این را چون وقتی می نوشتم نشریه ای محلی را هم در ذهن داشتم دست به عصا و زیاده گو شد

« ما شهروندان ِمحترم »

 

 ما اراذل و اوباش را چگونه تعریف می‌کنند ؟ رئیس‌جمهور سابق این نام را بر دانشجویان ِمعترض می‌نهاد و بسیار این تسمیه را وقت ِسرکوبی شورش‌های شهری شنیده‌ایم . این نیز مانند ِنام‌های بسیاری در این ملک بیشتر از این که صرف دقّت‌بخشی شود به حجیم ساختن ِفضای توهّمی آمده است . پرسش این است : اگر جامعه‌ای آن‌قدر مدنی شده که قانونش به میان آید ضرورت ِاین تعابیر در سطح ِگفتمان ِرسمی و حکومتی چیست ؟ اگر چیزی را به عنوان ِجرم تعریف کرده‌ایم ، لاجرم مصداق‌پذیر است و طیّ مراحلی تبیین ِموردی می‌شود که یکی‌شان برخورداری ِمتّهم از حقوق ِمصرّحه در قانون است . پس مدعّی‌العمومیّت محلّی از اعراب ندارد . پس آن نمایش‌ها چرا ؟ سر ِگوسفند به دلیل ِگوسفند بودن بریده نمی‌شود . سر ِگوسفند بریده می‌شود چون قصّاب می‌خواهد سر ِگوسفند را ببرد / می‌برد . البتّه قصّاب هست که من و تو گوشت بخوریم . این تمثیل ِشاید نه چندان مرتبط را آوردم جهت ِاشاره‌ای در پاسخ ِآن سوأل در باب آن نمایش‌ها و آیین‌ها . بسیار اشتباه ، بلکه اشتباه‌تر خواهد بود گشتن پی ِدلیل ِرنده شدن در چوب یا تبر خوردن در درخت ( علی‌رغم ِدسته تبر ) . یعنی این‌که در مقطعی نیاز می‌شود به جعل ِتیتری به نام ِ« اراذل و اوباش » و بعد پی ِسوتیتر گشتنش و این یعنی این :

 شهروندان ِمحترم ، شما دو انتخاب دارید : شهروند ِمحترم بودن / اراذل و اوباش بودن . کدام را برمی‌گزینید ؟ و ما شهروندان ِمحترم می‌دانیم بسیار بسیار بسیار خطر ِبزرگی‌ست برگزیدن ِدوّمی . امّا چون 1- تعریف ِقدرت از دوّمی طفره از دقّت می‌رود و 2- اوّلی بیشتر نه-دوّمی‌ست تا چیزی ایجابی ، ناگزیر مستمر چشم به دست و دهان ِقدرت می‌مانیم تا تعیین تکلیف شود از سویش موضع‌مان در این لحظۀ به خصوص ( بیشتر کدام وری‌ست ؟ بازگشت‌پذیر است ؟ )

 کمی مصداقی‌تر : سوای مثلاً آن دو موردی که در ابتدای نوشته اشاره کردم و جای‌شان [ . . . ] آمد ، می‌توان در عرف و هنجار ِبازتولید کنندۀ مکانیسم‌های سلطه هم پی ِتقریبی را در این اسطوره‌های شرارت گرفت : بدها : عموماً دو دسته‌اند : بدهای آگاه و بدهای ناآگاه ( این عرف زیاد تن به حالات ِبینابینی نمی‌دهد ) . بدهای آگاه همان روشن‌فکران ، یا به قول ِقدرت ، روشنفکرنماهای خودباختۀ فاسد ِغرب‌زدۀ . . . هستند و مصداق ِدزد ِبا چراغ . بدهای ناآگاه را امّا من معتقدم این عرف با الگویی جنسیّتی طبقه‌بندی می‌کند به دو دسته : زن‌صفت‌ها و مردهای نابه‌جا . خود ِزن‌ها چون در این عرف نقشی بیش از ابژگی ِصرف ندارند ، احتمالی از این که مورد و موضوع اخلاق‌نگاری‌اش قرار بگیرند را نمی‌برند . بدهای آگاه را هم عموماً این عرف و قدرت ِفائقه‌اش در حیطۀ زن‌صفت‌ها می‌داند . آنجا که بدهای آگاه ، مرد ِنابه‌جا شوند ، دیگر نیستند که بد باشند و می‌شوند سرخ‌پوست ِخوب . این عرف و ملحقّاتش مشکل ِعملیّاتی ِچندانی با زن‌صفت‌ها ندارد . منظور از زن‌صفت‌ها البتّه صرفاً کسانی با الگوی رفتار ِجنسی ِغیر ِمتعارف نیست . آن ( عرف ) سوسول‌ها و فوفول‌ها ، نوجوانان و جوانان ِآلامد و . . . در دستۀ نخست بازشناخته ، در سپهر ِاخلاقی‌اش بیشتر واجد ِمفعولیّت ( لااقل در معنا ) دانسته ، عملاً نیم‌-آدم و آدم ِناقص می‌شناسدشان ( آدمیّت در این عرف ، مردی‌ست ) . این‌ها همان شاهدان و . . . فرهنگ ِکهن و غنی ِما هستند با آن جنبه‌ها که می‌دانیم . در این عرف و فرهنگ ِیک‌سر نرینه که صحّت و اعتبار ِوجودی به مردتر بودن است ، این دسته به نوعی خدازده انگاشته شده ، ذیل ِترحّم بیتوته می‌کنند ؛ چرا که آن خاورمیانه‌ای-ابراهیمی نهایت ِفقدان و مصیبت ِمحتمل برای انسان را از دست دادن ِآلت ِرجولیّت ( لااقل در معنا ) می‌داند .

