از «من نمیخواهم»
از تشییع جنازهی مادر "مرتضی شاهیننیا" بر میگشتم و غروب دیوانهای بعد بارندگی با آن ابرها و چه و چه عادت مسحوری را بیدار میکرد و من که میدانستم "بهشت لحظههایی از جهنم بود" چشمم گرفت به فسفری وق پارچهای بزرگ که رویش زده بود "مرحلهی سوّم طرح اتلاف سگهای ولگرد"... اینقدر بوروکراتمآب و بشارتگونه! چند روز بعد دو جوان را به جرم زورگیری در خانهی هنرمندان دار زدند. اینجا هیچ کنایهای در کار نیست. چیزکی در باب اخلاق نوشته بودم که مکث نویی افزودمش. اصل حرف این است که:
آنها که میگویند "اوّل باید مشکلات انسانها حل بشه و بعد به فکر حیوانات بیافتیم" ضمن این که اولویّتشان را نمیفهمم، گوشزدشان میگویم تا وقتی که اینطور انسان را اشرف مخلوقات یا هر چیز دیگری میدانند و به این واسطه شفقتبرانگیزتر، تا برای شفقتورزی ارجح و راجح میکنند، مشکلات آدمها هم هیچگاه حل نخواهد شد و دریدن ادامه دارد. پس کاش لااقل در رویکردی هدونیستی آنی خود را در موقعیت آن سگ و گوسفند فرض کنند.
مفهوم افواهی لغت اخلاق ظاهراًَ متفکرین را زیاد برنمیانگیزاند؛ همان که به خلق و خو عادات و رفتارها هم تقریبش میکنیم، چیزی که بیرون حیطهی انسانی هم میشود پیاش را گرفت و دچار جفنگیات استعلایی نشد؛ به همان راحتی که در مورد اخلاق سگ یا گربهمان حرف میزنیم، همان حیطهای که در دریافت تفاوتهای یک نوع گسترده میشود.
امّا آن مفهوم کلان اخلاق را با حکمهای عامش، چنان دچار نابسندگی و لکنت میتوان دید که همراهی دلسوزانهای را بشاید «ده فرمان» سوای جزا و پاداشش چقدر لاغر میشود؟ چرا حکمها بیشتر نهی میکنند و وقت ایجاب مبهم میشوند؟ بهتر نیست پس پاداش را حذف کنیم؟ بهتر نیست «بکن»های اخلاق را نیز بیشتر «نکن» ببینیم؟ مثلا به «والدینت احترام بگذار» را «بیاحترامی به والدینت نکن»؟ اینطور، «بکن»ها همان «نکن»های تشدید شده میشوند. یعنی «به والدینت...» یا «به شاه ...» «... احترام بگذار» را میشود «خیلی خیلی خیلی بیاحترامی به والدینت یا شاه نکن» شنید. این نوع حرمت زیاد شبیه حرمتی که به موسیقی مورد علاقهمان مینهیم، نیست. این است که اساس اخلاق را برای من جزا میسازد. بیترس از عقوبت پودر میشود این بنا. پس آیا این همه چیز است؟
اخلاق تمایل زیادی دارد مفهومی هم بسته به نظر آید. ناچار است انکار کند آن نیرویی را که وامیداردمان به قیام در برابر اخلاق سنتی. یعنی در جهان اخلاق به سامان، آن دیگر، حتی ضداخلاق یا نا اخلاق نیست. خیلی راحت، نیست.
اگر ما در روزمره اخلاق را نیرویی ببینیم که وامیداردمان علیرغم منافع و حتی در مواجهه با آن عمل کنیم، نیرویی که وادار به ایثارمان میکند، آیا از این منظر اساسا منفعت محوری اخلاق سنتی را غیراخلاقی نمییابیم؟ نظری از "دکارت" میآورم جهت ِکلفتی نوشته: این باور که تا ما گوشت میخوریم، صلح بین انسانها محال است. "امپدوکلس" و... را هم میشود ضمیمه کرد. امّا طرح این سوأل: اگر ما رنج حیوان را چون در مرتبهی فروتر از بشر فرضش کردهایم بیاهمیت بدانیم، قدمی بیش داریم تا رواداری رنج بر شهروند درجه ۲؟ آیا پس از بیاهمیت دانستن رنجی که بر جانوران به خاطر هوش کمترشان روا میداریم، نوبت کمهوشها و ناتوانها نخواهد رسید؟... و همچنین توانمندانی که بر روال نیستند؟
یادمان دادهاند از رنجهای عظیم متأثر شویم. منظور از رنجهای عظیم، رنجهای آدمهای بزرگ است؛ آدمهای نزدیک به رأس هرم و قدسی؛ نه رنج ما آدمهای عادی. یادمان دادهاند اگر به آن بزرگان دشنامی داده شود، آسمان به زمین آمده. امّا هر بلایی سر ما آدمهای عادی بیاید، بیاهمیّت است.
