تبليغاتX
پاش

پاش

مقالات

 

 این‌جا روشن‌فکری را نه به مثابه‌ی فضیلتی حاضر یا غایب می‌نویسم که در مقام ِوضعیّتی که خواه‌ناخواه « ما » دچارشیم . این که این و آن بگویند این روشن‌فکری هست یا نیست یا اگر هست ، تعریفش چیست یا در یک کلک‌مرغابی باژگونه کنیم فضیلت را و بزنیم توی سر ِآن چیز ( روشن‌فکر مثلاً ) می‌تواند چند بازی بی‌هیجان و مقلّدانه فرض شود که فوقش شاید همین‌قدر یا بیشتر اشاره بطلبد و این هم که بخواهیم « منوّرالفکر » و « عوام‌النّاس » را در برابر و به مدد ِهم تعریف کنیم هم همین‌طور . حدّاقل از « فردید » به این‌ور گروهی پیرو ِاین « مُد » یا « دستور » ( فرموده‌ی مقام ) بوده‌اند ، شده‌اند و می‌شوند که هر چه دارند بکوبند توی سر ِاین موجود ( روشن‌فکر مثلاً ) . بعد از آنها می‌توان پرسید « خود شما چه هستید ؟ » آخر الگوی این‌ها سه‌تایی نیست که ! که بگویند « روشن‌فکر » ، « عوام » و « ما » . این می‌شود مصادره به مطلوب و زرنگ‌بازی ؛ یعنی هر چه جنبه‌ی نیروزا در یک واژه باشد را برداری و خرج ِخودت بکنی و تفاله‌اش را بگذاری جای خودش . نردبان کردن هم به این می‌گویند ؛ یعنی پاهایت را بگذاری روی شانه‌های طرف و بروی بالا و برای خالی نبودن عریضه پی‌پی‌یی هم بکنی . پس می‌شود فرض کنیم که چیزی نیست که باقی‌اش را هم بخوانیم و اگر هست ، بیایید قرار بگذاریم که چیست .

 حتّی اگر روشن‌فکری را بروز ِصفتی بشناسیم ، دلیلی ندارد این صفت را « متعلّق به » موصوفی بدانیم . یعنی روشن‌فکری حالت و وضعیّتی‌ست که در افراد ، نوشته‌ها ، تحرّکات و . . . تشخیص می‌توانش داد و در مناسبات ِبا آن‌ها می‌توان هم تأثیرگذار دانستش و هم متأثّر و شکل‌پذیر از آن‌ها . این‌طوری با به یاد آوردن ِاین که یک قصّاب یا جرّاح در تمامی ِلحظات ِزندگی و ژن و سلّولش قصّاب یا جرّاح نیست ، تکلیف ِخود را با چیزی روشن می‌کنیم با در نظر آوردن این که آن‌ها نه تنها تعیّن ِاجتماعی دارند ، که در مناسبات قدرت هم نقش ِمقدّری ایفاء می‌کنند و اتیکت‌مند می‌شوند . حتّی هنرورزی که در این مُلک عبث محسوب می‌شود هم دچار حدّاقلّی از تعیّن هست . شاعر کیست ؟ آن‌که شعر می‌گوید . شعر چیست ؟ آن‌چه شاعر وقت ِشعر می‌گوید . پس اگر این چیز ( روشن‌فکری ) این‌قدر محو و مِه و در بخار است و نه توی جیب جا می‌شود و نه در اندازه می‌گنجد ، پس چرا قدرتمداران این‌قدر از آن‌ها هراس دارند ؟ اگر کالبد ِقصّابی را در قصّاب ببینیم ( یا در گوسفند ؟ ) و جرّاحی را در جرّاح ( یا در بیمار ؟ ) روشن‌فکری چطور می‌تواند فرض ِکالبد کند ؟ روشن‌فکری در ایران کالبد ندارد ؛ چون نهاد ندارد . این خیلی بد است . این‌طوری فرد ِدچار و ناچار به روشن‌فکری ناچاری ِمضاعفی می‌یابد : ناچار می‌شود کالبد ِخود را در اختیار ِاندیشه‌اش بگذارد و « خود – نهاد » شود . پس جای شگفتی نیست اگر شکنجه شدن ِفردی ( البتّه قبل از انقلاب ها ! ) به خاطر ِایده‌ای که داشته یا دارد ، حکم ِاقامه‌ی دلیل بر صحّت ِایده و مدّعایش را بیابد ؛ چون این کالبد احتمال ِجای‌گزینی ِایده را یافته است . این‌طوری‌ست که کشورهای توسعه‌یافته « گل‌سرخی » و « چه‌گوارا » ندارند و به‌ جایش بسیار « جیم موریسون » ، « مایکل جکسون » و . . . دارند . کالبد ، بدن می‌شود و بدن مشاهده .