 گیری و گره‌ای در این فرهنگ و عرف : نیروی جسمی ، جنسی و . . . انسان ِنر ( آدم ) معمولاً در سنینی به اوج می‌رسد که انطباقی با سنوات ِجایگاه‌یابی در شبکه‌های قدرت ِاجتماعی ندارند . . . /  پی ِاین مفصّل اگر گرفته شود ، بسیاری از قبض‌وتناقض‌های این فرهنگ ، دیدنی در آینه و طَبَق می‌شوند .

 الآن : عجالتاً اشاره به همین کافی‌ست که کلّ فرآیندی که قرار است صورت بگیرد ، تبدیل ِمردهای نابه‌جا به رعایای مطیع و اگر نشد به زن‌صفت‌ها و پیش‌گیری از احتمال ِتبدیل ِزن‌صفت‌های خوش‌بروبازو به مردهای نابه‌جا و زنان به شهروندان است .

 اقتصاد : البتّه یکی از دلائل ِشاید فرعی ِنوع ِبرخورد ِخشن‌تر ِقدرت ِفائقه با مردهای نابه‌جا ( لات‌ولوت‌ها فی‌المثل ) در مقایسه با زن‌صفت‌ها ( سوسول‌ها و . . . ) این است که خاستگاه ِاجتماعی ِاوّلی‌ها را معمولاً در طبقات ِکم‌بضاعت می‌توان شناخت و دوّمی‌ها را در مرفّه‌ترها . به عنوان ِمثال آن جوان ِمرفّه ِخوش‌بروبازو ، با تغذیه و مراقبت‌های بسیار پرهزینه‌اش می‌تواند سر از مسابقات ِقوی‌ترین مردان ِایران درآورد و نیازی ندارد برای امرار ِمعاش راه بر اهل ِمحل ببندد ( سنّت ِلوطیان ) یا رو به خرده‌فروشی و بزه‌های حاشیه آورد .

 اشارتی و کفایتی : دوست‌داران ِرضاشاه از کفایت‌هایش آن تنگ کردن ِعرصه بر جاهلان و لوطی‌ها می‌دانند . چرا ؟ واضح است : قلدر با زدن ِقلدرهای دیگر قلدر می‌شود ( در فارسی : در خانه اگر کس است ، یک حرف بس است ) و اگر نمانده بود قلدری ، بدلش را باید بتراشد و بعد بشکند ( بر زمین بزندش ) جهت ِاستمرار قلدری و بسطش حتّی به حیطۀ ستایش ِعقل .

 گفتمان ِما ایرانی‌ها حالا گفتمان زد و خورد نیست ؛ گفتمان ِزد و زد و خورد و خورد است ؛ گفتمان ِریا و حقارت ، خوف و خفّت . خائفین ، ریاکاران و حقیران هرگز بخشنده ، مولّد و اهل ِگذشت و گفت‌وگو نیستند و فرصتی گیر اگر بیاورند برای آسیب رسانیدن به دیگری ، لحظه‌ای درنگ نمی‌کنند . همان‌طور که در توجیه ِاخلاقی و . . . این عمل نیز بی‌درنگ و حیّ و حاضرند . این در تمام ِسطوح ِمناسبات ِسلطه ساری و جاری‌ست و در حیطه‌های شسته‌رفته‌تر و رسمی‌تر ، پنهان‌تر ، بنیادی‌تر . حتّی آن عقل ِآفرین‌گو نیز بی‌نصیب از این خلق‌وخو نمی‌ماند وقتی اقناع در این ملک ، خود نوعی تجاوز می‌شود .

