آنارشیسم
این مقاله مال سال 82 ست . طبعن توی 3 سال ، آن هم این 3 سال خیلی چیزها تغییر میکند . امّا دیدم اعمال این تغییرات همه چیز را به هم میریزد . پس گذاشتم همینطوری سر ِجایش باشد تا ببینید :
« نگاه به ابرهای حلزونی می کنند و کلمات ِنامیدنی از تهی گاه ِاعظم ِجهان فرود می آیند » *
* از من : دربارۀ آنارشیسم با تقلیل ِبُعد ِ
از من سوّم
حال نمی کنم : با رویکرد تبارشناسانه به کلمات ، با « فقه اللغة » و با هر فتح ِبابی که سنجۀ اصلیش صحّت و سُقم باشد – معادل آنارشیسم ( Anarchism ) در لغتنامه ، مقابلش ، هرج و مرج طلبی گذاشته اند و این شاید هیچ ارتباط توجیه پذیری با باکونین و پرودن ، با جنگهای داخلی ِاسپانیا ، با بادرن ماینهوف و با بقیۀ شماهایی که از آنارشیسم در حافظۀ تاریخی ِنسلهایی نقش می بندد ، نیابد . اگر به احضار ِتاریخ ناچار شده ام ، از این است که این کلمه در موقعیّت امروزین ِخودش بیشتر کارکردی « قیدی – صفتی » دارد و معادل شلختگی ، ناشکیبایی ، تندروی ، بی مبالاتی ، رفتار ِهیستریک و نابخردانه ، حرکات ِخودنمایانه و تخریبی ِافراطی ، آداب گریزی ، چرخش های بی دلیل ِناگهانی و . . . تلقّی می شود و امروز و اینجا با التفات به این درک ِعمومی سراغش می روند یا نه .
معتقدم که : حافظۀ این کلمه ، تباری از خودش را احضار می کند یا در واقع برای خودش تبار سازی می کند . واژه ای که تا این حد می خواهد تعیّن ناپذیر و مهمتر از آن ( دقیق تر بگویم ) تثبیت ناپذیر باشد و در ( و با ) به تعویق انداختن ِمدام ِخود ، دیده شود را ، چگونه می توان تحلیل ِتاریخی کرد ؟ اگر برای سوسیالیسم ، فاشیسم ، اسلام یا روانکاوی ما تحلیل ِتاریخی می تراشیم ، به مدد ِجُستن ِنهادهای عینی ِزمان و مکان دار ِمنسوب به آنها است و نقشهایی که در چرخۀ قدرت ِجوامع ایفا می کنند ؛ یعنی جُستن و یافتن یا « یافتاندن » مصداق های عینی ِگاه متناقض برای این مفاهیم ؛ مصداق هایی که هر یک به عنوان ِنمود ِواقعی ِآن بوده ها نمایان و معرّفی می شوند و آنجا که محلّ نزاع ِمصداق های « واقعی » و « دروغین » یا « منحط » و « استعلایی » نیست ، باز پسوند و پیشوندهایی عیان و مستتر که یا تفکیک ِبینشی می کنند : « روانشناسی ِیونگی » ، « روانشناسی ِفرویدی » ، « شیعه » ، « سنّی » ، « اسلام ِناب ِمحمّدی » ، « سوسیال دموکرات » ، « ناسیونال سوسیالیست » و . . . که در این میان هر یک به راستین یا لااقل « راستین تر » بودن ِخود یقین دارند . . . یا تفکیک ِکارکردی : « روانشناسی ِبالینی » ( حوزۀ تعریف شده ) ، « ادبیّات ِسوسیالیستی » ( فیگور ِایدئولوژیک و فرجام ِژانرنما ) ، « شعر ِزبانی » ( فیگور ِژانر و خواست ِایدئولوژیک ) و . . . که برای آنارشیسم ِ« نانهادساز » کمترین امکان فراهم است و دو سواٌل : 1- چرا حوزه ای از علوم ِانسانی ( روانکاوی ) را در یک مجموعۀ رندمی کنار ِایدئولوژیها گذاشته ام ؟ 2- چرا به بهانه ای توجّه به ایدئولوژیهای دیگر شد ؟
آنارشیسم از بیرون توضیح داده می شود و از راه مناسبتهایی که می توانیم فرض کنیم برقرار می کند یا خیر، با : فاشیسم ، لیبرالیسم ، دین ، متافیزیک ( سوای فیزیک ِفرضی ) ، سوسیالیسم ، . . . ( با نهضتها و مفاهیم ِ« هنری – فرهنگی » مناسبتهای جذّابتری پیدا می کند )
مثلاً با فاشیسم : در حافظۀ عمومی ِصاحب نظران پر رنگ ترین پیش نهادۀ آنارشیسم در عرصۀ سیاسی – اجتماعی به چالش کشیدن ِانگارۀ دولت و تلاش ِمداوم برای کاستن از اقتدار ِآن است . همین جا باید مکث کرد . وقتی ما بی اعتباری ِروزافزون ِمفهوم ِدولت در کشورهای توسعه یافتۀ امروز را می بینیم ،