 می‌خواهیم این‌جا روشن‌فکری را تعریف کنیم ؟ می‌خواهیم تخمینش بزنیم ؟ به تقریب ، حدسش بزنیم ؟ فرقی نمی‌کند زیاد ، ولی بیشتر اوّلی ! اجازه بدهید کمی از این دسیسه‌ی اساسی ِشناخت ، یعنی تفکیک ِبین ِدو نوع تعریف ، اوّلی به مثابه‌ی « تبیین ِآن‌چه هست » و دوّمی « آن‌چه قرار می‌گذاریم باشد » یا تمایز ِ« پیش » و « پس » فاصله بگیریم . تعریف ِما این‌جا ( اگر باشد ) به حافظه‌ی جمعی و اطمینانی که بنا داریم تا حدودی به آن بکنیم ربط دارد و به چیزی که می‌خواهد « معنی » بدهد به شرایط ِحال . خلاصه « همینه که هست » ( با در نظر گرفتن ِاین که هر معرفتی « همینه که هست » است ) . حالا می‌نویسم : « در ایران می‌توانیم آن دسته از دانسته‌ها و توانایی‌های فکری که ِابراز و اعمال‌‌شان منجر به پاداشی نمی‌شود که هیچ ، متعاقبش آدم‌های‌شان مستوجب ِعقوبت و مجازات هم می‌شوند را روشن‌فکرانه بشناسیم » قبلاً عرض کرده ‌بودم خدمت‌تان که « همینه که هست » . به این ترتیب دو داعیه‌دار ِامر ِفکر ، یعنی حاکمیّت و نظام ِآموزشی ( که سخت در هم تنیده‌اند ) آدم‌های خودشان را خواهند داشت : متخصّصین ِاجرایی ( مشاورین و . . . ) و متخصّصین ِآموزشی ( آکادمیسن‌ها و . . . ) . هم‌سان دانستن ِکنش ِمتخصّصین و آکادمیسن‌ها با کنش ِروشن‌فکری اشتباه ِگنده‌ای‌ست . آن‌ها حیطه‌های خود را دارند و هرگز از این یک در آن ‌یکی مسأله‌گشایی نمی‌شود . البتّه باید یادآوری کرد که : 1- یک آکادمیسین هم مثل ِیک قصّاب و شاید هم بیشتر می‌تواند دچار ِدغدغه‌ها و موقعیّت ِروشن‌فکری شود یا کند – 2-  منکر ِتأثیروتأثّرهای متقابل ِحیطه‌های تخصّصی ( چه اجرایی و چه آموزشی ) و روشن‌فکری نمی‌شوم . امّا شکل و نحوه‌ی بروز ِاین آثار معمولاً خیلی اجق‌وجق‌تر است از  تصوّری که داریم ( شاید می‌خواهند داشته باشیم ) .