 نقشۀ هوایی-زمین : کاشتن ِتخم ِکینه در آن معدود اهل ِزد و خورد مانده و تن‌زده از خفّت ِاین مُلک ، هر نتیجه‌ای می‌تواند داشته باشد جز تأمین ِامنیّت ِاجتماعی . آخوندی که پسر جوان را در متروی کرج به ضرب گلوله کشت و به واسطۀ ایّام ِانتخابات خبرش مجال ِدرز و بروز یافت ، الآن کجاست ؟ قاتلین ِقتل‌های محفلی کرمان کجا هستند ؟ . . . و . . . کجایند ؟ امنیّت کجاست ؟ اقتصاد کو ؟ از اقتصاد نوشتم . این را هم می‌نویسم که این کینه‌کردگان اگر ناچار شوند به تشکّل ، اقتصاد ِرانتی ِما نمی‌گذارد گَنگ شوند . بی‌تعارف گروه ِفشار می‌شوند. احتمالاً یارگیری خیلی زودتر از این‌ها شروع شده . این ماییم که همه چیز دیر دارد برای‌مان می‌شود . به چه چشم و دل ببندیم ؟ به نفتی که دارد ته می‌کشد ؟ به نفتش ؟ یا به ته کشیدنش ؟

 

این را دوباره می گذارم

مساله‌ي زنان  در كشورهاي حاشيه‌اي مثل ايران ، الآن و بعدن و بعدن و بعدن و بعدن بيش از هر چيز در شمايل جنبشي اجتماعي براي احقاق حقوق از دست رفته ، قابليّت طرح شدن و ادامه يافتن را دارد. امّا نمي‌توان منكر تفاوت‌هاي اساسي‌ي اين خيزش آتي با مثلن معضل اقليّت‌هاي قومي و مذهبي ، با مثلن معضل سنديكاهاي كارگري ، با مثلن معضلات روشنفكري و . . . با عرف و حكومت موجود شد . اين درست كه : جنبه‌اي كه الآن در ايران اولويّت و اهميّت دارد ، مواجهه با و تدبير عبور از عرف و حكومت و قانوني‌ست كه سخت ريشه و آشتي‌ناپذير از در عناد با بشر و حقوقش برآمده است و مساله‌ي زنان و حقوق‌شان پتانسيل احتمالن بالقوّه دير‌پايي براي اين مبارزه و اين راه بي‌نهايت دارد. شايد از بين جنبش‌هاي اقليّت هيچ‌يك تا اين حد قابليِّت تسرّي به حيطه‌هاي مختلف موجود و ممكن و احتمال منشوري شدن را نداشته باشند . اين ، بي شك بي ربط با پيچيدگي و درهم ‌تنيدگي‌ي امر جنسي و مساله‌ي جنسيّت نيست .

 ميليون‌ها هم‌جنس در كنار هم نمي‌توانند بقاء نوع و جامعه را محتمل كنند و حضور و نزديكي‌ي دو ناهم‌جنس اين احتمال را ممكن مي‌كند . اين چيز كوچكي نيست . پس اگر ما الآن هستيم و بنياد انواع منقرض نشده از تمايزي اساسي‌ست كه انسان و حيوان و حتّا برخي گياهان را در نظامي دودويي و قرينه‌انگار نر و ماده مي‌كند . يعني شرط بودن ، « رابطه » ي دو شقّ تفكيك‌التفاكيك است . دين و فكر و زبان و تمايز بخش‌هاي ديگر در مقايسه با اين شوخي مي‌نمايند . حتّا نژاد كه چسبيده به تن آدمي‌ست نيز از لحاظ اهميّت قابل مقايسه با اين نيست . زيرا در نظام اجتماعي بيشتر و به قاعده موقعيّتي اعتباري دارد و سواي آن « دورگه‌ها چي؟» البتّه دورگه‌هاي سياه و سفيد در جمع سياهان بيشتر سفيدند و سياه در جمع سفيدان ؛ امّا مانند دوجنسيّتي‌ها بيمار و ناهنجار تلقّي نمي‌شوند . . . يعني هر جور حساب كني ، اين رشته سر دراز دارد .

  پس :  فقط چند اشاره به مقوله‌ي جنسيّت مي‌كنم :

-         احتمالن جنسيّت بيشتر از اين كه تاكيدي بر تمايز باشد ، اشاره به رابطه مي‌كند ( به نظر من مساله‌ي خيلي مهمّي‌ست )

