این روی پارچه ای بود جلوی پارک شهر گرگان و به مناسبت هفتۀ پلیس. مقایسه اش کنید با افاضاتی مثل « شاه باید برود » ، « صدّام باید برود » یا « من دولت تعیین می کنم » ، « من توی دهن این دولت می زنم » . صراحت و رکاکت آن یکی را مقایسه کنید با از هر چمن گلی به وام گرفتن ِاین . « مقرّرات » را ازحیطۀ مدنی بر می دارد می چسباند به فرائض دینی آن هم با کاتالیزوری نچسب تر از هر دو به هر دو : « انقلاب » . بامزّه تر این که در این رفتار و نگاه ِانقلابی ، مقرّرات به عنوان امری قدیم فقط قابل حفظ و لابد کشف شدن است . منظور از حفظ ، پای بندی ست ؟ پای بندی ِصرف که کار ِامّت واحدۀ انقلابی نیست . در واقع یکی از موارد ِاستعمال این امّت واحده مصون نگاه داشتن مقرّرات از بلایا و تهدیدات است . کلّاً این ملّت همیشه در صحنه خیلی بامزّه اند . علی رغم ِاین که در هیچ موردی صلاحیّت اظهار ِنظر ندارند ، رسالت پاس داشت و جان فشانی در همۀ موارد ِممکن و محتمل را بر گردۀ انقلابی می کشند ؛ شده مقرّرات انقلابی باشد یا فرائض انقلابی یا مقرّراتی به پشتوانۀ فرائض ( این فرائض که خود end ِ روزمرّگی اند  ، باز در مقرّرات به روز می شوند ؟ )

قبل از انصراف ِکامل از هم زدن ِاین ، معرّفی ِپلیس از ناقل ِحرف را هم ببینید : « فرماندۀ معظّم ِکلّ قوا » آن که قبل از این بود فقط فرماندۀ کلّ قوا بود و لابد آن وقت ها می دانستند که خود ِفرماندهی ،خود ِقوا و خود ِمحیط ِبر کل بودن ، تا فیها خالدون ِطرف عظمت می گذارد و این حشو ِنو را لابد تملّق می دیدند . امّا حالا هِی انگار خاصیّت ِآن کلمات ِقبلی می رود و باید عناوین را هِی درازتر کرد . یکی از اعمال ِدرخشان ِامیر کبیر که به ما می گویند ، مگر همین کوتاه کردن ِالقاب نبود . اصلاً از درازی و کوتاهی ِالقاب شاید بتوان حکم به رونق یا اضمحلال ِیک سلسله داد . در زمان ِصفر شده است که واژه ها هنوز سِحر ِتمکین می کنند . احمدی نژاد شاید به همین خاطر این قدر عشق ِ360 درجه است که هم اوّلش است و هم آخرش . یک چیز بامزّۀ دیگر این ور و آن ور ِ« : » است . یعنی فرهنگ آن ور به سرعت سرایت به این ور پیدا کرده : چند کلمه که جمع که می شوند هم را خنثی می کنند ، مثل ِ شأن ِ نظامی گری که حتّی به زور ِاین 27 سال هم جمع با آخوندی نمی شود .   

من بازی گرانه خود را در مقام و موقعیّت ِآن که می خواهد به آقا اشاره کند طوری که مالیدنش قانع کننده باشد ، قرار می دهم . در رمان ِ« میعاد در سپیده دم » ِرومن گاری که در سال های گذشته از نوجوانی که مال ِجوانی ِعوام است خوانده بودم و یک پا اتوبیوگرافی هم برای خودش است ، جایی بود که کودک است و خاطرخواه ِآن دختر و سخت بی اطّلاع از عمل ِجنسی . می بوسد و باز می بوسد و باز می بیند چیزی اساسی کم است . پس کفشش را ( کفش ِخودش را ) در می آورد و به دهان می برد . دختر : « می خوای بخوریش ؟ » پسر کفشش را می خورد . وقت ِبازگشت به خانه از سردی ِکف ِپا ، مازوخیستی حال می کند و بعد تب و . . . الغرض ، این می شود عادت ِپسرهای آن محل که به موش خوردن و گه خوردن و . . . هم می رسد و وقتی فهمیدند ماجرا چیست ، باز هم اصل ِماجرا جایگزین ِاین ها نمی شود ( این یکی را از خودم در آوردم و گذاشتم ته ِقضیۀ گاری ) . حالا در غیاب ِشهادت ( که خود لابد شهادت به حاضر ِغایب می دهد ) و روز مرّگی های مؤمنانه ، هم این القاب هِی   درازتر می شوند و هم اینmixer  فعّال‌تر .

 

 با این احوالات اصلاً معلوم نیست به همین زودی ها سر ِما از کجای حضرات سر در بیاورد و چه را فهمیده شویم . شاید باید هم عقیده با نیکفر بود که این ها و امّت شان فقط به شرط هتّاکی ، فحّاشی خشونت و کشتن ( به خصوص کشتن ) است که غلیظ و معنی دار می شوند و هر گاه جز این کنند مارکسانه بخار می شوند و به هوا می روند ( کشته – شهید می شوند ) و بامزّه تر از همه این که از هر جایشان که شروع کنی به همه جایشان و همه شان می رسی . این یعنی یک نظام ِنشانه ای کامل ، قانع کننده و وفق پذیر . پس :

 بد نیست با فرض ِپایان ندار بودن ِاین قصّه واردش شویم ؛ ورودی از سر ِقدرت . این قدرت از میل ِبه ویران گری ست . جدا از شعار ، ته ِاین پرسه این را می شود پرسید : با مَنِش ِلیبرالی می شود حریف ِاین ها شد ؟ بقیه هم دارد .