وقتی به یاد می آوریم که فصل ِمشترک ِاتوپیای معهود ِکاپیتالیسم و سوسیالیسم ، انقراض ِدولت بوده است ، وقتی کمرنگ شدن ِنقش ِتحکّمی ِدولت ، نشانۀ توسعه یافتگی در جهان ِامروز تلقّی می شود و مهمتر از همه ، وقتی توجّه کنیم که امروز سرمایه و مکانیسم های گردش ِآن کانون های قدرت را استقرار می بخشند ؛ نه قوانین و نهادها و تشکیلات ِاجرایی . . . شاید به نظر عجیب بیاید که هژمونی ِاصلی ِیک نهضت ِبه شدّت معترض بر نفی دولت استوار شده باشد . نگاه به شرایط ِتاریخی ، موضوعیّت ِاین تناقض را تخفیف می دهد ؛ نگاه به زمانی که استقرار ِدولت ، تدوین ِقانون ، گسترش بوروکراسی و . . . پیش نهاده های گفته و ناگفتۀ اصلی ِسرمایه داری بوده اند . قیام ِآنارشیسم ( قیام ِاخلاقی ِآنارشیسم ) در اصل علیه تمرکز قدرت و مکانیسم های الیگارشی ساز بوده است و در کشورهای توسعه یافتۀ امروز ، دیگر قدرت و قدرتمدار با انگشت قابل ِاشاره نیستند و چنان قدرت در تار و پود ِسیستم تنیده است که تشخیص و تمیز ِمیان ِاین دو ( سیستم و قدرت ) فقط به مدد ِقراردادها امکان پذیر است . حالا به زمانی برمی گردیم که دو رویکرد ِآنارشیستی ( تمرکززدایی از قدرت به معنای نهادی ترین هدف ) و فاشیستی ( متمرکزتر کردن ِهر چه بیشتر ِقدرت ) به عنوان ِنمونه های افراطی ِآرمان گرایی و واقع گرایی ، نه در حوزۀ بحث های نظری که بیشتر در اخلاق ِسیاسی ، دو سر ِطیف انگاشته می شدند و به آن کلیشۀ معروف که همیشه رفتارهای آنارشیستی را زمینه ساز ِظهور ِفاشیسم می دانسته است . فصل مشترک این دو نحله مرجّح دانستن اخلاق بر خرد ِپوزیتیویستی بود و اینکه آنارشیسم به همان نسبت ِموفّقیت در ترسیم ِایده آل ها ، در ارائۀ راهکارهای عملی ناتوان بود و فاشیسم فقط قدرت ِفاشیستها را گسترش می داد و به ناچار ایده آل های خلق السّاعه می تراشید :این هر دو مسلّماً ناتوان از بازتولید ِقدرت بودند ؛ یکی با تمرکززدایی ِمدام و دیگری با تمرکزگرایی ِمطلق ، انقباض و انبساط هایی که لازمۀ هر امر مستمرّی است را مختل کرده ، در عمل شکست می خورند .
دربارۀ مناسبتهای آنارشیسم با لیبرالیسم و سوسیالیسم همین بس که آنارشیسم در موقعیّت لولایی ِدو آرمان ِنهادی ِلیبرالیسم ( آزادی ) و سوسیالیسم ( عدالت ) قرار دارد و وارد بحث مفصّل و جذّاب ِمناسبتهای آنارشیسم و نهیلیسم نمی شوم . فقط به شعر ِآن شاعر ِرومانیایی الاصل ِآنارشیست اشاره می کنم : « خدا / معنویّت را کشته است / معنا / قاتل ِمعناست » که به نحوی شاید اشاره به ناسازه ای که پیامدش ناپایداری ِمدام است ، یعنی عدم ِتعادل که با حرکت و کنش جبران می شود ، کند . آنارشیسم هم ذات پنداری ِشدیدی با ذهنیّت ِاساطیری دارد و اصلاً خود یک اسطورۀ مدرن است ( پارادوکسیکال بودن ِاین موقعیّت دیگر معمولی شده ) و اعتراضش احضار ِضمنی ِاساطیر در روزمرّه است . اعتراض ِنهیلیسم بسیار بنیادی تر و کم فیگورتر است . نهیلیسم ، چیزی را که بعداً همیشه پر می شود ، خالی می کند ( جای بحثش اینجا نیست ) و آنارشیسم به عدم ِتعادل استمرار می بخشد ( حتماً مرا بابت ِاین تمثیل ها و شخصیّت پردازی هایم خواهید بخشید ) . هر دو موقعیّتهای دینامیکی خلق می کنند ؛ یکی با ظاهر ِآرام و یورش ِبنیادی به قوام بخش های جامعۀ بشری و دیگری با به روز کردن ِهمان ها . این دو می توانند به عنوان ِتمثال های افراطی ِعقل و احساس معرّفی شوند و اگرچه به ظاهر ِنقطۀ مقابل یک دیگرند ؛ امّا هر دو در موقعیّتی اعتراض آمیز قرار یا بی قراری دارند .
