد: «اگه آدم نتونه واسه حيوون بيآزار دل بسوزونه، چطور ميخواد آدم آزاردار رو تحمّل كنه؟» كوندرا نيز معتقد است آدمها را از نوع برخورد با حيوانات ميشود شناخت؛ چون حتي ضعيفترين ما هم احتمال جبران و تلافي داريم. تنها رفتار ما با حيوانات فارغ از مصلحتانديشيست. ميخواهم باز هم بنويسم از بيرحمي نسبت به حيوانات تا فجيعترين جنايات عليه بشريّت قدمي بيش نيست. آن گام را هم مفاهيم كلان پر ميكند. همين!
سندروم «همهچيزداني ايراني»، كه اگر «آرامش دوستدار» شناسايياش نكرده باشد، لااقل بسيار موكدش ميكند، يكي از آسيبهاي جدي روشنفكري اينجايي معرفي شده است. دو چيز كه عجالتا ميتوان گفت، يكي اين است كه اين آفت، مختص به روشنفكري نيست و مردـ پدر ايرانـ اسلامي ذاتا اينكاره است. ديگر اين كه خود دوستدار، كه بسيار مكث و كندوكار در اين ميكند، به دامان آكادميگرايي و بحثهاي تخصصي نغلتيده.
همين اين 2 براي جدي گرفتن اين نگاه كافيست والا اگر قرار بود بشود كل ماجرا را در كوبيدن روشنفكري و تقديس آكادمي خلاصه كرد كه پاسخ بلافاصلهاي ميگرفت .فكر به اين عادت مورد اشاره شكلهاي ديگري از سكوت و گفتن يادم داد. اما ميخواهم بنويسم اين «همه چيز داني» الزاما يك سره منفي و نامطلوب نيست. نوشتم.
ببينيد: تقليل ميدهيم شرايط را به دهان، گوش و موضوع گفتن.
دهان و گوش، در هر صورتي، بسيار كم فاصله افتادهاند. يعني اينجا جريان يك طرفهي اطلاعرساني برقرار نيست. اصل، مكالمه است و نمو فرهنگي. بديهيست كه اين مكالمه به دادههاي جديد نياز دارد. ولي هدف صرفا ردوبدل كردن اطلاعات نيست. پس ما توسري خوردههاي جنوبي، در فقدان همه چيز، محمل تاريخ خود و خودـ نهاد شدهايم و جز از ميان همه چيز، به چيزي نميرسيم.
فرض كنيم گزارشي از سوژه دادهايم. اما موضوع گفتار و مثلا ابژه چه؟ آن نيز ناچار همين شرايط زيستيمان است؛ مبهم، هزارسر، خطرناك، بينهاد و استقرار و پيشبيني نشدني.
تقليل داديم كه ببينيم. ولي سواي اين تقليل هم، عملا در فقدان نهادهايي كه طبقهبنديها را مستقر كنند، در رقت ِدانشـ قدرت، در نهايت بسياري از بحثهاي مشهور به علمي به كار حظ كلامي ميآيند.
يعني اين همه چيزداني گاهي گريزناپذير است و از دائم در معرض بودن ميآيد. در ضمن بسياري از گيروگرههاي تاريخي ما چندان مبهم نيستند و لزوم يادآوريشان با الحان مختلف كم از آوردن ترم جديد به ميان نيست.
چون سر دراز دارد اين رشته، همين اشاره كافي نيست كه بضاعت اندك آكادميك ما در علوم انساني، در نهايت تحت گفتمان روشنفكري خوانده ميشود؟
مفهوم افواهي لغت اخلاق ظاهرا متفكرين را زياد برنميانگيزاند؛ همان كه به خلق و خو عادات و رفتارها هم تقريبش ميكنيم، چيزي كه بيرون حيطهي انساني هم ميشود پياش را گرفت و دچار جفنگيات استعلايي نشد؛ به همان راحتي كه در مورد اخلاق سگ يا گربهمان حرف ميزنيم، همان حيطهاي كه در دريافت تفاوتهاي يك نوع گسترده ميشود.
اما آن مفهوم كلان اخلاق را با حكمهاي عامش، چنان دچار نابسندگي و لكنت ميتوان ديد كه همراهي دلسوزانهاي را بشايد «ده فرمان» سواي جزا و پاداشش چقدر لاغر ميشود؟ چرا حكمها بيشتر نهي ميكنند و وقت ايجاب مبهم ميشوند؟ بهتر نيست پس پاداش را حذف كنيم؟ بهتر نيست «بكن»هاي اخلاق را نيز بيشتر «نكن» ببينيم؟ مثلا به «والدينت احترام بگذار» را «بياحترامي به والدينت نكن»؟ اينطور، «بكن»ها همان «نكن»هاي تشديد شده ميشوند. يعني «به والدينت...» يا «به شاه ...» «... احترام بگذار» را ميشود «خيلي خيلي خيلي بياحترامي به وال?ينت يا شاه نكن» شنيد. اين نوع حرمت زياد شبيه حرمتي كه به موسيقي مورد علاقهمان مينهيم، نيست. اين است كه اساس اخلاق را براي من جزا ميسازد. بيترس از عقوبت پودر ميشود اين بنا. پس آيا اين همه چيز است؟
اخلاق تمايل زيادي دارد مفهومي هم بسته به نظر آيد. ناچار است انكار كند آن نيرويي را كه واميداردمان به قيام در برابر اخلاق سنتي. يعني در جهان اخلاق به سامان، آن ديگر، حتي ضداخلاق يا نا اخلاق نيست. خيلي راحت، نيست.