 خوب ، این‌طوری‌ست که روشن‌فکری ِایرانی پیوندی ناگسستنی با سرکوب می‌یابد ؛ یعنی دقیقاً سرکوب می‌شود . البتّه آن‌که تَنَش خرج ِروشن‌فکری شده ( پاراگراف‌های قبل ) و پس سرکوب شده ، مثل ِبیشتر سرکوب‌شده‌ها توانایی ِسرکوب کردن را هم یافته ( یاد گرفته ) و شاید پایش که برسد ، سرکوب هم بکند . امّا مگر قرار نبود ما صفت را « متعلّق‌به » موصوف ندانیم و مگر نمی‌دانیم کنش‌ها و حالات ، مستقر در افرادشان نیستند ؟ به‌هرحال اگر کسی سرکوب را روشن‌فکرانه می‌داند ، من حرفی برای نوشتن به او ندارم . این گره خوردن ِروشن‌فکری ِایرانی با توسری و اردنگی و . . . خواه ناخواه مظلومش می‌کند . وارد ِبحث ِهمیشه گشوده‌ی مرغ و تخم ِمرغ نمی‌شوم . نمی‌پرسم که آیا اصلاً این مظلومیّت پیشینی ِامر ِابلاغ و بیان در ایران نیست ( ؟ ) چیزهای نپرسیدنی زیادند ؛ ولی انصافاً این هم هست که وقتی به سخن درآمدی و گفتی و نوشتی و توی دهنت نزدند ، باید در چیزی شک کنی . خوب ، قبول که مشتبه شدن ِامر بر خود و تلاش برای هر چه زودتر تودهنی ِموعود را خوردن هم محتمل است . امّا توازن ِهزینه و فایده بسیار به ندرت اجازه‌ی ظهور ِاین ترفند را می‌دهد . وقتی که قرار به درآوردن ادای شهداء باشد ، باید وسواس بسیار به خرج دهیم برای در موقعیّتی امن تودهنی ِخفیف خوردن و در وقت ِامن سرش قشقرق به پا کردن که ریسکی‌ست بسیار غیراقتصادی و جنون‌آمیز و اگر هم فرض کنیم که بشود و بشود اسباب ِبُل‌گیری ِاین و آن ، حالت ِنادری‌ست که نافی ِاصل ِماجرا نمی‌شود . این که پسره گوشش را لای در می‌گذارد دلیل دروغ بودن گوش ِشکسته‌ی کشتی‌گیرها نمی‌شود که ! بشود هم اگر بالفرض ، جرأت داری بگذار ! اگر به متصلّب بودن ِقدرت در ایران و کم‌اهمیّت بودن ِقوای دیگر برابر ِقدرت ِفائقه توجّه کنیم ، می‌بینیم که این مظلومیّت و سرکوب‌شدگی ، ناگزیر ِروشن‌فکر ِایرانی می‌شود ( یادآور می‌شوم که روشن‌فکر را تنها در موقعیّت ِروشن‌فکری تعریف می‌کنم ) . همین است که سخن گفتن را همراه با درد می‌کند و سخن ِبی‌رنج را یاوه می‌نمایاند . همین است که دیگرگویی را در این مُلک یاوه‌گویی می‌سلزد ( مثل ِاین ) و حتّی به دانش ِشاد ِنیچه ( فی‌المَثَل ) این‌جا رنگ و بوی محرّم می‌دهد . چرا ما باید تن به بازتولید ِوضع ِموجود بدهیم ؟ چرا وضعیّت ِمبتلابه را وانمود به خویش کنیم ؟ آیا ما ناگزیر به انتخاب میان ِ« آن‌چه هست ، هست » و « آن‌چه هست ، پس نباید باشد » هستیم ؟ چرا با خوش نشستن در نقش ِمظلوم ، شکستی محتوم برای خویش بسازیم ؟ خیلی وقت‌ها فرا رفتن از یک بازی همان وقوف به بازی‌ست .

 

              نیما صفّار                                               بهمن 85 

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 3:23  توسط کرگدن  | 

 

 دوستی این را نوشته . بخوانید و لطفاْ نظر بدهید :

 

وظيفه‌ي دولت، تنها فروش نفت نيست. حفاظت از ميراث فرهنگي و زيست محيطيِ اين سرزمين، وظيفه‌اي جدي و آزموني مهم براي كارآيي دولت است.

 

حفظ ميراث فرهنگي، صيانت از مرزهاي فرهنگي يك كشور است. آيا اهميت آن از حفظ مرزهاي جغرافيايي كمتر است؟

 

بياييد هزينه‌ي پروژه‌هاي سدسازي را با كل هزينه‌ي آموزش در كشور مقايسه كنيم!