در پاسخ ِسواٌل اوّل نیز ، باید بنویسم ( می نویسم ) که سوای « دلم خواست » و خواست مؤلّفانه ، یکی توسّع ِدید به امر ِنظری در معنای عام مدّ نظر بوده است و دیگر این که اگر فروید و مارکس را بانیان روشمندی مدرن در شناخت تحوّل گرا بدانیم ، مواجهۀ رفتار عمل گرا و ایده محور آنارشیستی با انگاره هایی که تاٌکید بر«عملی » و « بخردانه » بودن دارند ، می تواند منجر به تمایزگذاری ِمعنی داری شود و دیگر ِدیگر این که روانکاوی فرد انسانی را زیر ذرّه بین می برد و در صدد پاسخ و توضیحی برای رفتارها و خواستهای او برمی آید . در انگاره های آنارشیستی اتّفاقاً فرد پررنگ می شود ( بر خلاف مارکسیسم ) و به واسطۀ آن چه انجام می دهد شناخته و مهمتر « معنا دار » می شود . به این نیز می توان اشاره کرد که آنارشیسم علی رغم ادّعاهای متافیزیک گریزش با « روح » و « روحیّه » در مقام اموری پیشینی عجین شده است و « روانکاوی » با سلاح خرد و آزمون و خطا و روشمندی علمی و . . . و کلّاً گسترش اسطورۀ « علم » نقش کوچکی در تقلیل اسطورۀ رمانتیک « روح » ( به معنای متاٌخّرش نداشته است )
سر خط : وقتی با پیشاذهنیّتی از آنارشیسم وارد دنیای متن می شویم ، اقتدار ستیزیش می تواند شبهه یا توقّع گرایشات آنتروپیک را تقویّت کند . این که اصولاً آنتروپی در واقعیّت متحقّق می شود یا نه ، بماند برای بعد . فعلاً این را داشته باشیم که گره خوردن آنارشیسم ، هم در هدف و هم در فیگور با موضع اعتراض ، هر کنش آنارشیکی را ( من جمله همین نوشتن ) جهت دار و جهت مند می کند و پیشاپیش شبهه و حتّی خواست آنتروپی را منتفی . آنارشیسم ، همواره در متن بزرگتری که مورد اعتراضش قرار گرفته ، تعریف می شود و نابهنجاری های متنی با گرایشات و خواستهای آنارشیک از بیرون دیده می شود . این متن از نگاه بیرونی آنارشیک است و در درون معطوف به شکل خود ارجاعی از سامان مندی است . همین عنایت به بیرون ، عناصر زمان و مکان را ( به هر معنایی که از آنها لحاظ کنید ) در متن ، حائز اهمیّت می سازد . این درست که طرح انقلاب مدام آنارشیسم همواره نقض موقعیّت پیشینی می کند ؛ امّا این نقض در زمان صورت می پذیرد . من معتقدم متن هایی که آنتروپیک انگاشته می شوند ، خیلی مستقرتر از آنچه به نظر می آیند ، هستند . امّا لااقل مرجع استقرار آنها ( یا لااقل تعیین کننده ترین مرجع استقرار آنها ) مؤلّف نیست . امّا خواست آنارشیستی در مؤلّف استقرار دارد و از این استقرار بی وقفه مراقبت می شود . این مراقبت از کجا تاٌمین می شود ؟ آرمان گرایی مطلق انگارانۀ آنارشیسم یا به تعبیری دقیق تر ، روحیّۀ شدید آرمان خواهیش ، منجر به تک بُعدی شدن و تخت شدنش نمی شود . نمی شود ؟ نمی شود . چرا ؟ شاید چون روحیّۀ آنارشیستی ، به شدّت طبیعی است و مناسبتهای ناپایدار امّا مستمرّی که با طبیعت برقرار می کند ، امکان بازتولید « اخلاقی-رفتاری » به آن می دهد .ظهور آنارشیسم ، در فضای تسلّط رمانتی سیسم بوده است و تصوّر اتوپیایی ِرمانتیک ها از طبیعت ، از غلظت ادراکشان از توهّم تجربه نمی کاست . قاعده و قانون های طبیعت قراردادی نیستند ؛ وضع نمی شوند ؛ کشف می شوند . برمبنای خرد اعمال نمی شوند ؛ تبیین می شوند . آنارشیستها کنش انجام می دهند و نگاه می شوند ، تحلیل می شوند و . . . همانند عرفا از ثنویّت عین و ذهن گریزانند ؛ در واقع از تفکیک محسوسات و مدرکات ؛ امّا نه به شیوۀ آنها و با مشاهده ، که با عمل . در واقع آنارشیسم عوض قائل بودن یا نبودن به خط و ربط های بین شناسا و شناسنده ، موضوعیّت این مباحث را به محاق می افکند . آرمان گرایی ِآنارشیسم ناکجا آبادی نیست ؛ وعده و حواله به آینده نمی دهد . آرمان آنارشیستی تحقّق ِکنش است . شاید به همین خاطر همواره آنارشیستها حسّ همذات پنداری نسبت به نمودهای طبیعت داشته اند . آنارشیسم ، مانند یا ناهمانند طبیعت ، همیشه جوان است ( نوشتۀ این آنارشیست پیر ) امّا همیشه ، همیشه نیست ( نوع همیشگیش با همیشگی ِطبیعت فرق می کند ) و مهمتر از همه این که تصرّف در فاصلۀ بین خواست و امر واقع می کند . این نوعی بدل طبیعی بودن و بدل زدن به طبیعی بودن است . این یعنی دچار شبهۀ طبیعی بودن شدن ( که شبهۀ کارسازی است ) . آنارشیسم ، پسرخالۀ من نیست .