اگر ما در روزمره اخلاق را نيرويي ببينيم كه واميداردمان عليرغم منافع و حتي در مواجهه با آن عمل كنيم، نيرويي كه وادار به ايثارمان ميكند، آيا از اين منظر اساسا منفعت محوري اخلاق سنتي را غيراخلاقي نمييابيم؟
اين سئواليست كه رويش توقف ميكنم.
2تا از پيشفرضهايي كه در ذهنمان قوّت دارد و شايد كمرغبت و بيميلمان كند به شركت در انتخابات، يكي اين است كه در نهايت تأييد صلاحيّت شدهها تفاوت چنداني با هم ندارند و اگر هم داشته باشند، برونداد عملي همهشان را سياستهاي كلّيتري كه از بالا تدوين ميشوند، همانند ميكند. با نگاهي به دوران رئيسجمهور فعلي و پيشين راحت ميتوانيم روي اين ادّعا بمانيم؟ سواي اين خود ما چه استفادهاي از آن فضاهاي اندك براي نهادسازي، پيگيري مطالبات و ... كردهايم؟ پيشفرض ديگر كه بسيار هم توهّم توطئهايست اين است كه « اينا همهش بازيه » و نتيجهي انتخابات را از پيش تعيين شده ميداند. اين تقديرگرايي تا آنجا پيش ميرود كه كلّ اتفاقات دنيا را هم از پيش تدوين شده روي ميز چند فراماسون و ... ميبيند و جان به داييجان ناپلئون ميدهد. تمام اين حكم از ارجح دانستن نامكشوف بر مكشوف و نگاه رازجو و مثلي بر ناخودآگاه ما لانه كرده. اين نگاه پشت هر پردهاي كه كنار برود منتظر پردهي ديگريست و فرآيند آگاهي را خبر شدن از آن راز ميداند و لابد بازنيامدن. جنبهي ديگر اين نگاه قائل بودن به عامليّت محض است كه بيشتر مال گفتمان ابراهيميست و پيشامدرن. بهتر نيست به خرد شفاف اجازهي تشخيص منافع ( لااقل در حدّ كمتر ضرر ديدن ) بدهيم؟
نگارنده رأي دادن در 22 خرداد را بهتر از رأي ندادن ميداند و رأي دادن به كرّوبي را بهتر از رأي به كانديداي ديگر اين طيف. طيّ اين چند سال بارها از تحريميها پرسيده فايدهي كاري كه ميكنند يا نميكنند و از ميان پاسخها براي اين پاسخي نداشته: « وقتي خاطره از خون پر باشد، قرباني نميتواند براي منافع دور همپيمان ِقاتل ِدوست شود» فقط ميتوان گفت پس چه بهتر كه خون توي رگ بماند و جدل، فرسودهي الفاظ شود. هند خونبس داد و ايرلند خونخواه ماند. كدام بردند؟ طيّ اين چند هفته از كساني كه برنامهها و ... تيم كرّوبي را بيش از ديگر نامزد اصلاحطلبان نزديك خود ( كمتر دور ) يافتهاند امّا رأي به ديگري ميدهند بارها پرسيده چرا؟ ميگويند رأي، رأي ميآورد و ترس از بيرون آمدن نفر سوّم از صندوق را بهانهي اين رأي ميكنند. هر چقدر هم از سبدهاي نامشترك و قاعدهي 1+%50 هم ميگويي و اين كه به هر كدام از اين دو رأي بدهي، همان ميشود، ترس نميگذارد خوب بشنوند. من كه رأي ميدهم، آن استدلال تحريميها كه دلايل حدّقلي نبايد قانعمان كند براي الحاق به چيزي را گاهي محلّ تأمّلتر ميبينم از اين نوع تودهوار رنگ. فرصت فكر هست هنوز.
حق داريم آيا بپرسيم چرا بسياري كه حرفي براي گفتن دارند، در همين برههي كوتاه كه مجال گفتن كمي ميشود، سكوت كردهاند؟ ميدانيم هزينهي گفتن اينجا چقدر ميتواند سنگين باشد. امّا نميتوانند بيايند به جماعات مرتبط با 2 كانديداي منتسب به اصلاحات و اين هفتهي آخري حرفي كنند مكنونات را در قالب سوأل لااقل ( انگشت بگذارند و آن چيزهاي لازم را بپرسند و توپ در زمين حريف بياندازند )؟ شايد بگويند نفس قدم گذاشتن به آن حيطهها هزينه كردن از اعتبار و شأن است. اجازه داريم اشاره كنيم كه خوب، سياست كه اينقدر پيراسته و بهداشتي نميشود ( بايد گاز زد با پوست ) كه خوب، حيطههاي ديگر را تعريف كنيد، كه خوب، رفتن در خيابان خدا و خلق 4 پرسش انداختن ميان جوانان موجي و موج نيانداخته كه اينقدر وسواس ديگر ندارد! ما در زندگيمان و ما ملّتها در زندگيمان هميشه از مستمر و دمدست ديدن اين فرصتهاي كوچك، كدر و دلناچسب كه به هر حال فرصتاند، قافيه را باختهايم. اگر آنچه در خيابان ميگذرد را حتي باسمهاي و دروغين يافتهايم، بهتر نيست بياييم و همين بگوييم؟