«  آرام بیاور از من سه پنیر      ببر سر میز مجاور        ایرانی به آن ها بگو  » *

 

 اشاره ی اوّل : به جز به عاریت گرفتن چیزی از ترکیب جعل شده ، این یادداشت ربطی به آرامش دوستدار ، جواد طباطبایی ، دین خویی و . . .  ندارد ( من باب رعایت کپی رایت )

-         مراد من از اندیشه ، اندیشه ی نقّادانه است و اصولن اندیشه ای فارغ از مرابطه با کنش نقّادانه تاکنون نشناخته ام . حال شاید فرایند اندیش ورزانه ای در فیگور نقّادانه بازشناخته نشود . امّا به راحتی می توان در رابطه های در زمانی و هم زمانی ی مفروض ، اشاره به جنبه ی نقّادانه ی آن کرد . اصولن اندیشه ، از شک کردن ، اعراض کردن ، نه گفتن و . . . بر می آید . حال شاید ( شاید بدون شک ) در گسترشش خصلت هایی ایجابی بیابد . امّا . . . پس اندیشیدن در نظام های توتالیتر امری بالقوّه خطرناک است .

-         اندیشه در خلاء اتّّفاق نمی افتد ( بدیهی ) چیزهایی را هم راهی می کند و در مواجهه با چیزهایی قرار می گیرد ؛ چیزهایی را انکار می کند و بر چیزهایی صحّه می گذارد . خود ، حوزه ی گفت مان خود را شکل و گسترش می دهد ( بدیهی است : و بالعکس ) و همین ، هم واره گفتمان اندیش ورزانه را انقلابی ترین گفتمان ها می سازد . اندیشه در بستر یک سنّت فکری شکل می گیرد ؛ حالا در اعراض ، مواجهه یا انکار آن . وجه پیوستاریش نافی ی روی کرد گسست گرایانه اش نیست . در دیالکتیک پیوست و گسست ادامه می یابد و حتّی از این هم می گسلد : « پارادایم» . سعی می کنم به گرایش هم واره سیستماتیک اندیشه اشاره کنم . غایتی سیستماتیک برای هر فعل اندیشیدنی متصوّر است و این فعل نیز ، فارغ از این سیستم اتّفاق نمی افتد ؛ سیستمی که با نقض مدام ، تکثیر می شود . این امری دل بخواهی و گاه گاهی نیست . حدّاقّل به این پی برده ایم که اندیشه در گسست از سنّتی فکری شکل می گیرد ؛ گسستی که امکان بازتولید به آن سنّت می دهد . آیا در کشورهایی مثل ایران ، اصولن فرصت شکل گیری ی یک سنِّت فکری هست ( لزومی نیست توضیح دهم که اندیشه ، امری « به فرموده » و از بالا به پایین نیست ) ؟ خواست سیستماتیک اندیشه ، آن را در مرابطه با عینیّت قرار می دهد . نقد ، سوای حوزه ی عمومی « تولید» نمی شود ؛ « نشخوار» می شود . آیا امکان رجوع به حوزه ی عمومی ، حتّی تا سال های سال بعد ، قابل تصوّر است ؟ وقتی اداره ی مُلک ، منوط به اوامر افرادی ، سوای تمام بدیهیّات عقلی و . . . باشد ، اصولن « چیز» سیستماتیکی شکل می گیرد ( اندیشه اش پیش کش ) ؟

-         نیاندیشیدن درباره ی یک حوزه ، عملن آن را به ناخودآگاه می راند . . . انگار همه چیز درباره ی آن است . تابوها جهان را تبدیل به تمثیلی از خودشان می کنند و وقتی اعمالشان بنا بر امر و اجباری مکانیکی باشد که دیگر چه بدتر : تمام ابهام ها در موقعیّتی کنایی معنا می شوند و زبان در نظامی دودویی بین شعار و کنایه رفت و برگشت می کند . شاید به اعتراض بگویند که آن چه محدود می شود ، آزادی ی بیان است نه اندیشه . « اندیشه میان ِدو لب شکل می گیرد »1، اندیشه عبارت گراست و « ما از ابتدا یک گفتگو بودیم » 2 و تصوّر نمی کنم آمیختگی ی اندیشیدنی و در گفتگو چندان پیچیده باشد . اینجا دو مساله مطرح شد  . یکی مساله ی تابوها که در خانش استعاری از همه چیز مستقر می شوند و دیگری خفقان ، که زبان ِغیر روزمرّه را در حوزه ی عمومی به شدّت « کنایی – شعاری » می سازد و روز مرّه اش را هم نمی گذارد  به روز شود .   

