اسطورهي مصدّق
فكر كردن به دكتر محمّد مصدّق ، فكر كردن به تاريخ ِمعاصر ِايران است . شايد او در ميان ِبازيگران ِاين عرصه ، مثبت ترين نقش را به عهده گرفته باشد . وقتي مينويسم مثبتترين نقش ، به طور ِمشخّص اشاره به بعد ِنمايشي آن ميكنم ؛ يعني اينجا به امر ِتاريخي صرفاً آنطور كه بهنظر ميآيد توجّه ميشود . در اين مقطع ، در ميان ِچهرههاي تاريخيي معاصر ، برخي مورد ِستايش ِعدّهاي و نفرت ِعدّهاي ديگر هستند . او شايد تنها فردياست كه از سويي نگاهي كاملاً منفي متوجّهش نيست و از سويي ديگر ، روز به روز از اقبال ِعموميي بيشتري بين ِسياسيون برخوردار ميشود. شايد تنها فردي كه امروزه زحمت ِمقالهنويسي با نگاهي خردهگيرانه راجع به او را به خود ميدهد، محمود ِكاشاني باشد كه نام ِخانوادگيش انگيزهي قبول ِزحمت را روشن ميسازد . مسلّماً نميتوان اقبال ِعمومي به فردي را تنها به شايستگياش نسبت داد . زيرا لابد اين شايستگي هميشه بوده است . شايد بعداً كشف يا « تعريف » شده باشد . در اين مقال و مجال ِكوتاه ، نميخواهم به بحث پيرامون ِامر ِتاريخي بپردازم . اينجا صرفاً اشاره به آنچه وانمود ميشود ، ميكنم . تنها مثالي ميزنم : فرض كنيد فرد يا واقعهاي از گذشتهي دور، روايتي خاص براي ما شده و در ساخت و شكل گيريي فرهنگ ، آركيتايپها ، ناخودآگاه ِجمعي و . . . تاثير ِتعيين كنندهاي گذاشته است . و فرض كنيد اسنادي پيدا و رو شوند كه آن روايت را كاملاً نقض كرده ، حتّي عكس آن را ثابت كنند . آيا حتّي در صورت يقين به صحّت آن اسناد ، ميتوانيم بگوييم روايت آنها « واقعي » تر است ؟ از منظري آري و از منظري نه . در اينجا ما با دو عرصه و ادراك از واقعيّت مواجهيم . اينها بحثهاي مفصّل و« شده»اي هستند ( امّا نه در سطح مطبوعات ايران ) با بيان اين مسائل ، نميتوانم چيزي را دربارهي دكتر محمّد مصدّق بيان كنم . صرفاً بنا بر اشاره به شيوه رويكردم دارم .
پنج « كلمه» : عقلانيّت ، مليّت ، ليبرال ، مظلوم ، تاريخ
عقلانيّت : در ادراك عموميي امروز ما ، مصدّق به عنوان سياسامداري با منش اخلاقي-عقلاني تعريف ميشود . بستر شكلگيريي اين تعريف ، عمدتاً در كلانالگوي اعتدالگرايياست . اين يعني ارجح دانستن ميانه ( كه خود تعبيري پارادوكسيكال است ) و نمونهي مصدّق به عنوان سياستمداري كه نه تكنوكرات منفعتمحور بوده و نه آرمانگراي خشك ، پيشنهاد ميشود .