تلاش می کنم بحث را به حوزۀ هنر و نوشتار بکشانم :
آیا جز این است که قوانین و قواعد شمایل خردورزانه دارند ؟ خلّاقیّت خردورزانه چقدر محتمل است ؟ رفتار خردورزانه همواره تواٌم با انباشتگی است . حفظ میراث نمی کند . امّا بی وقفه در رجوع و مرابطه استمرار دارد . خلّاقیّت همواره فضای خالی در این انباشتگی و انبوهی ایجاد می کند . اگر تجربه اش را داشته باشید ، شاید به یاد بیاورید که خلّاقیّت در تهی ترین لحظات ، لحظات فرّار مکث و سکون اتّفاق می افتد . خلّاقیّت در تهی بودگی رخ می دهد ؛ شاید برای پر کردنش . نمی خواهم قائل به فرمولی بشوم که نسبت معکوسی بین خلّاقیّت و امر معنا ایجاد می کند . گفتی « هه » یاد « هندوانه » افتادم . رفتار ِآنارشیک تقلیل معنا نمی دهد . آنارشیسم تنها در یک فضای غلیظ کانسپچوال دوام می آورد و ابتکار عمل را در دست می گیرد . امّا فراموش نکن و نمی کنم که به همان نسبت که از التزام به معناهایی خاص در عمل سرباز می زنیم ، خود به خود بستر نموّ معناهایی دیگر را فراهم آورده ایم . هندوانه ، پس از ایفای نقش تاریخیش از متن قل می خورد به . بدون در دست داشتن آن دشوار است توضیح این که چرا خلّا قیّت را کنشی در موقعیّت آنارشیک می دانم و آنارشیسم ِتا به نه چندان کارآمد در حوزه های عمومی را راهگشا و تبیین گر ِحوزه های خصوصی . چگونه یک ایدئولوژی ِسلبی ( آیا با اهمیّت ترین تصوّر ِامروزین دربارۀ آنارشیسم ، تصوّر ایدئولوژیک است ؟ ) می تواند تبیین گر و راهگشا باشد ؟ نگاه به شعر آن شاعر یونانی ِیونانی الاصل کنید : « زیر هر « نه » / همواره همان چروک یافت می شود / از این روست که تکثیر می شوند/ و عمق می یابند » بیان ، همواره اعتراض گراست ؛ چه در مقام ِایراد ، چه در مقام پذیرش . چیزهایی ناهمخوان و ناهماهنگ با کل برای ما برجسته می شوند ، به چشم می آیند ، موضوع ِفکر قرار می گیرند و . . . و البتّه این ناهمخوانی ، این خصلت ِسلبی ، باید در شرایط بازتولید قرار بگیرد ؛ یعنی همواره موقعیّت تناقض مند خود را حفظ کند . هر امر زنده ای تناقض مند است . امّا ما به واسطۀ حضور کل های مختلف ( حضور گریزناپذیر ) همواره پیشاپیش نقش اثباتی ِآنها را پذیرفته ایم و به همین خاطر بیان همواره وجه سلبی می گیرد و وقتی به کنش در می آید ، اعتراض گر است و اینگونه است که ایجاد می کند . از منظر دیالکتیکی ، این که همواره رویّه های سلبی و اعتراض آمیز هستند که منجر به ایجاد و « یقین موقّت » می شوند ، شعبده بازی نیست . نمی دانم آیا می توانم از وسوسۀ استفاده از فرصت ِبه دست آمده پرهیز کنم و نقبی به مفهوم « ِآنارشیسم ِمثبت » در عرصۀ « سیاسی – اجتماعی » نزنم ؟ چرا نتوانم ؟ با توجّه به سطور ِبالا آیا نمی توان فرض کرد که آنارشیسم با افول ِقرائت ِایدئولوژیک و اقبال به رویکردهایی در « رفتار » و « شناخت » ( که از منظر پراگماتیستی لازم و ملزوم ِهم هستند ) بتواند روزنۀ امیدی در جهان ِاصطلاحاً یکسان ساز ِفردا و امروز باز کند ؟ خوب که فکر می کنم ، می بینم که می توانم خود را از این وسوسه برهانم . فقط برای محکم کاری به این نیز اشاره می کنم که رفتار آنارشیک « در مقابل » ِپدیده ها بروز می کند ؛ یعنی هم در مقابله با آنها است و هم ما به ازای آنارشیک ِآنها و از این لحاظ امری تثبیت ناپذیر است . چقدر دوست دارم بنویسم برابرنهاد ِهمان « عقل » مورد ستایش ِهگل ( در دستگاه فلسفی ِخودش ) شاید چیزی شبیه ِآنارشیسم باشد و می نویسم . برای خروج از این بحث ِخشک و خام سراغ ِچیزی تعریف پذیرتر می رویم ( همیشه همین کار را می کنند )
