ترس
همیشه دلیلی برای ترسیدن وجود دارد . چرا دائمن موظّف هستیم بترسیم ؟ وقتی نمی ترسیم که ترس خرج چیز دیگری شده باشد . پس ترس که قابلیّت تبدیل را دارد ، می تواند بدل آن چیز دیگر انگاشته شود ؟ دشواری ِپاسخ به این سوال شاید اشارتی بر منش غیر روزمرّه و بنیادی ِترس باشد . انگار ترس هست سر ِجای خودش و بعد هِی « از چه چیز » هایش می آیند . ترس خیلی با تنهایی مرتبط است . نه ؟
« من می ترسم » جمله ی درست تری ست یا « من می ترسیدم » ؟ به هر حال در وصف حال اوّلی آن که گزارش ِترسیدن می دهد همان ترسنده نیست . ترس استمرار دارد . انگار فارغ از ماست . نباید انسان نمایی اش کنیم . فاعلیّت و مفعولیّت ، کنش گری و پذیری و . . . مال ِاین روزمرّگی اند و کتمان ترس می کنند . آن که ترس می پراکند و عمله های ترس ، این طوری در موقعیّت خدایگانی قرار می گیرند ؛ نشانه ای از دیگر سو می شوند و حضورشان انکار جسم شان می کند . بدون ِترس ، تکلیف ِخدای ادیان ِابراهیمی چه می شد ؟ چقدر رقیق می شدند و دارند می شوند ؟ البتّه آن ها نیز ترس را خرج و مصرف می کنند ؛ نه فقط در نفس ِمطمئنّه و ذکر و از این اباطیل . جهنّم نیز با مارهای هفت سر و آتش ِبی وقفه اش ترس را خرج ِچیزهای آشنا و روزمرّه ای مثل ِعذاب کشیدن می کند . ترس هر وقت و هر چقدرمحمِلی برای ارائه پیدا کند ، کم تر . . . به هر حال تبدیل به چیزی روز مرّه و قابل گفتگو می شود ؛ « ترس از » می شود . این طوری ست که شهامت و نترسیدن و دور زدن ترس ، قدرت می شود ؛ قدرتی که حس می کنی و پر ازش می شوی در فرصت هایی که پیش می آید . من فکر نمی کنم که ما « ترس » را منتزع از ترسیدن هایمان کرده باشیم . چرا صفات خدا در صیغه ی مبالغه و فاعلی اند ؟ چرا خدای بهشت و جهنّم ِمسلمین ، « جبر » به جای « جبّار » مثلن نیست ؟ آن وقت ها عقل شان نمی رسید که خدای شان این طور دست ِدو می شود ؟
رابطه ی ترس و آتی روشن است . اصلن آتی با ترس است که محمِل ِامید و غیره می شود . امّا قدیم هم هست . این ترس همه اش در پس و پیش ِماست و فی الحال نمی شود . چون حال به نفی و اثبات ربط به پیوستار دارد .
وقتی که نوشتن هم غلبه بر ترس بشود ، دیگر بیش از این نمی توان گزارش داد .
جهان ِشرم ساران جهان ِمطمئن تری از جهان ترسندگان است . جهان ِشرم آوران جهان ِمطمئن تری از جهان ِترس آوران است . کِرمی که داریم ما در پرهیز از دروغ بالاخص به خودمان ، ما را از این اطمینان به آن خلاء می راند . خلاء خود آیا تمثیل ِاطمینان بخشی از ترس نیست ؟
یکی دوتا دیالوگ ِباحال :
لورنس ِعربستان : او : « نمی ترسی ؟ » لورنس : « ترسم به خودم مربوطه »