مظلوم : اينكه چرا در ناخودآگاه جمعيي ما ايرانيها ، مظلومها ستايش ميشوند ، بحث مفصّلياست كه كردهاند . ولي سواي جنبههاي اخلاقي كه ربطي به اين يادداشت ندارند ، اين پيشانگاشتهي مظلوميّت به عنوان فضيلت ، منجر به خوانشي پيروزمدارانه از شكست شده ، نوعي از نافرجامي را در نطفهي هر حركتي محتوم ميسازد . سواًل : اگر مصدّق « موفّق » ميشد هم ، مقبوليّت فعلي را داشت ؟
مليّت : اين .كه در شرايط خاصّ فعلي ، حتّي جناحهاي ايدئولوژيمدار درون حاكميّت و كانالهاي ماهوارهاي ي آنور آب هم بر سر اولويّت مفاهيم ملّي به يك تفاهم نيمبند رسيدهاند ، پوشيده نه تنها بر اهل بخيّه ، كه بر بيرون باغهايي چون من هم نيست . چه كسي ميتواند چهرهي تيپيكال اين موقعيّت باشد ؟
ليبرال : ظاهراً هنگام ظهور مصدّق ، هنوز واژهي ليبرال جايگاه مهمّي در ترمينولوژيي سياسيي روز نيافته بودهاست ؛ ولي امروز دكتر مصدّق و پيروانش را به منش ليبراليستي ميشناسيم . اتّفاقي كه دارد ميافتد مربوط به همان افراط و تفريطهاي ناخودآگاه سياسيّون ايرانياست كه گرايشها و جهتگيريهايشان را بيشتر از هر چيز ، « مد » تعيين ميكند . فقط به خاطر بياوريم كه گفتمان غالب روشنفكريي ايراني همواره چپ بودهاست ؛ آن هم خوانشي نسبتاً بسته و« راست » از انديشهها و ايدههاي چپ . و در اين گفتمان، رواج واژهي ليبرال ، همزمان با استعمالش به عنوان يك ناسزا و شايد به همان انگيزه بودهاست . به خاطر بياوريم سالهاي قبل و بعد انقلاب را كه به استثناي گروههاي كمشمار و كمهوادار منتسب به ليبراليسم ، تمام گروهها و احزاب ، ليبراليسم را به عنوان خطري بالقوّه ومهمترين دشمن خلق ، امّت، جامعه و. . . نشان ميدادند و در اين عداوت تا ترجيح حكومت وحشت پيش رفتند و امروزه برعكس : در حافظهي ضمنيي واژهي ليبرال ، تعابيري چون معقول، منطقي ، طبيعي و . . . شكل ميگيرد و از همه جالبتر « فرا-ايدئولوژي » و فراموش ميشود كه ليبراليسم هم بالاخره يك ايدئولوژياست . اين رويكرد چيزي بيش از عذرخواهي از گذشته است .
تاريخ : ميگويند خبر بعيد ايقانآور است . اين بعد ، ميتواند زماني يا مكاني هم باشد . ايقان ديگري كه بسيار معمول است ، ايقان به قضاوت تاريخ است . حتماً جملهي معروف « تاريخ بهترين منتقد است » را شنيده يا خواندهايد . قطعيّت اين برهان تا آنجا « قطعي » شده كه حتّي بالفرض ، دوام حسن شهرت شاعري را طيّ چند دهه يا قرن،دليل خوب يا حتّي معيار بودن اشعارش بدانند و همين ذهنيّت منجر به دوام بيشتر ميشود. مكانيسم ايقانساز ديگر،وجهه يافتن طيّ زمان است. يعني اگر حسن يا قبح شهرت فرد يا واقعه يا جرياني با گذر زمان بيشتر شود ، دليلي براي صحّتش شمرده ميشود . اين مكانيسم به وفور حتّي در آثار دراماتيك مورد استفاده قرار ميگيرد . به عنوان مثال اگر قرار است در فيلمي چهرهاي نفرتانگيز از فردي نشان داده شود ، معمولاً اوّل وجوه و نمودهاي مثبتش نشان داده ميشود و منفيها به مرور زياد ميشوند و بالعكس ، اگر نياز به تحريك حسّ سمپاتيك مخاطب باشد . . . اين ميتواند دليلي ديگر بر محبوبيّت روزافزون دكتر محمّد مصدّق باشد . اين نگارنده نيز ، قضاوت تاريخي را بالنسبه صائبتر از قضاوتهاي ديگر ميداند . امّا آن هم بالاخره يك قضاوت است و مثل هر قضاوتي امكان درغلتيدنش به جزمانديشي وجود دارد .
ناسازهي اسطورهي مصدّق : معمولاً عقلانيّت زايل كنندهي بينش اسطورهاي دانسته ميشود . امّا حالا كه وقوف يافتهايم كه عقلانيّت ، خود اسطورهي كلان دوران مدرن است، ديگر شگفتزده از ظهور«اسطورههاي عقلاني » نميشويم . ديگر بسياري از روايتهاي كلان انباشته شده در ذهن تحليلگران ايراني ، چندان به تبيين اين وضعيّت نميآيند .
آنچه نوشته شد ، به معناي ترديد در لزوم نكوداشت چهرههاي ملّي نظير دكتر محمّد مصدّق يا غيرضروري دانستن آن نيست . فقط اشاره به كافي نبودن اقدامي كه هنوز صورت نگرفته ميكند .
نيما صفّار اسفند 83