آنتروپی : آنتروپی یک حالت ِنسبی است و به طور ِمطلق میسّر نیست . امیدوارم تصوّر نکنید من یک حالت ِآنتروپیک را با حالتهای « کمتر آنتروپیک » یا « آنتروپیک تر » مقایسه می کنم . می خواهم بگویم ( و می نویسم ) که ( به عنوان مثال ) متنی که از یک منظر آنتروپیک تر از متنی دیگر می نماید ، از منظری دیگر عکس همین حالت را دارد ( با همین جمله تکلیفم را با خیلی از بحثهای روز ِهنر و ادبیّات مشخّص کرده ام ! ای وَل ! ) من روی این بحث مکث می کنم . آیا ما آنتروپی را امری حادث و خود به خودی می دانیم یا خواستی آنتروپیک را بر آن مترتّب می دانیم ؟ تصوّر عمومی ِما این است که هر چه متن ( به عنوان مثال ) خودآگاهانه تر ، عقلانی تر و نرمال تر ( نسبت به چه ؟ در چه بستری ؟ ) باشد ، سامانمندتر ، متوازن تر ، طبیعی تر ( نگاه عوامانه طبیعی تر را عقلانی تر می انگارد ) و . . . است و هر چه خود به خودی تر ، ناخودآگاه تر ، بی قانون تر و . . . آنتروپیک تر . آیا متن های صورت بسته در جریان سیّال ذهن در عرصۀ ادبیّات ، مثلاً سورئالیسم یا شعر حجم و سبک هندی در ایران ، آنتروپیک تر از متون دیگرند ؟ فراموش نکنیم اینجا ناخودآگاه آزاد می شود ( با چه لوازم و اسبابی ؟ ) و اتّفاقاً سوژه در ناخودآگاه به سامان می رسد . قواعد ِپنهان ِفراوان ِناخودآگاه هیچ ناهماهنگی ای را برنمی تابند و هر چیز ناهمگونی را یا دفع می کنند یا مصادره به مطلوب . به همین این متون بیشترین علوّ و غلوّ را در « اتمسفر » دارند و متّصل و دخیل ِکلان روایت ِ« زیبایی » می شوند . حال با این زاویه ومنظری که گرفته ایم ، به عنوان ِمثال ، یک فیلم ِ« هیچکاک » را به مراتب آنتروپیک تر از فیلمی از « تارکوفسکی » می یابیم یا حالا که حرف سورئالیسم شد ، به بهانه ای می توانیم « تولّد یک ملّت » گریفیث را آنتروپیک تر از « سگ آندلسی » بونوئل ببینیم ( لااقل از این منظر نمی توان دید ) . « سگ آندلسی » را من بیشتر فیلمی دادائیستی می دانم ( به من چه که برتون مهر سورئالیسم بر پایش کوبید ؟ ) . می رسیم به یکی از جذّابترین قسمتهای بحث : یکی از شیوه های پیشنهادی ِشعرسرایی ِدادائیستها : حروف و کلماتی را از اینجا و آنجا ببریم و در کیسه بریزیم و کیسه را تکان داده ، بدون ِتوجّه دست در آن برده ، بیرون بیاوریم و کنار هم بچینیم . ظاهراً دیگر از این متن آنتروپیک تر نمی شود . امّا از منظری دیگر نگاه کنیم : اوّل اینکه « خواستی » بر این کار حکمفرما بوده است و « تصمیمی » و « عملی » ( ادامه دارد ) دوّم : این متن به سادگی تعریف می شود : « کلمات و حروفی که همینطوری کنار هم ریخته و چیده شده اند . » شاید اگر ما جزئی از متن بودیم ، در یافتن هر آدرس ، ناچار به تن سپردن به تصادف مطلق می شدیم . امّا از اینجا که نگاه می کنیم ، با یک متن تعریف شده روبروییم . توهّم گسست و بی ربطی ، تنها در بستر توهّم پیوست و ارتباط میسّر است و بالعکس . حالا که این فرصت پیش آمد ( زیاد پیش نمی آید ) بد نمی دانم اشاره کردن به این را که چگونه نقیض یک جریان از دل آن جریان شکل می گیرد ( باز هم هگل ؟ ) و هم ناقض جریان پیشین می شود و هم استمرارش . دادائیسم و سورئالیسم ، هر دو سوژه را به چالش می کشیدند و در مقابل خرد پوزیتیویستی قد علم کردند ( در مقابل اسطورۀ عقل ) امّا در دادائیسم « خواست » سوژه در صدد کم رنگ کردن حضورش است ( سنّت یهودی ؟ ) و در سورئالیسم « حضور » سوژه خواستش را به حدّاقّل می رساند ( مسیحی ؟ ) . مؤلّف دادائیست میل به « بیرون سازی » همه چیز دارد و مؤلّف سورئالیست تمایل به « درون سازی » . پس :
قبل از « پس » اجازه بدهید حالا که به اکثر حیطه های مورد علاقه ام سرکشی کرده ام ، نگذارم سر یکی بی کلاه بماند . « تئاتر ابزورد » به عنوان اتّفاقی متاًخّرتر از انگاره های آنارشیسم و نهیلیسم ، به نوعی از هر دو عبور کرده است و می تواند نمود صحنه ای ِهر دو انگاشته شود . هر چند ( در نهایت ) به نوعی جاهای خالی ِهر دو را می نمایاند . « خواستم » اشلره ای داشته باشم که « خواستی » ارتدوکس از نحله ها داشتن ، مقرون به صرفه نیست . اگر یک واژه هنوز احضار می شود ، یعنی هنوز کارآمدی هایی دارد ؛ والّا بیش از نیم قرن از وقوع تئاتر ابزوردی که از این انگاره ها عبور کرده بود ، گذشته است . غرض بیشتر چلاندن حافظۀ ضمنی ِواژگان است تا رجوع به تجربۀ بشری . پس :
می خواهم اواخر این پاراگراف های نزدیک به آخر ، به بحث قدرت از منظر فوکویی اشاره کنم و در آن اشاره ای به بحث سرمایه آنطور که ازمارکس فهمیده بوده ام . نمی شود بحث آنارشیسم را پیش کشید و بی توجّه به قدرت ماند . نوشتم که آنتروپی صرفاً در بستر تعریفی خاص از سامانمندی و قاعده پذیری تبیین شدنی است . ننوشتم که گرایش آنتروپیک به این ترتیب ، به ناچار ( ناخودآگاه ( متن یا مؤلّف ) ) در موقعیّت همواره واکنشی نسبت به قراردادهای بیرون متنیش ( مثلاً مفهومی ریکوری از متن مدّ نظر است ) خود ساماندهی می کند و به خود سامانی آنتروپیک می دهد . این یک موقعیّت دیالکتیکی است . بحث موازنه و تعادل است . اگر سراغ یک متن خاص به مفهوم روزمرّه اش برویم ( فیلم ، شعر ، مقاله ، موسیقی و . . . ) خصائص آنتروپیکش تنها وقتی برجسته برای ما می شوند که توهّمی از ثبات را نیز ایجاد کنند و این توهّم به طور مستمر دچار موقعیّت تردید شود . یعنی ایستایی و پویایی ِمتن ( فی نفسه ؟ ) همواره ایجاد این موازنه می کنند ( برای ما ) و بدون آنها متن از حیّز انتفاع خارج می شود . رابطه ، در لحظه ( موقعیّت همزمانی ) به هر حال بر مرکز ثقلی استوار است و بدون آن از هم می پاشد . تفاوت در ثابت یا متحرّک بودن و چگونگی ِتحرّک این مرکز ثقل ها است / برمبنای صحّت و سقم به این مدل سازی نگاه نکنید . وجه کاربردیش را مدّ نظر قرار دهید ! این یکی از بیماریهای ناشی از انگارۀ علمی بودن است ( اسطورۀ عقل ) - - - پیشتر نوشتم که جهت دار بودن ، فرضی است برای رفتار آنارشیک که از بیرون بی قاعده و قاعده گریز می نماید . امّا در خود هماهنگی ِمثال زدنی دارد ( این جمله ستایش آمیز نیست ) . نقض هدفمند قواعد موجود ، شبهۀ قاعده گریزی ِرفتار ِآنارشیستی را ایجاد می کند و تنها با اعتراض بی وقفه اش به تمرکز قدرت ، مشابه سازی با الگوی آنتروپیک می شود. مقایسۀ بین آنارشیسم و آنتروپیسم ، همانند یا ناهمانند ِمقایسه بین آبگوشت بزباش و هنر سوزن دوزی ، قیاس مع الفارق است . آنتروپی تعریف نوع رفتار و رابطۀ عناصر با هم و با سیستم است ؛ توضیح حالتی که این روابط هر چه سست تر و بی قاعده تر شده باشند ؛ یک مدل سازی ِفیزیکی برای توصیف موقعیّتها است و دچار انگارۀ اقناع پذیری ِعلم باوری ِابتدای قرن ِپیش که همه چیز را خلاصه پذیر در نمودار و معادله می خواست و آنارشیسم قیامی آرمانی – اخلاقی است . پیشتر نوشته شده که خاستگاه ِکلمات نقش تعیین کننده ای در موقعیّت امروزین شان ندارد و این دو واژه می توانند همچنان به احیای یکدیگر بیایند . حالا اشاره ای بسیار گذرا به بحث قدرت می کنم و پیش از آن به بحث سرمایه : قانونمندی های گردش سرمایه را سرمایه دار تعیین نمی کند . سرمایه دار موفّق کسی است که خودش را با چرخش سرمایه و قواعد ِثابت و متغیّرش وفق دهد . نمی خواهم نقش ایدۀ بشری را به حدّاقل برسانم . امّا ایده هایی که جز از راه ِکشف ِقانونمندی های پنهان مانده اِعمال شوند ، شکست می خورند . از منظری ، قدرت نیز همین ساز و کار را دارد . یعنی قدرتمدار نیست که حدود و ثغور قدرت را تعیین می کند . قدرت است که قدرتمدار را تعریف می کند . قدرت ، مفهومی بسیار ذهنی تر از سرمایه است و بحثش هم به همین نسبت بسیار پیچیده تر . فقط همین را می نویسم که قدرت نمودهای بسیارمتنوّعی دارد و در هر نمودی مشابهت های الگویی با نمودهای سرمایه . تمرکز قدرت ( انقباضش ) اگر با انبساط همزمان همراه نباشد ، محمل تمرکز را تهی از خود می سازد و شبحی از آن بر جای می گذارد ( همین شبح هم نوعی از قدرت است ) . طغیان آنارشیسم علیه تمرکز قدرت ( که طغیانی مبتنی بر اخلاق مدرن است ) می تواند طغیانی مدام انگاشته شود و به بازتولید ِآن ( قدرت ) و گسترشش منجر شود . آنارشیسم ، اقتدار ِدر جریان و سیّال را مقابل اقتدار ِراکد و خزانه ای می گذارد . از این رو من رفتار ِسازنده را همواره آنارشیک می دانم . یعنی تنها وجه تخریبی ِآنارشیسم است که موقعیّت سازی می کند و موضوع مورد هجومش را گسترش دار .
بی سر و تهی : باز بحث هنر است . عموم ، متونی که ابتر ، گنگ و بی ارزش می دانند را متّصف به صفت ِبی سر و تهی می کنند و نه « بی میانگی » . یعنی در این تعبیر اوّل و آخر متون را محذوف می یابند ؛ اوّل کار که قراردادها چیده می شوند و پایانش که ابلاغ پیام می شود ( همان اسباب و آلات میان مایگی ) . به همین خاطر تمام متون آوانگارد که اعراض از قراردادهای رایج زمان و ابلاغ پیام می کنند ، به بی سر و تهی و لابد « میان مند » بودن شناخته می شوند . در عرف ، این اظهار نظر که : « کار ، آنارشیستی است » به عنوان معادل مؤدّبانۀ « بی سر و ته است » استعمال می شود . می گویند مخاطب مقابل این متون سرگردان است ؛ سر کار می رود یا نمی رود و در آخر چیزی دستش را نمی گیرد . از این فرصت ( آخرین فرصت ) برای بیان مطلبی که مهم می دانم استفاده می کنم : « خط خوردگی و اشتباه » #^%$ بارها پیش آمده که تپقی که هنگام خواندن شعری ملال آور زده می شود ، اتّفاق ِپیش بینی نشده ای که حین اجرای نمایشی کسل کننده روی سن می افتد ، غلطی چاپی در این چنین مقالۀ تکراری و کلیشه زده ای و . . . عادت شکنی کرده ، ایجاد جذّابیّت در آن متون می کنند .
