معنیی اعدام
درباره ی خبر مندرج در صفحه ی سه ی شماره ی 161 نشریّه ای استانی
این روزها شاید پیاپی نیاز به یاد آوری ی بدیهی شده های قاموس فکر یا حدّاقّل ، حدّاقّل های قاموس ها و فصل مشترک ها و گزاره هایی مانند « سفید ، سفیدتر از سیاه است » هی گریز ناپذیرتر می شود . یکی به عنوان مثال ، یادآوری ی این که این تفکیک به درد نخور و هپروتی بین دو جهان به نام های « شرق » و « غرب » که بعد از آن دوران « سیاه – تیره » ی « فردید » و « آل احمد » در قاموس اهل فکر حلّ و رفع و فصل شد و منتقل شد به حیطه ی جنگ تبلیغاتی – روانی ی قدرت ، باز دارد در فقدان هر مقاومتی علم می شود و لازم است در مقاله ای آتی به آن پرداخته شود . و : خبر اعدام اخیر ( اعدامی که خبرش را می نویسند ) در ملاء عام و بی تفاوتی ها و حتّی تاییدهای ضمنی ی رایج ، نگارنده را بر آن می دارد که بار دیگرامر بدیهی شده و به وفاق رسیده ی مردود بودن مجازات اعدام را یاد آوری کند .
ابتدا ملاء عام : هدف اصلی ی هر اعدامی فیگورش است و جنبه ی رسانه ایش . حتّا در اعدام های مخفیانه هم قصد ، اطّلاع رسانی ی محدود است ؛ گاهی آن قدر محدود که صرفن شامل وقوف و اطمینان اعدام گر به توانایی ی خود ( که در محک عمل احتمال سنجش بهتر و راحت تری دارد ) می شود .
جماعتی که آن جا ایستاده اند قرار است بترسند ( متنبّه شوند ) یا در لذّت کشتن و بدوی ترین شکل اقتدار شریک شوند ؟ هر دو ! امّا آن چه غلبه دارد ، دوّمی است و اوّلی هم معمولن به سرعت خرج دوّمی می شود . نمایش اعدام به سرعت صحنه را پولاریزه می کند ؛ خاکستری زدایی می کند و نسبیّت می زداید . تو یا در طرف اعدام کننده ای ، یا طرف اعدام شونده ( مثل من ) و مردم معمولن ترجیح می دهند شریک اوّلی باشند ؛ غافل از این که ترس از دوّمی شدن است که با این حدّت به سمت اوّلی می راندت .
بعد ، ملاء عام : پس عمل اعدام عملن در ملاء عام انجام می شود . یعنی فارغ از وجه نمایشی اش و فارغ از حوزه ی عمومی و بار عام ، عملن بی فایده است . آن نیّت قدرت ها که تعلّق به حذف کسانی که موی دماغ شان شده اند می گیرد ، اگر فقط هدف حذف فیزیکی باشد ، نیاز مبرمی به این نمایش ندارد .
پس در موقعیّت اعدام ، اعدام شونده ابژه ی محضی ست در معرض طرح و توطئه ی بازتولید « آن مفاهیم » . و حیطه ی شایسته ی بررسی اعدام کنندگان مستقیم و غیر مستقیم ( آن ها که با سکوت و تاًیید ضمنی مشارکت در این امر می کنند ) را پوشش می دهد .
باز چند بدیهی : فرض کنیم که در حوزه و حیطه ای ، انجام دادن یا ندادن عملی ، بزه دانسته شود . این که خود مفهوم بزه چیست ، بماند . امّا فرض بزه ، حکم مجازات را هم در پی دارد و نوعیّت این حکم ، تناسب با همان مفهوم بزه دارد . در حیطه ای که عرف و اسطوره رقیق و به روز شوند ، تخطّی لز قوانین ، فقط تخطّی از قوانین و امری اعتباری ست و نه چیز دیگر . پرسش : وقتی جامعه ای ( بخوانید قدرت حاکم ) تصمیم به مجازات متخلِّف گرفته ، قصد حذف شکل های غیر رسمی ی بودن را می کند ، آیا شدّت مجازات و آن چه مجازات را از غیر مجازات سوا می کند ، در نسبت ها و قراردادها تعریف نمی شود ؟ آیا سرد برخورد کردن یک جماعت با متخلّف از قراردادهای آن جمع ، نمی تواند موثرتر از عقوبت لای دندان های آدم خوارهای صفوی و قاجار داشته باشد ؟ بگذریم از : نوع بده بستانی که در مجازات است : من تخطّی کردم و شما مجازات « حساب بی حساب » امّا در اعدام کردن ، مثله کردن ، زنده به گور کردن ، زنده زنده خوردن ، اماله ی شیاف پتاسیم و . . . چه کسی قرار است متنبّه شود ؟ تنبیه یک مرده ؟
حتّا اگر بپذیریم که جامعه ای ( بخوانید قدرت ) برای ثبات خود نیاز به ثبت و اعمال قوانینی دارد و حتّا اگر هیچ یک از قوانین ِرو و بیرون کاغذ یک دیگر را نقض نکنند ( حالتی محال ) ، ضمن پذیرفتن تلویحی ی این که قوانین اجتماعی ، حدودی را مشخّص می کنند که عبور از آن ها مستوجب مجازات است ، آیا می توان قانون مدار شدن جامعه ( قدرت حاکم ) را در نسبت مستقیم با شدّت فیزیکی ی مجازات دانست ؟ جواب : نه
پس شدّت مجازات ، فقط و فقط و فقط به کار به رخ کشیدن اقتدار حاکمیّت می آید و لاغیر . حال اگر حاکمان موفّق به تعریف پایگاهی اجتماعی برای خود شده ، این تعریف را به بخش هایی از اجتماع بقبولانند ، آن بخش ها نیز به صورت ایجابی در خشونت شکل گرفته شریک می شوند و بلافاصله بخش های دیگر به شکل سلبی . و خود این مشارکت ناگزیر ، خشونت را در جامعه نهادینه و گاهی مستتر می کند و بدیهی ست احتمال وفاق غیر قبیله ای ، اعتماد مبتنی بر شناخت ، اندیشیدن ( که همان دگر اندیشی ست ) و . . . را هی کمتر و کمتر . حتّا اگر ما در ظاهر شاهد سیکل مجازات سنگین تر ، بزه سازمان یافته تر ، مجازات سنگین تر ، بزه سازمان یافته تر . . . نشویم ، بی شک باید منتظر آن انفجار باشیم .
در پایان : فاجعه بارترین شکل خشونت ، در فیگور مصلحت اندیش آن است ؛ فیگوری که در ایران این روزها آن قدر عمومیّت یافته که من هم این قدر خونسرد از اعدام بنویسم و به جای فریاد کشیدن ، « صغری کبری » کنم و نقطه و ویرگول بگذارم .
نیما صفّار