 

آيا رتبه‌ي سوم سدسازي در دنيا، رتبه‌ي كشاورزي ما را ارتقاء داده است؟

 

توليد انرژي برق- آبي به چه قيمتي؟!

 

سازندگي آري، تخريب نه!

 

به آيندگان چه پاسخي خواهيد داشت؟!

 

توسعه‌ي پايدار با تخريب محيط زيست و ميراث فرهنگي مناسبتي ندارد.

 

چرا دنيا ايران را به نفتِ آن مي‌شناسد، نه ميراث فرهنگي و تمدن پرسابقه‌ي آن (مانند مصر و هند) ؟!

 

رتبه‌ي سوم در سدسازي و رتبه‌ي اول در فرسايش خاك و بيابان‌زايي!

 

800 سد در دست احداث يا در حال مطالعه!‌ چند محوطه‌ي باستاني و چند صدهزار هكتار زمين كشاورزي نابود خواهد شد؟!

 

عصر سدسازي‌هاي كلاسيك به دليل خسارات غيرقابل جبران آنها مدت‌هاست به سر رسيده است. ولي ما تازه آغاز كرده‌ايم!

 

اعتراضات مردميِ گسترده به احداث سد سيوند چه پاسخي يافته است؟ شروع آب‌گيري سد سيوند!

 

آيا دولت بدون كارشناسانِ خودي مي‌تواند اثبات كند كه سدسازي‌ها ضرورتي اجتناب‌ناپذيرند؟!

 

مجوز سازمان ميراث فرهنگي براي آب‌گيريِ سد سيوند، مجوز مردم و متخصصانِ مستقل نيست!

 

آيا دولتمردان نمي‌دانند سدسازي چه بر سر درياچه‌ي اروميه و رود كارون آورده‌ است؟! و آيا اهميت مي‌دهند؟!

 

آيا با سرمايه‌گذاري بسيار كمتر بر روي انرژي آفتابي يا احياي قنات‌ها به نتايج بهتر و پايدارتري نمي‌رسيم؟

 

آيا سازمان ميراث فرهنگي و سازمان حفاظت محيط زيست «چرخ پنجم» دولت‌اند؟!

اين سازمان‌ها چگونه مي‌توانند با تخريب ميراث‌هاي طبيعي- تاريخي كشور مقابله كنند؟

 

چه بر سر ميراث فرهنگي و محيط زيست اين سرزمين مي‌آيد؟

 

خواست دموكراتيك ما: انتخابِ روساي سازمان‌هاي محيط زيست و ميراث فرهنگي بايد با مشاركت و تاييد نهادهاي غيردولتيNGO)-ها) و كارشناسان مستقل انجام شود.

 

كميته‌اي متشكل از كارشناسان و متخصصان غيردولتي بايد پرونده‌ي سد سيوند و اساسا كارنامه‌ي سدسازي در ايران را بررسي كند.

 

ما چه مي‌گوييم:  درد دل صدها هزار ايراني دردمند

ما چه مي‌خواهيم: پاسخ‌گويي دموكراتيك و شفاف

 

هر تمدن تاريخي، حتي يك تمدن گمنام، شايسته‌ي صيانت و حفاظت است.

سدسازي يا استفاده‌ي بهينه از آب؟

كار مهم‌تر از سدسازي و انتقالِ آب از يك حوزه به حوزه‌ي ديگر، ارتقاي روش‌هاي آبياري است كه در ايران تقريبا هيچ توجهي به اين امر نشده است.

 

با جلوگيري از فرسايش خاك كه منجر به كم شدن حجم مفيد سدها مي‌شود، مي‌توان سالانه به اندازه‌ي ساختن يك سد (در حد سد كرج) به ظرفيت ذخيره‌ي آب كشور اضافه كرد.