بارها بعد از پی گیری فهمیده ام که آن تک و توک اتّفاقهای متن ، اتّفاقی بوده اند و ناخواسته . در واقع خط خوردگی ها واشتباهات مؤلّف موجد اتّفاق شده اند . بحث جذّابی حتّی از منظر تاریخی است . چقدر می توانیم به خودمان و متون اجازۀ اشتباه کردن بدهیم ؟ چرا نتوانیم به هر چیزی مجال ورود و عرض اندام بدهیم ؟ ما که در زندگی ِروزمرّه در انواع و اقسام تنگناها و محذوریّت ها قرار داریم ، چرا در موضع بیان ، این تنگناها را مضاعف می کنیم ؟ بالاخره این حوزه ها تنها دریچه های « ممکن » به سوی « امکان » هستند . البتّه نباید متصوّر باشیم که حتّی در صورت اخذ مجوّز اشتباه ، به موقعیّتی آنتروپیک خواهیم رسید . این ماییم که مجال اشتباه را می دهیم ( نمونۀ دادائیستها را که به خاطر دارید ) . یک مثال مصداقی : گذارم به محفلی با گرایش « شعر زبانی » افتاد . خواستهای شالوده شکنانه در اکثر ِشعرهای برو بچّ آن محفل « تابلو » بود و شعرهای تک و توک مهمانان ِآن جمع کمتر عنایت به رفتار شالوده شکنانه « با-در » زبان نشان می دادند . جالب این است که آن شعرهای زبانی ، به شدّت شبیه به هم و « به قاعده » و « به هنجار » شنیده می شدند و شعرهای مهمانان که کمتر با نرم زبانی ور رفته بودند « هنجار شکن تر » و « متفاوت تر » . بدیهی است که اگر صورتبندی ِغالب شعری ، مثلاً شعر زبانی یا شعر حجم باشد ، آنگاه همان شعرهای « شاملو » و « اخوان » نرم شکن و غیر متعارف و آنارشیک به نظر خواهند آمد . علی رغم این نسبیّت ها آیا می توان صفت « آنارشیستی » را برازنده تر برای نحله یا جریانهایی در هنر ( فی المثل شعر ) دانست ؟به عنوان مثال از بین « اسلامپور » و « شاملو » : اگر جامعۀ شعری را به عنوان جامعۀ مبداً مدّ نظر قرار دهیم ، اسلامپور آنارشیست تر است ( ؟ ) و( ! ) اگر کلّ جامعۀ ایران را « شاملو » . من آنارشیک ترین جریان شعر معاصر را همان جریان موسوم به « دهۀ هفتاد » می دانم ؛ چه جریانهایی مثل « موج نو » ، « شعر حجم » و . . . در فیگور ، آنارشیستی بودند و در حضور ِاجتماعی مصالحه گر . شعرای معترض مضمون گرای ما طلب همذات پنداری ِعمومی را می کردند و تیغ اعتراضشان نیز همواره رو به بیرون بوده است . در دهۀ هفتاد اتّفاقاتی افتاد که هم در فیگور و هم در منش اجتماعی معترض وهجومی بود و تیغ به هر دو سمت می کشید و از جایی درجا زد و اکنون
که در دورۀ عسرت به سر می بریم ، دوره ای که « نبودن » و « انباشتگی » نمایندگیش می کنند و « ایجاد موقعیّت » و « موقعیّت ایجاد » به حدّاقّل رسیده ، خواستها تقلیل گرا و سلبی شده اند و از انباشتگی ِخواستهای ایجابی ِبی پاسخ مانده ، فقط انباشتگی به چشم می آید # با پارادایم پیشاپیش تن دادن به همه چیز روبرو شده ایم ؛ با طلب نابیانگری ( پیشتر اشاره به مناسبت اعتراض با بیان کردم ) خواست کاستن از بیان ، یعنی خواست تسلیم و گوش شدن زبان . زبان ِگوش شده می شنود ؟ آنارشیسم ، اینجا و حالا برای ما چه می کند ( به چه دردی می خورد ؟ ) ؟ - آنارشیسم همواره سمت و سویی بیرون ژانری دارد و موقعیّتها را « دژانره » می کند . از منظر زیبایی شناسیک ( برای اوّلین بار این دریچه را باز می کنم . بالاخره آنارشیسم هم یک اسطورۀ رمانتیک است ) خواست آنارشیک حسّ اتّصال به جاودانگی یا نیستی را نشانه رفته است . مهم ، فرار از روزمرّگی و تمام ِتعریف شدگی های تهوّع آور است . مهم نیش پشه است و گرفتن ناخن و خاراندن قوزک پا : استعلای جسم . آن هملتی که می گوید : « بودن یا نبودن ، مساًله این است » این « یا » را در منطق ریاضی ندیده است ( « یا » یی که فارق نیست » ) . خواست آنارشیک ، خواست آستانگی است یا نه .
نیما صفار