-         اندیشه سوای موقعیّت انتقادی چگونه می تواند شکل بگیرد ؟ در برخورد با عینیّات و با نیّتی کارکردگرایانه و با آزمون و خطا یا با شکل ناپذیری ی امور ِذوقیّه . . . اینجا دیگری ابژه و ابژه دیگری می شود و این می تواند وجه پراگماتیستی به اندیشه بدهد و موجبات ِشکل گیری ی ایقان ِراسیونالیستی را که بالا آمدنش مبتنی ست بر تجربه اندوزی و عمل و بازخوردش ، فراهم آورد . جای بحث ندارد که این حرف ها در کشوری مثل ِ ایران محلّی از اعراب ندارند و. به همین خاطر بیشتر کنش های  اندیش ورزانه ی ما به شمار ِسه به وادی ی بحث های کلامی می غلتند ؛ مثل ِاین .

-         وقتی نه امکان ِیقین ِموقّّت ِمرتبط با تجربه و بازتجربه باشد و نه مدل هولستیک ِممکن در دیالوگش و نه . . . به ناچار فقط شکلی از مدل ارسطویی ی آن ، آن هم متعاقب ِبحث های متافیزیکی ، آن هم بحث های کلاسه شده ی متافیزیکی « موجود » می شود ؛ یعنی یقینی از پیش بوده ؛ یعنی تعطیلی ی اندیشه ؛ یعنی در بهترین حالت شک کردن به یا ستیز با این داده ها و درغلطیدن به بحث های بی پایان ِکلامی یا انتخاب ِبهتر : تلاش برای گسست از این سنّت و نزدیک شدن به سنّت ِتفکّر ِانتقادی ؛ یعنی همین کار . این یک « تلاش » است .

-         باختین ، فوکو ، بودریار و . . .

-         اصولن قائل به قرینه انگاری ی سنّت های فرهنگی آن هم با مدّعای تفاوت های ماهوی و با این شکل دقیقن بازاری ی شرقی – غربی اش نیستم ( بازاری هم با تعبیر پیش پا افتادگی ست و هم کنایه از نان دانی شدن ) . و این نه یعنی این که یکه بشناسم .  شکل دیگری از تمایزگذاری را بسیار « واقعی » تر و مفیدتر می دانم ؛ یعنی تمایز گذاری با اعتنا به « صفت تفضیلی » ؛ یعنی چیزی که در نسبت و زاویه با مقیاس و محک های توسعه یافتگی سنجیده شود ( چاره ای نیست ( لااقل چاره ای نداریم ) ) : « غلبه ی عقلانیّت » . تردیدهای پست مدرنیستی در این حیطه ها و به مشاهده نشستن ِعقل ِعام و درآوردن خاصیّت از آن را نیز من در تعبیری باز ، ادامه ی طبیعی ی اندیشه ی انتقادی

می دانم و جایی را برای « بُل » گرفتن حکومتی های مدرن باز ، پست مدرن باز ، سنّت باز ، باز نمی بینم و برای تعابیری چون « حاکمیّت عشق » و « حکمت ِآُنسی » و . . . زیرا مگر اندیشه ی انتقادی و مقیمانش ، نیرو از انگیزش های اسطوره ای ، عاطفی و . . . نمی گیرند که بورزندش ؟ خلط این ساحات و مباحث چه کمکی به ما می کند ؟ بالاخره قواعد ِجاری در هر حوزه ی عمومی ی مفروض ، چاره ای جز عقلانی شدن ، عینیّت گرایی و . . . دارند ؟ فرهنگ این قدر دور از و بی ربط با کنش ِاندیش ورزانه است ؟

-         در کشورهایی مثل ِایران که همواره در مقیاس های توسعه نیافتگی باز شناخته می شوند    ( یعنی همواره در مواجهه با محصولاتی هستند که « شرایط  » خودشان نقشی در آن ها ایفا نکرده است ) شاید به ندرت عوامل ِرشدی جز اجبارهای عینی که بیش از هر جا در اقتصاد خودنمایی می کنند ، پیش بیایند . این امر عملن در ایران منتفی ست . قدرت ِاقتصادی ی این مُلک ِتک محصولی در چنگ ِمیراب های میر نفت شده است و عملن ملّت هیچ نقش تعیین کننده ای در چرخه ی تولید و توزیع ایفا نمی کند . پس  ملّت به عنوان ِیک « عارضه » و معضل برای حاکمان شناخته می شود . همان قدر که هر جا نیروی کار مردم اقتصاد را بچرخاند ، دیکتاتوری ی بلند مدّت امکان ناپذیر می شود ، این جا دموکراسی ی پایدار ِغیر تزریقی و درون زا نامحتمل است . . . پس حاکمان ( که رسانه های فرهنگی و توپ و تانک و اتم و خدا و . . . را در اختیار دارند )  هر تولیدی را خطری برای خود می بینند ( و از طرفی فرصتی واهی ) مخصوصن « تولید اندیشه » . از طرفی دیگر اندیشه یا در فضایی پلورالیستی شکل می گیرد یا بر علیه وضع حاکم یا هر دو و . . . و حدّاقّل در مورد ِهمین دو حالت ِذکر شده می توان نوشت که امکان ِتحقّق زمینه های اوّلی که کاملن منتفی ست و دوّمی نیز ، هزینه های زیادی دارد ( خیلی زیاد ) که تقبّل این هزینه همواره فیگوری آرمان گرایانه به این اندیشه ها می بخشد .