 

در سدسازي‌هاي ايران، احداث شبكه‌هاي آب‌رساني زير سد چنان به كندي پيش مي‌رود، كه تا تكميل آن‌ها، عمده‌ي حجم مفيد سد از رسوب انباشته مي‌شود! طول شبكه‌هاي اصلي و فرعي آب‌رساني (كه وجودشان به اندازه‌ي خود سد در امر آب‌رساني به كشتزارها مهم است) در محدوده‌هاي زير سدهاي ساخته‌شده‌ي ايران، كمتر از يك چهارم ميزان مورد نياز است.

 

از تجربه‌هاي ديگران استفاده كنيم:

در امريكا از سال 1912 تاكنون، 465 سد را خراب كرده‌اند تا رودخانه‌ها به وضع طبيعي برگردند و از آب، در امتداد مسير استفاده شود.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 4:14  توسط کرگدن  | 

 زمانی پیش‌تر ( آن‌وقت‌ها ) می‌خواستم مطلبی درباره‌ی گلدکوئیست و قبیلگی بنویسم ؛ وقتی بحث اوّلی داغ بود و دوّمی جای طرح داشت که چگونگی‌ی ننوشتنش خود جای تأمّلی اندک دارد . گوشه‌ای از آن مطلب نگاه داشت به فرهنگ و جامعه‌ی ایران آن‌طور که می‌شناسیم و می‌شناختیم و نمی‌شناختیم و هنوز هم نه و بعض ِآن‌چه مبتلابه ِاین جامعه نشونده است و اگر از شرح و حدیث ِدیروز خارج شویم در نوشتن ، این‌جا نوشته شده که پر بی‌راه نیست نگاه داشتن نسبت‌ها یا بی‌نسبتی‌های این بالفرض جامعه با آن بالقطع و یقین حاکمیّت برای چند لحظه هم که شده ! می‌بینید ؟

-    در آن‌چه در «  ترس » نوشتم و به شرم رسیدم نه در وضع ِبدیل و نه به واهمه و دلهره و . . . خارج از نگاه انضمامی نیز نبودم و مبتلابه‌های وضع ِموجود . اگر الآن به این درد دل از خودمان به خود افتاده‌ایم ( بالفرض ) این هم هست که نمی‌توانیم انگشت روی خود بگذاریم . روی کجای این توده‌ی بی‌شکل ِداخل ِمرزهای ایران ، این به اصطلاح جامعه‌ی توده‌وار و چهل تکّه لحافی که نقشی در هیچ تکّه سوای نقوش ِکلّ مملکت ِلحاف ندارد ، می‌شود انگشت گذاشت و گفت : « این است » ؟ تنها جای ممکن و موجود برای انگشت‌گذاری از وقتی که یادمان می‌آید و حالا حالاها همان حاکمیّت و حکومت است و بس . این‌طوری چیزی پیدا می‌شود که بنده و جناب‌عالی و بقیه ، به قهر و آشتی ، به سلب و ایجاب ، با همراهی یا ناهمراهی با آن ، خود ، اخلاق ، منش و اقتضائات خود را تعریف و تماشا می‌کنیم . حالا حدیث ترس را بهتر همان که به اشاره و کفایت واگذاریم . شرم و وقاحت که به تعریف ِهم می‌آیند هم ، مقیم ِهمین صورت‌بندی‌ی ابراهیمی‌ی دین هستند با توصیه‌ها و توصیف‌هایش در همین ساخت ِاخلاقی ( سوای منش‌ها و دستورات ِمشخّص ) که مشهود در سویه‌ی تعارف‌مدار و رسمی‌ی عرف است . توضیح ِواضحات : این بعید نیست و کاملاً محتمل و حتّی معمول است که دو نفر در دو سو با خُلق و خوها و باید و نبایدهای متباین یا حتّی متضاد که شمشیر هم حتّی برای هم کشیده‌اند ، کاملاً پا در یک صورت‌بندی‌ی اخلاقی داشته باشند . 