توجّه کنید: به دو اخلاق کاملاً متعارض اشاره شد. یکی مایه از رنج میگیرد و درک حضوری حواس و رابطه و دیگری قامتی خردکننده دارد؛ چیزی سوای پوست و گوشت و استخوان ما که سرنوشت ما را دستخوش مفاهیم کلان میسازد. یکی بازمان میکند به جهان و دیگری میبنددمان به همان. در یکی میتوان در کاستن از رنج دیگری شریک شد و در دیگری "عمرالبشیر" و "بشار" شد.
اگر انسان معاصر، بیشتر و بیشتر به رنج و دیگری پی میبرد و خالی از آن مفاهیم کلان میشود، ناچار نمیتواند خطّ توقف را در حیطهی بشری تعریف کند. اگر ترس سود و زیان نباشد، تفاوت این رنجها در چیست؟ "افسانه برزویی" میگوید: «اگه آدم نتونه واسه حیوون بیآزار دل بسوزونه، چطور میخواد آدم آزاردار رو تحمّل کنه؟» "کوندرا" نیز معتقد است آدمها را از نوع برخورد با حیوانات میشود شناخت؛ چون حتی ضعیفترین ما هم احتمال جبران و تلافی داریم. تنها رفتار ما با حیوانات فارغ از مصلحتاندیشیست. میخواهم باز هم بنویسم از بیرحمی نسبت به حیوانات تا فجیعترین جنایات علیه بشریت قدمی بیش نیست. آن گام را هم مفاهیم کلان پر میکند. هنوز به آن آن ِتصوّر نرسیدهاید؟ لحظهای در کالبد گوسفند تصوّر شویم. حتی تسلطمان به نطریّهی نسبیت عام انیشتین لحظهای قصّاب را در بریدن ِسرمان به تردید نمیاندازد. خیلی خیلی خیلی بیشتر از ربطها با بیربطیهامان به هم چسبیدهایم...
آنها که میگویند "اوّل باید مشکلات انسانها حل بشه و بعد به فکر حیوانات بیافتیم" ضمن این که اولویّتشان را نمیفهمم، گوشزدشان میگویم تا وقتی که اینطور انسان را اشرف مخلوقات یا هر چیز دیگری میدانند و به این واسطه شفقتبرانگیزتر، تا برای شفقتورزی ارجح و راجح میکنند، مشکلات آدمها هم هیچگاه حل نخواهد شد و دریدن ادامه دارد. پس کاش لااقل در رویکردی هدونیستی آنی خود را در موقعیت آن سگ و گوسفند فرض کنند.
مفهوم افواهی لغت اخلاق ظاهراًَ متفکرین را زیاد برنمیانگیزاند؛ همان که به خلق و خو عادات و رفتارها هم تقریبش میکنیم، چیزی که بیرون حیطهی انسانی هم میشود پیاش را گرفت و دچار جفنگیات استعلایی نشد؛ به همان راحتی که در مورد اخلاق سگ یا گربهمان حرف میزنیم، همان حیطهای که در دریافت تفاوتهای یک نوع گسترده میشود.