-         اصولن با عنایت به الگوی ساده ی « هزینه – فایده » چه چیزی در فرهنگ ِغیر مولّد و بسته ی ایران ( منظور « چیز » های « ادامه دار » این فرهنگ است ) می تواند ترغیب کننده ی فرد به اندیشیدن باشد ؟ در مقایسه با کشورهای توسعه یافته که اصل بر تولید است و بر گسترش زمینه ها و بسترهای مختلف برای « ایجاد » و پاداش دادن به نیروهای مولّد ، جاهایی مثل ِاینجا که اندیش ورزی در بهترین حالت بی پاداش می ماند و معمولن با تحمّل دردسر و عقوبت های حاد و خفیف همراه است ، تعجّبی ندارد این قدر اندیشه گریز بودن ِهمه ی حوزه هایشان .

-         آرکی تایپ بهلول : خود را به خری زدن ، خود را به دیوانگی و کوچه ی علی چپ زدن ، رفتاری ست که بالاخص روشنفکران ایرانی خوب بلدند . در واقع سابقه تاریخی ی این رفتار که گاهی با تعبیر « رندی » احضارش می کنند ، تبدیل به یک سنّت رفتاری اش می سازد . در واقع فرد ناچار به نقد و اندیشه با این رفتار به قدرت مدار می گوید : « بابا بی خیال  ! من عددی نیستم که لایق عقوبت ِتو باشم » و همین عملن در این ملک کنش ِ اندیش ورزانه و نقّادانه را در بهترین حالت وارد عملیّات ِپارتیزانی ( این هم که فارسی ست ! ) می کند . یعنی نقّاد و مطلّع به میدان آمده ، حرفی وسط می اندازد و به شمار سه جیم می شود  و همین حرف میان مانده ( که بالطبع دست ِکم مطیع ِکمی میان مایه گی هم می تواند بشود ) برای مدّتی حدّاقلّی از فضای فکری را هاله ی استمرار خود می سازد . استمرار ؟ دیالوگ ؟ سنّت ِفکری ؟ شرح و بسط و تاٌمّل ؟ و غیره ؟ نه ! این نوع رفتار ِ همراه با هزّالی و کلبی مسلکی ( که تا به امروز هم بهترین سپر دفاعی ی روشن فکر بوده است ) وقتی به عنوان ِتنها امکان ِاستمرار در می آید ، عیوب ِبی شماری را نیز استمرار می بخشد . یکی مثلن همان که اشاره کردم : منجر به سنّت ِفرهنگی و شکل گیری ی الیت نمی شود . دیگر این که در تقابل با آن ، هر تلاشی برای ایجاد ِسنّت ِ فکری در این سرزمین همراه با جزم اندیشی می شود و . . . و شاید مهم تر از همه ، این که خود ِاین رفتار در منی انعکاسی باز وانمود به اصحابش می شود . کم نبوده اند کسانی که خود را برای بقا به کوچه ی علی چپ زده اند و بعد در همان کوچه آب و ملکی به هم رسانده اند .

-         طبعن خود ِاین یاد داشت مبتلاست به موارد ِاشاره اش . امّا حکایت تاثیر گذاری و پذیری های جزء و کل از هم دل ما را به تنها چاره ی موجود ، یعنی شروع برای شروع خوش می کند . امّا از یاد نبریم که در بهترین حالت مفروض هم صرفن ما محلّ اعمال ِشرایط ِ تغییریم . شاید فاعلیّت ما فقط در تدارک بتواند معنی دار بشود . البتّه باب ِتخیّل بازهم باز است .

 

________________________  نیما صفّار                بهمن 1383

 

  * نیما صفّار       1 تریستان تزارا         2 هولدرلین