 پس به عنوان ِمثال می‌توانیم بپرسیم در مواجهه بین ِآن اخلاقی که سریال‌های درپیت ِصدا و سیمای وطنی می‌خواهند تحمیل کنند و اخلاقی که در تعارض با آن شکل می‌گیرد ، به قول ِجامعه شناس‌ها احتمال ِبرون‌رفت چقدر است ؟ کلّاً در کشوری مثل ِایران که چاه‌های نفت و به تبع ِآن اکثر ِچیزهای دیگر ( حدّاقل بعد از ملّی شدن ِنفت ) همیشه دست گروه خاصّی بوده که این وسط معضلی به نام ِملّت هم داشته‌اند ، دو نوع اخلاق ، دو نوع عادت و مسلک ، دو نوع تحریک‌پذیری و واکنش‌دهی و . . . همیشه موجود و محتمل بوده : آن‌چه گفتمان ِحکومتی تبلیغ می‌کند و آن‌چه در تعارض با آن شکل می‌گیرد . . .  و البتّه همیشه همراه با ناخالصی‌ها و دقیق نبودن‌های بسیار . یعنی هم این است که حکومت و جامعه‌ای که به تبع ِآن فرض می‌شود ، چندتکّه‌تر از این حرف‌ها است و هم این که این‌ها کم دچار ِتداخل و درهم‌روی نمی‌شوند . به این نمی‌پردازم .

 وقتی به قطع و یقین از فروپاشی‌ی اجتماعی در ایران می‌گوییم و می‌نویسیم ( با فرض ِاین‌که چیزی قبلاً بوده که حالا دیگر نیست ) و این باور را نه تنها در محافل ِترس‌خورده‌ی روشن‌فکرانه ، که بین ِعامّه‌ی مردم هم مشاهده و شکار می‌کنیم ، بد نیست لااقل متفنّنانه از چرایش هم بپرسیم ( خوب ، خودمان هم این وسط لمس و کرخت شده‌ایم ) . سوای پرسیدن از چرا ، باید یادآوری کنیم به خودمان که آن‌چه لازم است بدانیم را می‌دانیم . می‌دانیم جامعه‌ی توده‌وار باید تبدیل به جامعه‌ی نهادمند بشود ، باید سرمایه وارد ِبدنه‌ی اجتماع بشود ، باید چرخش ِسرمایه داشته باشیم ، مطبوعات ِنسبتاً آزاد ، احزاب ِنه خیلی فرمایشی ، سمن‌ها و . . . و . . . ولی چه‌طور ؟ می‌دانیم که نشدنی‌ست . پس می‌شود همین وضعیّت الآن : مردمی که حتّی بی‌اعتماد به هم هم نیستند . اگر در دوره‌ی سردار ِسازندگی فرهنگ ِبخور تا نخورندت رواج یافت ، حال نه دندان ِقناعت ، که بی‌دندانی پیشه شده است .

 آن‌چه داشته‌ایم : کسانی که گشتی در دنیا زده‌اند یا آدم‌های دنیا را اینجا دیده‌اند و . . . می‌دانند که ما ایرانی‌ها این‌جا و آن‌جا بیش از هر چیز متّصف به صفت ِدروغ‌گویی هستیم . راست و دروغش گردن ِگوینده‌ها . ولی مثل ِاین که این سوأل به لهجه‌ها و زبان‌های گوناگون پرسیده شده : « چرا شما ایرونیا اینقدر راحت دروغ میگین ؟ » شاید خاصیّت ِزبان ِفارسی باشد ؛ زبانی اصالتاً وندادی که افتاده در ابواب ِعربی ، زبانی که بیش از هر چیز راه به صنعت ِایهام می‌دهد . جان می‌دهد برای دوپهلوگویی و طعنه و کنایه و . . . و البتّه بسیار دشوار است سخنی به دقّت در آن گفتن . این را می‌دانیم که در زبان می‌اندیشیم و وقتی حافظ و دیگر بزرگان ِفرهنگ را بیش از هر چیز « رند » بدانیم ( و این رندی چه مفهوم ِمسحورکننده‌ای‌ست ) کمی بعدتر خواهیم دانست با یکی دو پهلو به پهلو شدن و ورود به روزمرّگی و یک قران دو زارهای کوچه و بازار ، ریاکاری هم می‌شود همان رندی‌ی آب به آب شده و این البتّه همه‌اش هم نیست . این ریا جاهای دیگری نیز تشدید می‌شود که عقوبت دارد اشاره به آن‌ها .