امّا آن مفهوم کلان اخلاق را با حکمهای عامش، چنان دچار نابسندگی و لکنت میتوان دید که همراهی دلسوزانهای را بشاید «ده فرمان» سوای جزا و پاداشش چقدر لاغر میشود؟ چرا حکمها بیشتر نهی میکنند و وقت ایجاب مبهم میشوند؟ بهتر نیست پس پاداش را حذف کنیم؟ بهتر نیست «بکن»های اخلاق را نیز بیشتر «نکن» ببینیم؟ مثلا به «والدینت احترام بگذار» را «بیاحترامی به والدینت نکن»؟ اینطور، «بکن»ها همان «نکن»های تشدید شده میشوند. یعنی «به والدینت...» یا «به شاه ...» «... احترام بگذار» را میشود «خیلی خیلی خیلی بیاحترامی به والدینت یا شاه نکن» شنید. این نوع حرمت زیاد شبیه حرمتی که به موسیقی مورد علاقهمان مینهیم، نیست. این است که اساس اخلاق را برای من جزا میسازد. بیترس از عقوبت پودر میشود این بنا. پس آیا این همه چیز است؟
اخلاق تمایل زیادی دارد مفهومی هم بسته به نظر آید. ناچار است انکار کند آن نیرویی را که وامیداردمان به قیام در برابر اخلاق سنتی. یعنی در جهان اخلاق به سامان، آن دیگر، حتی ضداخلاق یا نا اخلاق نیست. خیلی راحت، نیست.
اگر ما در روزمره اخلاق را نیرویی ببینیم که وامیداردمان علیرغم منافع و حتی در مواجهه با آن عمل کنیم، نیرویی که وادار به ایثارمان میکند، آیا از این منظر اساسا منفعت محوری اخلاق سنتی را غیراخلاقی نمییابیم؟ نظری از "دکارت" میآورم جهت ِکلفتی نوشته: این باور که تا ما گوشت میخوریم، صلح بین انسانها محال است. "امپدوکلس" و... را هم میشود ضمیمه کرد. امّا طرح این سوأل: اگر ما رنج حیوان را چون در مرتبهی فروتر از بشر فرضش کردهایم بیاهمیت بدانیم، قدمی بیش داریم تا رواداری رنج بر شهروند درجه ۲؟ آیا پس از بیاهمیت دانستن رنجی که بر جانوران به خاطر هوش کمترشان روا میداریم، نوبت کمهوشها و ناتوانها نخواهد رسید؟... و همچنین توانمندانی که بر روال نیستند؟
یادمان دادهاند از رنجهای عظیم متأثر شویم. منظور از رنجهای عظیم، رنجهای آدمهای بزرگ است؛ آدمهای نزدیک به رأس هرم و قدسی؛ نه رنج ما آدمهای عادی. یادمان دادهاند اگر به آن بزرگان دشنامی داده شود، آسمان به زمین آمده. امّا هر بلایی سر ما آدمهای عادی بیاید، بیاهمیّت است.
توجّه کنید: به دو اخلاق کاملاً متعارض اشاره شد. یکی مایه از رنج میگیرد و درک حضوری حواس و رابطه و دیگری قامتی خردکننده دارد؛ چیزی سوای پوست و گوشت و استخوان ما که سرنوشت ما را دستخوش مفاهیم کلان میسازد. یکی بازمان میکند به جهان و دیگری میبنددمان به همان. در یکی میتوان در کاستن از رنج دیگری شریک شد و در دیگری "عمرالبشیر" و "بشار" شد.
اگر انسان معاصر، بیشتر و بیشتر به رنج و دیگری پی میبرد و خالی از آن مفاهیم کلان میشود، ناچار نمیتواند خطّ توقف را در حیطهی بشری تعریف کند. اگر ترس سود و زیان نباشد، تفاوت این رنجها در چیست؟ "افسانه برزویی" میگوید: «اگه آدم نتونه واسه حیوون بیآزار دل بسوزونه، چطور میخواد آدم آزاردار رو تحمّل کنه؟» "کوندرا" نیز معتقد است آدمها را از نوع برخورد با حیوانات میشود شناخت؛ چون حتی ضعیفترین ما هم احتمال جبران و تلافی داریم. تنها رفتار ما با حیوانات فارغ از مصلحتاندیشیست. میخواهم باز هم بنویسم از بیرحمی نسبت به حیوانات تا فجیعترین جنایات علیه بشریت قدمی بیش نیست. آن گام را هم مفاهیم کلان پر میکند. هنوز به آن آن ِتصوّر نرسیدهاید؟ لحظهای در کالبد گوسفند تصوّر شویم. حتی تسلطمان به نطریّهی نسبیت عام انیشتین لحظهای قصّاب را در بریدن ِسرمان به تردید نمیاندازد. خیلی خیلی خیلی بیشتر از ربطها با بیربطیهامان به هم چسبیدهایم...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 4:13 توسط کرگدن
|