-         جنسيّت فرض تن را پررنگ مي‌كند ؟ تن  به عنوان مثال در حين بيماري هم كم مهم نمي‌شود ! امّا ربط و رابطه‌ي مستقيم ايّام نقاهت با بروز و مدّ ميل جنسي را چه مي‌گويي ؟ شهوانيّت درد را چه ؟ انگار تن جنسي شده خيلي هم تن نيست . مثل تن شهدا تني استعلايي‌ست و اگر نه مثل آن تنان ، بيشتر . اين تن از خيلي هم تن نبودنش خيلي تن است . « تن » براي ما مقيمان صورت‌بندي‌ي ابراهيمي‌ي دين ، مفهومي مذهبي‌ست . وقتي « جسم» و« جان» در رويكردي ديرين سوا شوند ، چيزي به اسم « تن » آبستن مفاهيم سلبي مي‌شود ؛ مفاهيمي كه در نظامي دودويي ، موقّتي در برابر دائم ، پايين براي بالا و. . .  شناخته يا ناشناخته مي‌شود . پس : عجيب نيست كه من « تنانگي» را نوعي متافيزيك وارونه مي‌دانم و دچار لوپ شده در بازي‌ي متا . دم پازوليني گرم كه تميز زيرآب اين مذهب نوي مسبوق به سابقه ( تنانگي و حيطه‌ي لذّت و . . . ) را زد . اگر تن حيطه‌ي رام و خودماني‌ي لذّت شده است ، اين فرض ماوراء است كه اين امكان و قابليّت را به آن مي‌دهد . والّا تن بي‌حافظه لذّت عمّه‌ات را مي‌خواهد ببرد ؟

-         انگار جنسيّت براي ما هم‌واره كاهنده و دور كننده از « خود» بوده‌است . بديهي‌ست : اين كاهندگي و سلبي بودن ، چيزي از اهميّت و نقشش كم نمي‌كند ؛ مثلن جنگ به عنوان چيزي سلبي گفت‌مان ميان دو كشور را شكل مي‌دهد . قبلن صلح بوده‌است . در تاريخ صلح‌ها ثبت نشده‌اند ؛ مگر پس از جنگ .

-         جنسيّت كه شايد به عنوان رابطه « بيشتر» درك شود تا تمايز ، در حدّت ارتباطي‌اش امر غايب را احضار مي‌كند . ما هميشه به سوّم‌‌شخص فكر مي‌كنيم ؛ حتّا وقت فكر كردن به من يا . . . و هميشه سوّم‌شخص مفرد . آن « او» اين‌جا « خيلي» مي‌شود .

-         تجاوز : در ماجراهاي خفّاش شب و بيجه و . . . مساله‌ي تجاوز جنسي در ظاهر بسيار بيشتر از كشتن حسّاسيّت‌هاي اجتماعي را برمي‌انگيخت . فوكو كم روي اين مساله كار نكرده . برويد بخوانيد . حتّا يادم مي‌آيد همين اواخر در جمعي درباره‌ي ازاله بكارت‌هاي سازمان يافته ( ازاله‌ي بكارت نوعي تجاوز جنسي‌ست كه به صريح‌ترين شكل با چيزهايي مثل نقطه عطف ، پايان و ابتدا ، آيين‌هاي الياده ‌پسند و . . . ربط پيدا مي‌كند و در كشور توسعه نيافته‌اي مثل اين ملك پر گهر . . . ) صحبت مي‌كرديم كه يكي از دوستان براي تلطيف فضا از شنيده‌هايي گزارش داد كه مي‌گفتند اين عمل با ابزار انجام مي‌شده است 

 

 

 و واقعن مثل اين‌كه فرق مي‌كند . چرا ابزار در اين مورد خاص اين‌قدر خشونت و شناعت ماجرا را كم مي‌كند ؟ چرا در مورد شكنجه‌هاي غير جنسي با يا بي ابزار بودن‌شان اهميّتي تعيين كننده ندارد ؟ ظاهرن تجاوز جنسي و محتمل بودنش ، بيشتر در حوزه‌ي نرها و مردان معني ‌مي‌يابد . تجاوز كردن اثبات مردانگي‌ست ؟ تعارف كه نداريم : در فرهنگ ما اگر خودش هم گاهي مذموم باشد ( كه گاهي هست ) داشتن قابليّتش كه نيست ( تيرهايي كه به شرط شليك نشدن مقبول و مؤثّر مي‌افتند ) . توانايي‌ي كشتن : « بلدي مرغ سر ببري ؟»  توانايي‌ي تجاوز            ناتواني و معصوميّت    آسيب‌پذيري

پاشنه آشيل جنبش زنان : نهضت معصوميّت‌ها ؟ چرند است : « نيما صفّار»

  اسطوره‌‌ي تمام كنندگي : مي‌دانيم كه كارها تمام نمي‌شوند ؛ مگر اين كه قرار محتوم‌شان تمام شدن باشد ( گل زدن ) و قرار است بدانيم آغازگري زنانه‌تر است و تمام كنندگي مردانه‌تر . شايد به همين خاطر در فرهنگ به شدّت نرينه‌ي اين مرز و بوم ، ابداع و بدعت سخيف و نحيف و . . . هستند و ختم كلام حال مي‌دهد .

 جنبه‌اي ديگر :