از رنجي كه ميبريم
براي اين كه فلسفيش كنم اين نوشته را نظري از دكارت ميآورم؛ اين باور كه تا ما گوشت ميخوريم، صلح بين انسانها محال است، تا در صفحهي امين مرئي بخورد. امّا طرح اين سوأل: اگر ما رنج حيوان را چون در مرتبهي فروتر از بشر فرضش كردهايم بياهميّت بدانيم، قدمي بيش داريم تا رواداري رنج بر شهروند درجه 2؟
آيا پس از بياهميّت دانستن رنجي كه بر جانوران به خاطر هوش كمترشان روا ميداريم، نوبت كمهوشها و ناتوانها نخواهد رسيد؟ ... و همچنين توانمنداني كه بر روال نيستند؟
يادمان دادهاند از رنجهاي عظيم متأثر شويم. منظور از رنجهاي عظيم، رنجهاي آدمهاي بزرگ است؛ آدمهاي نزديك به رأس هرم و قدسي؛ نه رنج ما آدمهاي عادي. يادمان دادهاند اگر به آن بزرگان دشنامي داده شود، آسمان به زمين آمده. امّا هر بلايي سر ما آدمهاي عادي بيايد، بياهميّت است.
توجّه كنيد: به دو اخلاق كاملاً متعارض اشاره شد. يكي مايه از رنج ميگيرد و درك حضوري حواس و رابطه و ديگري قامتي خردكننده دارد؛ چيزي سواي پوست و گوشت و استخوان ما كه سرنوشت ما را دستخوش مفاهيم كلان ميسازد. يكي بازمان ميكند به جهان و ديگري ميبنددمان به همان. در يكي ميتوان در كاستن از رنج ديگري شريك شد و در ديگري عمرالبشير شد.
اگر انسان معاصر، بيشتر و بيشتر به رنج و ديگري پي ميبرد و خالي از آن مفاهيم كلان ميشود، ناچار نميتواند خطّ توقف را در حيطهي بشري تعريف كند. اگر ترس سود و زيان نباشد، تفاوت اين رنجها در چيست؟ افسانه برزويي ميگويد: «اگه آدم نتونه واسه حيوون بيآزار دل بسوزونه، چطور ميخواد آدم آزاردار رو تحمّل كنه؟» كوندرا نيز معتقد است آدمها را از نوع برخورد با حيوانات ميشود شناخت؛ چون حتي ضعيفترين ما هم احتمال جبران و تلافي داريم. تنها رفتار ما با حيوانات فارغ از مصلحتانديشيست. ميخواهم باز هم بنويسم از بيرحمي نسبت به حيوانات تا فجيعترين جنايات عليه بشريّت قدمي بيش نيست. آن گام را هم مفاهيم كلان پر ميكند. همين!