- اصلاً قصد ِنق زدن نیست . امّا جامعه شناسان می‌دانند که بزرگ‌ترین سرمایه‌ی هر جامعه‌ای « اعتماد » است . « مگه نق زدن چشه ؟ »

 فوتبال : یکی از چیزهای دیگری که می‌دانیم این است که در فوتبال بهترین دفاع ، حمله است . حالا تصوّر کنید 22 دروازه و 22 توپ را به ازای 22 بازیکن . حال کدام مقرون‌به‌صرفه‌تر است ؟ دفاع از دروازه‌ی خودی یا یورش بردن به دروازه‌های حریف ؟ بسیار بعید می‌دانم کسی گزینه‌ی اوّل را درست‌تر بداند . اگر بداند لابد یا از کره‌ی مرّیخ آمده یا از مرفّهین ِبی‌درد ِخارج‌نشین که فرصت و رخصت پرداختن به احساسات ِانسانی و فضائل ِاخلاقی ِخود را داشته‌اند ، بوده . پس در یک چنین اقتصادی که بزرگ‌ترین رمز ِموفّقیّت نزدیک شدن به سرچشمه‌های فیّاض ِرانت است ،  آن‌ها که دورترک مانده‌اند ، نیک می‌دانند که اقتصادی‌تر این است که به جای صرف ِوقت ، فکر و انرژی برای حفظ ِمایملک ِخودی ، آن‌ سه را خرج ِقاپیدن ِمال ِدیگران کنی ؛ چون تازه در آن صورت است که روش ِمراقبت ِمال ِخودت دستت می‌آید . جالب این است که این تجویزات و القائات ِمختصّ ِسرمایه‌داری ِپیرامونی ، مطلقاً جایی در خود ِکشورهای صنعتی ندارند . در چنین جامعه‌ای رشد ِگفتمان ِقبیله‌ای یا خشم ِمشترک شاید تنها آلترناتیوهای اضمحلال باشند /

 . . . امّا این همه توصیف ِدیروز است . این درست که امروز این هم حتّی نیست و آمیزه‌ای فرسایشی از خوف و رجاء آنومی ِایرانی را فرجام می‌دهد ؛ امّا آیا جز در حالت ِرونق ِبطئی و بهبود ِنسبی می‌توان روی خصائص ِچیزی مکث کرد ؟ رفتار ِناامیدی و رفتار ِترسیدگان که فقط به کار ِشگفتی آفریدن می‌آید . اگر دیروز چیزی ایجابی نظیر منافعی که مشترک تعریف شوند ، مجموعه شدن ِگروهی ایرانی را محتمل می‌کرد ، امروزه این مجموعه‌ها گاه به گاهی ، ناگهانی و جبری رصد می‌شوند . از میان این همه خرابی ، ظهور ِچه اخلاق و هنجار ِنوینی محتمل می‌شود ؟

-    شرم ، ترس ، ریا ، اطاعت و . . . همه اخلاق ِبندگانند . آن که آزادی پیش می‌نهد و دچار ِخرد ، عشق ، نفرت ، پوزخند و . . . می‌شود چه راه ِبازگشتی به امنیّت ِبندگی دارد ؟ رشد و نموّ پرسش‌گری و خرد ، بر خلاف ِآن تصوّر ِسنّتی ، هیچ منافاتی با مدّ احساسات و تخیّل ندارد . « سلام دکترجون ! چی تجویز می‌کنی برام ؟ »  « خودتو ! » « خودتی ! » بی‌شکلی ِاین نوشته‌ها می‌تواند لحظاتی با بی‌شکلی ِتصوّر ِما از ما متناسب که نه ، لااقل مرتبط باشد . آن چه خصوصی‌تر می‌توان نوشت ، این است که بنده اخلاق ِبندگان را دوست نمی‌دارم سرور

-         این آخرین لغت ِبالا هم استعداد ِدو فتحه داشت ، هم دو کسره //

 

                  نیما صفّار                     دی ِ85     

   

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 2:45  توسط کرگدن  |